شاهنامه/اندر ستایش سلطان محمود ۳

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(اندر ستایش سلطان محمود ۳)
'


بهامون چو پیلان بر آویختند همی خاک با خون برآمیختند
چو شیده بدید آن بر و برز شاه همان ایزدی فر و آن دستگاه
همی جست کید مگر زو رها که چون سر بشد تن نیارد بها
چو آگاه شد خسرو از روی اوی وزان زور و آن برز بالای اوی
گرفتش بچپ گردن و راست پشت برآورد و زد بر زمین بر درشت
همه مهره‌ی پشت او همچو نی شد از درد ریزان و بگسست پی
یکی تیغ تیز از میان بر کشید سراسر دل نامور بر درید
برو کرد جوشن همه چاک چاک همی ریخت بر تارک از درد خاک
برهام گفت این بد بدسگال دلیر و سبکسر مرا بود خال
پس از کشتنش مهربانی کنید یکی دخمه‌ی خسروانی کنید
تنش را بمشک و عبیر و گلاب بشویی مغزش بکافور ناب
بگردنش بر طوق مشکین نهید کله بر سرش عنبرآگین نهید
نگه کرد پس ترجمانش ز راه بدید آن تن نامبردار شاه
که با خون ازان ریگ برداشتند سوی لشکر شاه بگذاشتند
بیامد خروشان بنزدیک شاه که ای نامور دادگر پیشگاه
یکی بنده بودم من او را نوان نه جنگی سواری و نه پهلوان
بمن بر ببخشای شاها بمهر که از جان تو شاد بادا سپهر
بدو گفت شاه آنچ دیدی ز من نیا را بگو اندر آن انجمن
زمین را ببوسید و کرد آفرین بسیچید ره سوی سالار چین
وزان دشت کیخسرو کینه‌جوی سوی لشکر خویش بنهاد روی
خروشی بر آمد ز ایران سپاه که بخشایش آورد خورشید و ماه
بیامد همانگاه گودرز و گیو چو شیدوش و رستم چو گرگین نیو
همه بوسه دادند پیشش زمین بسی شاه را خواندند آفرین
وزان روی ترکان دو دیده براه که شویده کی آید ز آوردگاه
سواری همی شد بران ریگ نرم برهنه سر و دیده پر خون و گرم
بیامد بنزدیک افراسیاب دل از درد خسته دو دیده پر آب
برآورد پوشیده راز از نهفت همه پیش سالار ترکان بگفت
جهاندار گشت از جهان ناامید بکند آن چو کافور موی سپید
بسر بر پراگند ریگ روان ز لشکر برفت آنک بد پهلوان
رخ شاه ترکان هر آنکس که دید بر و جامه و دل همه بردرید
چنین گفت با مویه افراسیاب کزین پس نه آرام جویم نه خواب
مرا اندرین سوگ یاری کنید همه تن بتن سوگواری کنید
نه بیند سر تیغ ما را نیام نه هرگز بوم زین سپس شادکام
ز مردم شمر ار ز دام و دده دلی کو نباشد بدرد آژده
مبادا بدان دیده در آب و شرم که از درد ما نیست پر خون گرم
ازان ماه‌دیدار جنگی سوار ازان سروبن بر لب جویبار
همی ریخت از دیده خونین سرشک ز دردی که درمان نداند پزشک
همه نامداران پاسخ‌گزار زبان برگشادند بر شهریار
که این دادگر بر تو آسان کناد بداندیش را دل هراسان کناد
ز ما نیز یک تن نسازد درنگ شب و روز بر درد و کین پشنگ
سپه را همه دل خروشان کنیم باوردگه بر سر افشان کنیم
ز خسرو نبد پیش ازین کینه چیز کنون کینه بر کین بیفزود نیز
سپه دل شکسته شد از بهر شاه خروشان و جوشان همه رزمگاه
چو خورشید برزد سر از برج گاو ز هامون برآمد خروش چکاو
تبیره برآمد ز هر دو سرای همان ناله بوق باکرنای
ز گردان شمشیرزن سی هزار بیاورد جهن از در کارزار
چو خسرو بر آن گونه بر دیدشان بفرمود تا قارن کاویان
ز قلب سپاه اندر آمد چو کوه ازو گشت جهن دلاور ستوه
سوی راست گستهم نوذر چو گرد بیامد دمان با درفش نبرد
جهان شد ز گرد سواران بنفش زمین پرسپاه و هوا پر درفش
بجنبید خسرو ز قلب سپاه هم افراسیاب اندران رزمگاه
بپیوست جنگی کزان سان نشان ندادند گردان گردنکشان
بکشتند چندان ز توران سپاه که دریای خون گشت آوردگاه
چنین بود تا آسمان تیره گشت همان چشم جنگاوران خیره گشت
چو پیروز شد قارن رزم زن به جهن دلیر اندر آمد شکن
چو بر دامن کوه بنشست ماه یلان بازگشتند ز آوردگاه
از ایرانیان شاد شد شهریار که چیره شدند اندران کارزار
همه شب همی جنگ را ساختند بخواب و بخوردن نپرداختند
چو برزد سر از چنگ خرچنگ هور جهان شد پر از جنگ و آهنگ و شور
سپاه دو لشکر کشیدند صف همه جنگ را بر لب آورده کف
سپهدار ایران ز پشت سپاه بشد دور با کهتری نیک‌خواه
چو لختی بیامد پیاده ببود جهان آفرین را فراوان ستود
بمالید رخ را بران تیره خاک چنین گفت کای داور داد و پاک
تو دانی کزو من ستم دیده‌ام بسی روز بد را پسندیده‌ام
مکافات کن بدکنش را بخون تو باشی ستم دیده را رهنمون
وزان جایگه با دلی پر ز غم پر از کین سر از تخمه زادشم
بیامد خروشان بقلب سپاه بسر بر نهاد آن خجسته کلاه
خروش آمد و ناله‌ی گاودم دم نای رویین و رویینه خم
وزان روی لشکر بکردار کوه برفتند جوشان گروها گروه
سپاهی به کردار دریای آب بقلب اندرون جهن و افراسیاب
چو هر دو سپاه اندر آمد ز جای تو گفتی که دارد در و دشت پای
سیه شد ز گرد سپاه آفتاب ز پیکان الماس و پر عقاب
ز بس ناله‌ی بوق و گرد سپاه ز بانگ سواران در آن رزمگاه
همی آب گشت آهن و کوه و سنگ بدریا نهنگ و بهامون پلنگ
زمین پرزجوش و هوا پر خروش هژبر ژیان را بدرید گوش
جهان سر بسر گفتی از آهنست وگر آسمان بر زمین دشمنست
بهر جای بر توده چون کوه کوه ز گردان و ایران و توران گروه
همه ریگ ارمان سر و دست و پای زمین را همی دل برآمد ز جای
همه بوم شد زیر نعل اندرون چو کرباس آهار داده بخون
وزان پس دلیران افراسیاب برفتند بر سان کشتی بر آب
بصندوق پیلان نهادند روی تیر کجا ناوک‌انداز بود اندروی
حصاری بد از پیل پیش سپاه برآورده بر قلب و بر بسته راه
ز صندوق پیلان ببارید تیر برآمد خروشیدن دار و گیر
برفتند گردان نیزه‌وران هم از قلب لشکر سپاهی گران
نگه کرد افراسیاب از دو میل بدان لشکر و جنگ صندوق و پیل
همه ژنده پیلان و لشکر براند جهان تیره شد روشنایی نماند
خروشید کای نامداران جنگ چه دارید بر خویش تن جای تنگ
ممانید بر پیش صندوق و پیل سپاهست بیکار بر چند میل
سوی میمنه میسره برکشید ز قلب و ز صندوق برتر کشید
بفرمود تا جهن رزم آزمای رود با تگینال لشکر ز جای
برد دو هزار آزموده سوار همه نیزه‌دار از در کارزار
بر مسیره شیر جنگی طبرد بشد تیز با نامداران گرد
چو کیخسرو آن رزم ترکان بدید که خورشید گشت از جهان ناپدید
سوی آوه و سمنکنان کرد روی که بودند شیران پرخاشجوی
بفرمود تا بر سوی میسره بتابند چون آفتاب از بره
برفتند با نامور ده هزار زره‌دار با گرزه‌ی گاوسار
بشماخ سوری بفرمود شاه که از نامداران ایران سپاه
گزین کن ز جنگ آوران ده‌هزار سواران گرد از در کارزار
میان دو صف تیغها بر کشید مبینید کس را سر اندر کشید
دو لشکر برینسان بر آویختند چنان شد که گفتی برآمیختند
چکاچاک برخاست از هر دو روی ز پرخاش خون اندر آمد بجوی
چو برخاست گرد از چپ و دست راست جهاندار خفتان رومی بخواست
بیک سو کشیدند صندوق پیل جهان شد بکردار دریای نیل
بجنبید با رستم از قبلگاه منوشان خوزان لشکر پناه
برآمد خروشیدن بوق و کوس بیک دست خسرو سپهدار توس
بیاراسته کاویانی درفش همه پهلوانان زرینه کفش
به درد دل از جای برخاستند چپ شاه لشکر بیاراستند
سوی راستش رستم کینه جوی زواره برادرش بنهاد روی
جهاندیده گودرز کشوادگان بزرگان بسیار و آزادگان
ببودند بر دست رستم بپای زرسب و منوشان فرخنده رای
برآمد ز آوردگاه گیر و دار ندیدند ز آنگونه کس کارزار
همه ریگ پر خسته و کشته بود کسی را کجا روز برگشته بود
ز بس کشته بردشت آوردگاه همی راندند اسب بر کشته گاه
بیابان بکردار جیحون ز خون یکی بی سر و دیگری سرنگون
خروش سواران و اسبان ز دشت ز بانگ تبیره همی برگذشت
دل کوه گفتی بدرد همی زمین با سواران بپرد هیم
سر بی تنان و تن بی سران چرنگیدن گرزهای گران
درخشیدن خنجر و تیغ تیز همی جست خورشید راه گریز
بدست منوچر بر میمنه کهیلا که سد شیر بد یک تنه
جرنجاش بر میسره شد تباه بدست فریبرز کاوس شاه
یکی باد و ابری سوی نیمروز برآمد رخ هور گیتی فروز
تو گفتی که ابری برآمد سیاه ببارید خون اندر آوردگاه
بپوشید و روی زمین تیره گشت همی دیده از تیرگی خیره گشت
بدآنگه که شد چشمه سوی نشیب دل شاه ترکان بجست از نهیب
ز جوش سواران هر کشوری ز هر مرز و هر بوم و هر مهتری
سواران شمشیر زن سی هزار گزیده سوارن خنجر گزار
دگرگونه جوشن دگرگون درفش جهانی شده سرخ و زرد و بنفش
نگه کرد گرسیوز از پشت شاه بجنگ اندر آورد یکسر سپاه
سپاهی فرستاد بر میمنه گرانمایگان یک‌دل و یک تنه
سوی میسره همچنین لشکری پراگنده بر هر سویی مهتری
سواران جنگاوران سی هزار گزیده همه از در کارزار
چو گرسیوز از پشت لشکر برفت بپیش برادر خرامید تفت
برادر چو روی برادر بدید بنیرو شد و لشکر اندر کشید
برآمد ز لشکر ده و دار و گیر بپوشید روی هوا را بتیر
چو خورشید را پشت باریک شد ز دیدار شب روز تاریک شد
فریبنده گرسیوز پهلوان بیامد بپیش برادر نوان
که اکنون ز گردان که جوید نبد زمین پر ز خون آسمان پر ز گرد
سپه بازکش چون شب آمد مکوش که اکنون برآید ز ترکان خروش
تو در جنگ باشی سپه در گریز مکن با تن خویش چندین ستیز
دل شاه ترکان پر از خشم و جوش ز تندی نبودش بگفتار گوش
برانگیخت اسب از میان سپاه بیامد دمان با درفش سیاه
از ایرانیان چند نامی بکشت چو خسرو بدید اندر آمد بپشت
دو شاه دو کشور چنین کینه دار برفتند با خوار مایه سوار
ندیدند گرسیوز و جهن روی که او پیش خسرو شود رزمجوی
عنانش گرفتند و بر تافتند سوی ریگ آموی بشتافتند
چنو بازگشت استقیلا چو گرد بیامد که با شاه جوید نبرد
دمان شاه ایلا بپیش سپاه یکی نیزه زد بر کمرگاه شاه
نبد کارگر نیزه بر جوشنش نه ترس آمد اندر دل روشنش
چو خسرو دل و زور او را بدید سبک تیغ تیز از میان برکشید
بزد بر میانش بدو نیم کرد دل برز ایلا پر از بیم کرد
سبک برز ایلا چو آن زخم شاه بدید آن دل و زور و آن دستگاه
بتاریکی اندر گریزان برفت همی پوست بر تنش گفتی بکفت
سپه چون بدیدند زو دستبرد بورد گه بر نماند ایچ گرد
بر افراسیاب آن سخن مرگ بود کجا پشت خود را بدیشان نمود
ز تورانیان او چو آگاه شد تو گفتی برو روز کوتاه شد
چو آوردگه خوار بگذاشتند بفرمود تا بانگ برداشتند
که این شیر مردی ز زنگ شبست مرا باز گشتن ز تنگ شبست
گر ایدونک امروز یکبار باد ترا جست و شادی ترا در گشاد
چو روشن کند روز روی زمین درفش دلفروز ما را ببین
همه روی ایران چو دریا کنیم ز خورشید تابان ثریا کنیم
دو شاه و دو کشور چنان رزمساز بلکشر گه خویش رفتند باز
چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت سپهر از بر کوه ساکن بگشت
سپهدار ترکان بنه بر نهاد سپه را همه ترگ و جوشن بداد
طلایه بفرمود تا ده هزار بود ترک بر گستوان ور سوار
چنین گفت با لشکر افراسیاب که من چون گذر یابم از رود آب
دمادم شما از پسم بگذرید بجیحون و زورق زمان مشمرید
شب تیره با لشکر افراسیاب گذر کرد از آموی و بگذاشت آب
همه روی کشور به بی راه و راه سراپرده و خیمه بد بی سپاه
سپیده چو از باختر بردمید طلایه سپه را بهامون ندید
بیامد بمژده بر شهریار که پردخته شد شاه زین کارزار
همه دشت خیمه‌ست و پرده‌سرای ز دشمن سواری نبینم بجای
چو بشنید خسرو دوان شد بخاک نیایش کنان پیش یزدان پاک
همی گفت کای روشن کردگار جهاندار و بیدار و پروردگار
تو دادی مرا فر و دیهیم و زور تو کردی دل و چشم بدخواه کور
ز گیتی ستمکاره را دور کن ز بیمش همه ساله رنجور کن
چو خورشید زرین سپر برگرفت شب آن شعر پیروزه بر سر گرفت
جهاندار بنشست بر تخت عاج بسر برنهاد آن دلفروز تاج
نیایش کنان پیش او شد سپاه که جاوید باد این سزاوار گاه
شد این لشکر از خواسته بی‌نیاز که از لشکر شاه چین ماند باز
همی گفت هر کس که اینت فسوس که او رفت با لشکر و بوق وکوس
شب تیره از دست پرمایگان بشد نامداران چنین رایگان
بدیشان چنین گفت بیدار شاه که ای نامداران ایران سپاه
چو دشمن بود شاه را کشته به گر آواره از جنگ برگشته به
چو پیروزگر دادمان فرهی بزرگی و دیهیم شاهنشهی
ز گیتی ستایش مر او را کنید شب آید نیایش مر او را کنید
که آنرا که خواهد کند شوربخت یکی بی هنر برنشاند بتخت
ازین کوشش و پرسشت رای نیست که با داد او بنده را پای نیست
بباشم بدین رزمگه پنج روز ششم روز هرمزد گیتی فروز
براید برانیم ز ایدر سپاه که او کین فزایست و ما کینه خواه
بدین پنج روز اندرین رزمگاه همی کشته جستند ز ایران سپاه
بشستند ایرانیان را ز گرد سزاوار هر یک یکی دخمه کرد
بفرمود تا پیش او شد دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر
نبشتند نامه بکاوس شاه چنانچون سزا بود زان رزمگاه
سرنامه کرد از نخست آفرین ستایش سزای جهان آفرین
دگر گفت شاه جهانبان من پدروار لرزیده بر جان من
بزرگیش با کوه پیوسته باد دل بدسگالان او خسته باد
رسیدم ز ایران بریگ فرب سه جنگ گران کرده شد در سه شب
شمار سواران افراسیاب بیند خردمند هرگز بخواب
بریده چو سیسد سرنامدار فرستادم اینک بر شهریار
برادر بد و خویش و پیوند اوی گرامی بزرگان و فرزند اوی
وزان نامداران بسته دویست که سد شیر با جنگ هر یک یکیست
همه رزم بر دشت خوارزم بود ز چرخ آفرین بر چنان رزم بود
برفت او و ما از پس اندر دمان کشیدیم تا بر چه گرد زمان
برین رزمگاه آفرین باد گفت همه ساله با اختر نیک جفت
نهادند بر نامه مهری ز مشک ازان پس گذر کرد بر ریگ خشک
چو زان رود جیحون شد افراسیاب چو باد دمان تیز بگذشت آب
بپیش سپاه قراخان رسید همی گفت هر کس ز جنگ آنچ دید
سپهدار ترکان چه مایه گریست بران کس که از تخمه‌ی او بزیست
ز بهر گرانمایه فرزند خویش بزرگان و خویشان و پیوند خویش
خروشی یر آمد تو گفتی که ابر همی خون چکاند ز چشم هژبر
همی بودش اندر بخارا درنگ همی خواست کایند شیران به جنگ
ازان پس چو گشت انجمن آنچ ماند بزرگان برتر منش را بخواند
چو گشتند پر مایگان انجمن ز لشکر هر آنکس که بد رای زن
زبان بر گشادند بر شهریار چو بیچاره شدشان دل از کار زار
که از لشکر ما بزرگان که بود گذشتند و زیشان دل ما شخود
همانا که از سد نماندست بیست بران رفتگان بر بباید گریست
کنون ما دل از گنج و فرزند خویش گسستیم چندی ز پیوند خویش
بدان روی جیحون یکی رزمگاه بکردیم زان پس که فرمود شاه
ز بی دانشی آنچ آمد بروی تو دانی که شاهی و ما چاره‌جوی
گر ایدونک روشن بود رای شاه از ایدر بچاچ اندر آرد سپاه
چو کیخسرو آید بکین خواستن بباید تو را لشکر آراستن
چو شانه اندرین کار فرمان برد ز گلزریون نیز هم بگذرد
بباشد برام ببهشت گنگ که هم جای جنگست و جای درنگ
برین بر نهادند یکسر سخن کسی رای دیگر نیفگند بن
برفتند یکسر بگلزریون همه دیده پرآب و دل پر ز خون
بگلزریون شاه توران سه روز ببود و براسود با باز و یوز
برفتند زان جایگه سوی گنگ بجایی نبودش فراوان درنگ
یکی جای بود آن بسان بهشت گلش مشک سارا بد و زر خشت
بدان جایگه شاد و خندان بخفت تو گفتی که با ایمنی گشت جفت
سپه خواند از هر سوی بی‌کران برگان گردنکش و مهتران
می و گلشن و بانگ چنگ و رباب گل و سنبل و رطل و افراسیاب
همی بود تا بر چه گردد جهان بدین آشکارا چه دارد نهان
چو کیخسرو آمد برین روی آب ازو دور شد خورد و آرام و خواب
سپه چون گذر کرد زان سوی رود فرستاد زان پس به هر کس درود
کزین آمدن کس مدارید باک بخواهید ما را ز یزدان
گرانمایه گنجی بدرویش داد کسی را کزو شاد بد بیش داد
وزآنجا بیامد سوی شهر سغد یکی نو جهان دید رسته ز چغد
ببخشید گنجی بران شهر نیز همی خواست کباد گردد بچیز
بر منزلی زینهاری سوار همی آمدندی بر شهریار
ازان پس چو آگاهی آمد بشاه ز گنگ و ز افراسیاب و سپاه
که آمد بنزدیک او گلگله ابا لشکری چون هژبر یله
که از تخم تورست پرکین و درد بجوید همی روزگار نبرد
فرستاد بهری ز گردان بچاج که جوید همی تخت ترکان و تاج
سپاهی بسوی بیابان سترگ فرستاد سالار ایشان طورگ
پذیرفت زین هر یکی جنگ شاه که بر نامداران ببندند راه
جهاندار کیخسرو آن خوار داشت خرد را باندیشه سالار داشت
سپاهی که از بردع و اردبیل بیامد بفرمود تا خیل خیل
بیایند و بر پیش او بگذرند رد و موبد و مرزبان بشمرند
برفتند و سالارشان گستهم که در جنگ شیران نبودی دژم
همان گفت تا لشکر نیمروز برفتند با رستم نیوسوز
بفرمود تا بر هیونان مست نشینند و گیرند اسبان بدست
بسغد اندرون بود یک ماه شاه همه سغد شد شاه را نیک‌خواه
سپه را درم داد و آسوده کرد همی جست هنگام روز نبرد
هر آن کس که بود از در کارزار بدانست نیرنگ و بند حصار
بیاورد و با خویشتن یار کرد سر بدکنش پر ز تیمار کرد
وزان جایگه گردن افراخته کمر بسته و جنگ را ساخته
ز سغد کشانی سپه بر گرفت جهانی درو مانده اندر شگفت
خبر شد به ترکان که آمد سپاه جهانجوی کیخسرو کینه‌خواه
همه سوی دژها نهادند روی جهان شد پر از جنبش و گفت و گوی
بلشکر چنین گفت پس شهریار که امروز به گونه شد کارزار
ز ترکان هر آنکس که فرمان کند دل از جنگ جستن پشیمان کند
مسازید جنگ و مریزید خون مباشید کس را ببد رهنمون
وگر جنگ جوید کسی با سپاه دل کینه دارش نیاید براه
شما را حلال است خون ریختن بهر جای تاراج و آویختن
بره بر خورشها مدارید تنگ مدارید کین و مسازید جنگ
خروشی بر آمد ز پیش سپاه که گفتی بدرد همی چرخ و ماه
سواران بدژها نهادند روی جهان شد پر از غلغل و گفتگوی
هر آنکس که فرمان بجا آورید سپاه شهنشه بدو ننگرید
هر آن کو برون شد ز فرمان شاه سرانشان بریدند یکسر سپاه
ز ترکان کس از بیم افراسیاب لب تشنه نگذاشتندی بر آب
وگر باز ماندی کسی زین سپاه تن بی سرش یافتندی براه
دلیران بدژها نهادند روی بهر دژ که بودی یکی جنگجوی
شدی باره‌ی دژ هم آنگاه پست نماندی در و بام وجای نشست
غلام و پرستنده و چارپای نماندی بد و نیک چیزی به جای
برین گونه فرسنگ بر سد گذشت نه دژ ماند آباد جایی نه دشت
چو آورد لشکر بگلزریون بهر سو بگردید با رهنمون
جهان دید بر سان باغ بهار در و دشت و کوه و زمین پرنگار
همه کوه نخچیر و هامون درخت جهان از در مردم نیک بخت
طلایه فرستاد و کارآگهان بدان تا نماند بدی در نهان
سراپرده‌ی شهریار جهان کشیدند بر پیش آب روان
جهاندار بر تخت زرین نشست خود و نامداران خسروپرست
شبی کرد جشنی که تا روز پاک همی مرده برخاست از تیره خاک
وزان سوی گنگ اندر افراسیاب برخشنده روز و بهنگام خواب
همی گفت با هرک بد کاردان بزرگان بیدار و بسیاردان
که اکنون که دشمن ببالین رسید بگنگ اندرون چون توان آرمید
همه بر گشادند گویا زبان که اکنون که نزدیک شد بد گمان
جز از جنگ چیزی نبینیم راه زبونی نه خوبست چندین سپاه
بگفتند وز پیش برخاستند همه شب همی لشکر آراستند
سپیده دمان گاه بانگ خروس ز درگاه برخاست آوای کوس
سپاهی بهامون بیامد ز گنگ که بر مور و بر پشه شد راه تنگ
چو آمد بنزدیک گلزریون زمین شد بسان که بیستون
همی لشکر آمد سه روز و سه شب جهان شد پرآشوب جنگ و جلب
کشیدند بر هفت فرسنگ نخ فزون گشت مردم ز مور و ملخ
چهارم سپه برکشیدند صف ز دریا برآمد بخورشید تف
بقلب اندر افراسیاب و ردان سواران گردنکش و بخردان
سوی میمنه جهن افراسیاب همی نیزه بگذاشت از آفتاب
وزین روی کیخسرو از قلبگاه همی داشت چون کوه پشت سپاه
چو گودرز و چون توس نوذر نژاد منوشان خوزان و پیروز و داد
چو گرگین میلاد و رهام شیر هجیر و چو شیدوش گرد دلیر
فریبرز کاوس بر میمنه سپاهی هه یک‌دل و یک تنه
منوچهر بر میسره جای داشت که با جنگ هر جنگیی پای داشت
بپشت سپه گیو گودرز بود که پشت و نگهبان هر مرز بود
زمین کان آهن شد از میخ نعل همه آب دریا شد از خون لعل
بسر بر ز گرد سیاه ابر بست تبیره دل سنگ خارا بخست
زمین گشت چون چادر آبنوس ستاره غمی شد ز آوای کوس
زمین گشت جنبان چو ابر سیاه تو گفتی همی بر نتابد سپاه
همه دشت مغز و سر و پای بود همانا مگر بر زمین جای بود
همی نعل اسبان سرکشته خست همه دشت بی‌تن سر و پای و دست
خردمند مردم بیکسو شدند دو لشکر برین کار خستو شدند
که گر یک زمان نیز لشکر چنین بماند برین دشت با درد و کین
نماند یکی زین سواران بجای همانا سپهر اندر آید ز پای
ز بس چاک چاک تبرزین و خود روانها همی داد تن رادرود
چو کیخسرو آن پیچش جنگ دید جهان بر دل خویشتن تنگ دید
بیامد بیکسو ز پشت سپاه بپیش خداوند شد دادخواه
که ای برتر از دانش پارسا جهاندار و بر هر کسی پادشا
ار نیستم من ستم یافته چو آهن بکوره درون تافته
نخواهم که پیروز باشم بجنگ نه بر دادگر بر کنم جای تنگ
بگفت این و بر خاک مالید روی جهان پر شد ازناله‌ی زار اوی
همانگه برآمد یکی باد سخت که بشکست شاداب شاخ درخت
همی خاک بر داشت از رزمگاه بزد بر رخ شاه توران سپاه
کسی کو سر از جنگ برتافتی چو افراسیاب آگهی یافتی
بریدی بجنجر سرش را ز تن جز از خاک و ریگش نبودی کفن
چنین تا سپهر و زمین تار شد فراوان ز ترکان گرفتار شد
بر آمد شب و چادر مشک رنگ بپوشید تا کس نیاید بجنگ
سپه باز چیدند شاهان ز دشت چو روی زمین ز آسمان تیره گشت
همه دامن کوه تا پیش رود سپه بود با جوشن و درع و خود
برافروختند آتش از هر سوی طلایه بیامد ز هر پهلوی
همی جنگ را ساخت افراسیاب همی بود تا چشمه‌ی آفتاب
بر آید رخ کوه رخشان کند زمین چون نگین بدخشان کند
جهان آفرین را دگر بود رای بهر کار با رای او نیست پای