شاهنامه/اندر ستایش سلطان محمود ۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' شاهنامه  از فردوسی
(اندر ستایش سلطان محمود ۳)
'


 بهامون چو پیلان بر آویختندهمی خاک با خون برآمیختند 
 چو شیده بدید آن بر و برز شاههمان ایزدی فر و آن دستگاه 
 همی جست کید مگر زو رهاکه چون سر بشد تن نیارد بها 
 چو آگاه شد خسرو از روی اویوزان زور و آن برز بالای اوی 
 گرفتش بچپ گردن و راست پشتبرآورد و زد بر زمین بر درشت 
 همه مهره‌ی پشت او همچو نیشد از درد ریزان و بگسست پی 
 یکی تیغ تیز از میان بر کشیدسراسر دل نامور بر درید 
 برو کرد جوشن همه چاک چاکهمی ریخت بر تارک از درد خاک 
 برهام گفت این بد بدسگالدلیر و سبکسر مرا بود خال 
 پس از کشتنش مهربانی کنیدیکی دخمه‌ی خسروانی کنید 
 تنش را بمشک و عبیر و گلاببشویی مغزش بکافور ناب 
 بگردنش بر طوق مشکین نهیدکله بر سرش عنبرآگین نهید 
 نگه کرد پس ترجمانش ز راهبدید آن تن نامبردار شاه 
 که با خون ازان ریگ برداشتندسوی لشکر شاه بگذاشتند 
 بیامد خروشان بنزدیک شاهکه ای نامور دادگر پیشگاه 
 یکی بنده بودم من او را نواننه جنگی سواری و نه پهلوان 
 بمن بر ببخشای شاها بمهرکه از جان تو شاد بادا سپهر 
 بدو گفت شاه آنچ دیدی ز مننیا را بگو اندر آن انجمن 
 زمین را ببوسید و کرد آفرینبسیچید ره سوی سالار چین 
 وزان دشت کیخسرو کینه‌جویسوی لشکر خویش بنهاد روی 
 خروشی بر آمد ز ایران سپاهکه بخشایش آورد خورشید و ماه 
 بیامد همانگاه گودرز و گیوچو شیدوش و رستم چو گرگین نیو 
 همه بوسه دادند پیشش زمینبسی شاه را خواندند آفرین 
 وزان روی ترکان دو دیده براهکه شویده کی آید ز آوردگاه 
 سواری همی شد بران ریگ نرمبرهنه سر و دیده پر خون و گرم 
 بیامد بنزدیک افراسیابدل از درد خسته دو دیده پر آب 
 برآورد پوشیده راز از نهفتهمه پیش سالار ترکان بگفت 
 جهاندار گشت از جهان ناامیدبکند آن چو کافور موی سپید 
 بسر بر پراگند ریگ روانز لشکر برفت آنک بد پهلوان 
 رخ شاه ترکان هر آنکس که دیدبر و جامه و دل همه بردرید 
 چنین گفت با مویه افراسیابکزین پس نه آرام جویم نه خواب 
 مرا اندرین سوگ یاری کنیدهمه تن بتن سوگواری کنید 
 نه بیند سر تیغ ما را نیامنه هرگز بوم زین سپس شادکام 
 ز مردم شمر ار ز دام و ددهدلی کو نباشد بدرد آژده 
 مبادا بدان دیده در آب و شرمکه از درد ما نیست پر خون گرم 
 ازان ماه‌دیدار جنگی سوارازان سروبن بر لب جویبار 
 همی ریخت از دیده خونین سرشکز دردی که درمان نداند پزشک 
 همه نامداران پاسخ‌گزارزبان برگشادند بر شهریار 
 که این دادگر بر تو آسان کنادبداندیش را دل هراسان کناد 
 ز ما نیز یک تن نسازد درنگشب و روز بر درد و کین پشنگ 
 سپه را همه دل خروشان کنیمباوردگه بر سر افشان کنیم 
 ز خسرو نبد پیش ازین کینه چیزکنون کینه بر کین بیفزود نیز 
 سپه دل شکسته شد از بهر شاهخروشان و جوشان همه رزمگاه 
 چو خورشید برزد سر از برج گاوز هامون برآمد خروش چکاو 
 تبیره برآمد ز هر دو سرایهمان ناله بوق باکرنای 
 ز گردان شمشیرزن سی هزاربیاورد جهن از در کارزار 
 چو خسرو بر آن گونه بر دیدشانبفرمود تا قارن کاویان 
 ز قلب سپاه اندر آمد چو کوهازو گشت جهن دلاور ستوه 
 سوی راست گستهم نوذر چو گردبیامد دمان با درفش نبرد 
 جهان شد ز گرد سواران بنفشزمین پرسپاه و هوا پر درفش 
 بجنبید خسرو ز قلب سپاههم افراسیاب اندران رزمگاه 
 بپیوست جنگی کزان سان نشانندادند گردان گردنکشان 
 بکشتند چندان ز توران سپاهکه دریای خون گشت آوردگاه 
 چنین بود تا آسمان تیره گشتهمان چشم جنگاوران خیره گشت 
 چو پیروز شد قارن رزم زنبه جهن دلیر اندر آمد شکن 
 چو بر دامن کوه بنشست ماهیلان بازگشتند ز آوردگاه 
 از ایرانیان شاد شد شهریارکه چیره شدند اندران کارزار 
 همه شب همی جنگ را ساختندبخواب و بخوردن نپرداختند 
 چو برزد سر از چنگ خرچنگ هورجهان شد پر از جنگ و آهنگ و شور 
 سپاه دو لشکر کشیدند صفهمه جنگ را بر لب آورده کف 
 سپهدار ایران ز پشت سپاهبشد دور با کهتری نیک‌خواه 
 چو لختی بیامد پیاده ببودجهان آفرین را فراوان ستود 
 بمالید رخ را بران تیره خاکچنین گفت کای داور داد و پاک 
 تو دانی کزو من ستم دیده‌امبسی روز بد را پسندیده‌ام 
 مکافات کن بدکنش را بخونتو باشی ستم دیده را رهنمون 
 وزان جایگه با دلی پر ز غمپر از کین سر از تخمه زادشم 
 بیامد خروشان بقلب سپاهبسر بر نهاد آن خجسته کلاه 
 خروش آمد و ناله‌ی گاودمدم نای رویین و رویینه خم 
 وزان روی لشکر بکردار کوهبرفتند جوشان گروها گروه 
 سپاهی به کردار دریای آببقلب اندرون جهن و افراسیاب 
 چو هر دو سپاه اندر آمد ز جایتو گفتی که دارد در و دشت پای 
 سیه شد ز گرد سپاه آفتابز پیکان الماس و پر عقاب 
 ز بس ناله‌ی بوق و گرد سپاهز بانگ سواران در آن رزمگاه 
 همی آب گشت آهن و کوه و سنگبدریا نهنگ و بهامون پلنگ 
 زمین پرزجوش و هوا پر خروشهژبر ژیان را بدرید گوش 
 جهان سر بسر گفتی از آهنستوگر آسمان بر زمین دشمنست 
 بهر جای بر توده چون کوه کوهز گردان و ایران و توران گروه 
 همه ریگ ارمان سر و دست و پایزمین را همی دل برآمد ز جای 
 همه بوم شد زیر نعل اندرونچو کرباس آهار داده بخون 
 وزان پس دلیران افراسیاببرفتند بر سان کشتی بر آب 
 بصندوق پیلان نهادند روی تیرکجا ناوک‌انداز بود اندروی 
 حصاری بد از پیل پیش سپاهبرآورده بر قلب و بر بسته راه 
 ز صندوق پیلان ببارید تیربرآمد خروشیدن دار و گیر 
 برفتند گردان نیزه‌ورانهم از قلب لشکر سپاهی گران 
 نگه کرد افراسیاب از دو میلبدان لشکر و جنگ صندوق و پیل 
 همه ژنده پیلان و لشکر براندجهان تیره شد روشنایی نماند 
 خروشید کای نامداران جنگچه دارید بر خویش تن جای تنگ 
 ممانید بر پیش صندوق و پیلسپاهست بیکار بر چند میل 
 سوی میمنه میسره برکشیدز قلب و ز صندوق برتر کشید 
 بفرمود تا جهن رزم آزمایرود با تگینال لشکر ز جای 
 برد دو هزار آزموده سوارهمه نیزه‌دار از در کارزار 
 بر مسیره شیر جنگی طبردبشد تیز با نامداران گرد 
 چو کیخسرو آن رزم ترکان بدیدکه خورشید گشت از جهان ناپدید 
 سوی آوه و سمنکنان کرد رویکه بودند شیران پرخاشجوی 
 بفرمود تا بر سوی میسرهبتابند چون آفتاب از بره 
 برفتند با نامور ده هزارزره‌دار با گرزه‌ی گاوسار 
 بشماخ سوری بفرمود شاهکه از نامداران ایران سپاه 
 گزین کن ز جنگ آوران ده‌هزارسواران گرد از در کارزار 
 میان دو صف تیغها بر کشیدمبینید کس را سر اندر کشید 
 دو لشکر برینسان بر آویختندچنان شد که گفتی برآمیختند 
 چکاچاک برخاست از هر دو رویز پرخاش خون اندر آمد بجوی 
 چو برخاست گرد از چپ و دست راستجهاندار خفتان رومی بخواست 
 بیک سو کشیدند صندوق پیلجهان شد بکردار دریای نیل 
 بجنبید با رستم از قبلگاهمنوشان خوزان لشکر پناه 
 برآمد خروشیدن بوق و کوسبیک دست خسرو سپهدار توس 
 بیاراسته کاویانی درفشهمه پهلوانان زرینه کفش 
 به درد دل از جای برخاستندچپ شاه لشکر بیاراستند 
 سوی راستش رستم کینه جویزواره برادرش بنهاد روی 
 جهاندیده گودرز کشوادگانبزرگان بسیار و آزادگان 
 ببودند بر دست رستم بپایزرسب و منوشان فرخنده رای 
 برآمد ز آوردگاه گیر و دارندیدند ز آنگونه کس کارزار 
 همه ریگ پر خسته و کشته بودکسی را کجا روز برگشته بود 
 ز بس کشته بردشت آوردگاههمی راندند اسب بر کشته گاه 
 بیابان بکردار جیحون ز خونیکی بی سر و دیگری سرنگون 
 خروش سواران و اسبان ز دشتز بانگ تبیره همی برگذشت 
 دل کوه گفتی بدرد همیزمین با سواران بپرد هیم 
 سر بی تنان و تن بی سرانچرنگیدن گرزهای گران 
 درخشیدن خنجر و تیغ تیزهمی جست خورشید راه گریز 
 بدست منوچر بر میمنهکهیلا که سد شیر بد یک تنه 
 جرنجاش بر میسره شد تباهبدست فریبرز کاوس شاه 
 یکی باد و ابری سوی نیمروزبرآمد رخ هور گیتی فروز 
 تو گفتی که ابری برآمد سیاهببارید خون اندر آوردگاه 
 بپوشید و روی زمین تیره گشتهمی دیده از تیرگی خیره گشت 
 بدآنگه که شد چشمه سوی نشیبدل شاه ترکان بجست از نهیب 
 ز جوش سواران هر کشوریز هر مرز و هر بوم و هر مهتری 
 سواران شمشیر زن سی هزارگزیده سوارن خنجر گزار 
 دگرگونه جوشن دگرگون درفشجهانی شده سرخ و زرد و بنفش 
 نگه کرد گرسیوز از پشت شاهبجنگ اندر آورد یکسر سپاه 
 سپاهی فرستاد بر میمنهگرانمایگان یک‌دل و یک تنه 
 سوی میسره همچنین لشکریپراگنده بر هر سویی مهتری 
 سواران جنگاوران سی هزارگزیده همه از در کارزار 
 چو گرسیوز از پشت لشکر برفتبپیش برادر خرامید تفت 
 برادر چو روی برادر بدیدبنیرو شد و لشکر اندر کشید 
 برآمد ز لشکر ده و دار و گیربپوشید روی هوا را بتیر 
 چو خورشید را پشت باریک شدز دیدار شب روز تاریک شد 
 فریبنده گرسیوز پهلوانبیامد بپیش برادر نوان 
 که اکنون ز گردان که جوید نبدزمین پر ز خون آسمان پر ز گرد 
 سپه بازکش چون شب آمد مکوشکه اکنون برآید ز ترکان خروش 
 تو در جنگ باشی سپه در گریزمکن با تن خویش چندین ستیز 
 دل شاه ترکان پر از خشم و جوشز تندی نبودش بگفتار گوش 
 برانگیخت اسب از میان سپاهبیامد دمان با درفش سیاه 
 از ایرانیان چند نامی بکشتچو خسرو بدید اندر آمد بپشت 
 دو شاه دو کشور چنین کینه داربرفتند با خوار مایه سوار 
 ندیدند گرسیوز و جهن رویکه او پیش خسرو شود رزمجوی 
 عنانش گرفتند و بر تافتندسوی ریگ آموی بشتافتند 
 چنو بازگشت استقیلا چو گردبیامد که با شاه جوید نبرد 
 دمان شاه ایلا بپیش سپاهیکی نیزه زد بر کمرگاه شاه 
 نبد کارگر نیزه بر جوشنشنه ترس آمد اندر دل روشنش 
 چو خسرو دل و زور او را بدیدسبک تیغ تیز از میان برکشید 
 بزد بر میانش بدو نیم کرددل برز ایلا پر از بیم کرد 
 سبک برز ایلا چو آن زخم شاهبدید آن دل و زور و آن دستگاه 
 بتاریکی اندر گریزان برفتهمی پوست بر تنش گفتی بکفت 
 سپه چون بدیدند زو دستبردبورد گه بر نماند ایچ گرد 
 بر افراسیاب آن سخن مرگ بودکجا پشت خود را بدیشان نمود 
 ز تورانیان او چو آگاه شدتو گفتی برو روز کوتاه شد 
 چو آوردگه خوار بگذاشتندبفرمود تا بانگ برداشتند 
 که این شیر مردی ز زنگ شبستمرا باز گشتن ز تنگ شبست 
 گر ایدونک امروز یکبار بادترا جست و شادی ترا در گشاد 
 چو روشن کند روز روی زمیندرفش دلفروز ما را ببین 
 همه روی ایران چو دریا کنیمز خورشید تابان ثریا کنیم 
 دو شاه و دو کشور چنان رزمسازبلکشر گه خویش رفتند باز 
 چو نیمی ز تیره شب اندر گذشتسپهر از بر کوه ساکن بگشت 
 سپهدار ترکان بنه بر نهادسپه را همه ترگ و جوشن بداد 
 طلایه بفرمود تا ده هزاربود ترک بر گستوان ور سوار 
 چنین گفت با لشکر افراسیابکه من چون گذر یابم از رود آب 
 دمادم شما از پسم بگذریدبجیحون و زورق زمان مشمرید 
 شب تیره با لشکر افراسیابگذر کرد از آموی و بگذاشت آب 
 همه روی کشور به بی راه و راهسراپرده و خیمه بد بی سپاه 
 سپیده چو از باختر بردمیدطلایه سپه را بهامون ندید 
 بیامد بمژده بر شهریارکه پردخته شد شاه زین کارزار 
 همه دشت خیمه‌ست و پرده‌سرایز دشمن سواری نبینم بجای 
 چو بشنید خسرو دوان شد بخاکنیایش کنان پیش یزدان پاک 
 همی گفت کای روشن کردگارجهاندار و بیدار و پروردگار 
 تو دادی مرا فر و دیهیم و زورتو کردی دل و چشم بدخواه کور 
 ز گیتی ستمکاره را دور کنز بیمش همه ساله رنجور کن 
 چو خورشید زرین سپر برگرفتشب آن شعر پیروزه بر سر گرفت 
 جهاندار بنشست بر تخت عاجبسر برنهاد آن دلفروز تاج 
 نیایش کنان پیش او شد سپاهکه جاوید باد این سزاوار گاه 
 شد این لشکر از خواسته بی‌نیازکه از لشکر شاه چین ماند باز 
 همی گفت هر کس که اینت فسوسکه او رفت با لشکر و بوق وکوس 
 شب تیره از دست پرمایگانبشد نامداران چنین رایگان 
 بدیشان چنین گفت بیدار شاهکه ای نامداران ایران سپاه 
 چو دشمن بود شاه را کشته بهگر آواره از جنگ برگشته به 
 چو پیروزگر دادمان فرهیبزرگی و دیهیم شاهنشهی 
 ز گیتی ستایش مر او را کنیدشب آید نیایش مر او را کنید 
 که آنرا که خواهد کند شوربختیکی بی هنر برنشاند بتخت 
 ازین کوشش و پرسشت رای نیستکه با داد او بنده را پای نیست 
 بباشم بدین رزمگه پنج روزششم روز هرمزد گیتی فروز 
 براید برانیم ز ایدر سپاهکه او کین فزایست و ما کینه خواه 
 بدین پنج روز اندرین رزمگاههمی کشته جستند ز ایران سپاه 
 بشستند ایرانیان را ز گردسزاوار هر یک یکی دخمه کرد 
 بفرمود تا پیش او شد دبیربیاورد قرطاس و مشک و عبیر 
 نبشتند نامه بکاوس شاهچنانچون سزا بود زان رزمگاه 
 سرنامه کرد از نخست آفرینستایش سزای جهان آفرین 
 دگر گفت شاه جهانبان منپدروار لرزیده بر جان من 
 بزرگیش با کوه پیوسته باددل بدسگالان او خسته باد 
 رسیدم ز ایران بریگ فربسه جنگ گران کرده شد در سه شب 
 شمار سواران افراسیاببیند خردمند هرگز بخواب 
 بریده چو سیسد سرنامدارفرستادم اینک بر شهریار 
 برادر بد و خویش و پیوند اویگرامی بزرگان و فرزند اوی 
 وزان نامداران بسته دویستکه سد شیر با جنگ هر یک یکیست 
 همه رزم بر دشت خوارزم بودز چرخ آفرین بر چنان رزم بود 
 برفت او و ما از پس اندر دمانکشیدیم تا بر چه گرد زمان 
 برین رزمگاه آفرین باد گفتهمه ساله با اختر نیک جفت 
 نهادند بر نامه مهری ز مشکازان پس گذر کرد بر ریگ خشک 
 چو زان رود جیحون شد افراسیابچو باد دمان تیز بگذشت آب 
 بپیش سپاه قراخان رسیدهمی گفت هر کس ز جنگ آنچ دید 
 سپهدار ترکان چه مایه گریستبران کس که از تخمه‌ی او بزیست 
 ز بهر گرانمایه فرزند خویشبزرگان و خویشان و پیوند خویش 
 خروشی یر آمد تو گفتی که ابرهمی خون چکاند ز چشم هژبر 
 همی بودش اندر بخارا درنگهمی خواست کایند شیران به جنگ 
 ازان پس چو گشت انجمن آنچ ماندبزرگان برتر منش را بخواند 
 چو گشتند پر مایگان انجمنز لشکر هر آنکس که بد رای زن 
 زبان بر گشادند بر شهریارچو بیچاره شدشان دل از کار زار 
 که از لشکر ما بزرگان که بودگذشتند و زیشان دل ما شخود 
 همانا که از سد نماندست بیستبران رفتگان بر بباید گریست 
 کنون ما دل از گنج و فرزند خویشگسستیم چندی ز پیوند خویش 
 بدان روی جیحون یکی رزمگاهبکردیم زان پس که فرمود شاه 
 ز بی دانشی آنچ آمد برویتو دانی که شاهی و ما چاره‌جوی 
 گر ایدونک روشن بود رای شاهاز ایدر بچاچ اندر آرد سپاه 
 چو کیخسرو آید بکین خواستنبباید تو را لشکر آراستن 
 چو شانه اندرین کار فرمان بردز گلزریون نیز هم بگذرد 
 بباشد برام ببهشت گنگکه هم جای جنگست و جای درنگ 
 برین بر نهادند یکسر سخنکسی رای دیگر نیفگند بن 
 برفتند یکسر بگلزریونهمه دیده پرآب و دل پر ز خون 
 بگلزریون شاه توران سه روزببود و براسود با باز و یوز 
 برفتند زان جایگه سوی گنگبجایی نبودش فراوان درنگ 
 یکی جای بود آن بسان بهشتگلش مشک سارا بد و زر خشت 
 بدان جایگه شاد و خندان بخفتتو گفتی که با ایمنی گشت جفت 
 سپه خواند از هر سوی بی‌کرانبرگان گردنکش و مهتران 
 می و گلشن و بانگ چنگ و ربابگل و سنبل و رطل و افراسیاب 
 همی بود تا بر چه گردد جهانبدین آشکارا چه دارد نهان 
 چو کیخسرو آمد برین روی آبازو دور شد خورد و آرام و خواب 
 سپه چون گذر کرد زان سوی رودفرستاد زان پس به هر کس درود 
 کزین آمدن کس مدارید باکبخواهید ما را ز یزدان 
 گرانمایه گنجی بدرویش دادکسی را کزو شاد بد بیش داد 
 وزآنجا بیامد سوی شهر سغدیکی نو جهان دید رسته ز چغد 
 ببخشید گنجی بران شهر نیزهمی خواست کباد گردد بچیز 
 بر منزلی زینهاری سوارهمی آمدندی بر شهریار 
 ازان پس چو آگاهی آمد بشاهز گنگ و ز افراسیاب و سپاه 
 که آمد بنزدیک او گلگلهابا لشکری چون هژبر یله 
 که از تخم تورست پرکین و دردبجوید همی روزگار نبرد 
 فرستاد بهری ز گردان بچاجکه جوید همی تخت ترکان و تاج 
 سپاهی بسوی بیابان سترگفرستاد سالار ایشان طورگ 
 پذیرفت زین هر یکی جنگ شاهکه بر نامداران ببندند راه 
 جهاندار کیخسرو آن خوار داشتخرد را باندیشه سالار داشت 
 سپاهی که از بردع و اردبیلبیامد بفرمود تا خیل خیل 
 بیایند و بر پیش او بگذرندرد و موبد و مرزبان بشمرند 
 برفتند و سالارشان گستهمکه در جنگ شیران نبودی دژم 
 همان گفت تا لشکر نیمروزبرفتند با رستم نیوسوز 
 بفرمود تا بر هیونان مستنشینند و گیرند اسبان بدست 
 بسغد اندرون بود یک ماه شاههمه سغد شد شاه را نیک‌خواه 
 سپه را درم داد و آسوده کردهمی جست هنگام روز نبرد 
 هر آن کس که بود از در کارزاربدانست نیرنگ و بند حصار 
 بیاورد و با خویشتن یار کردسر بدکنش پر ز تیمار کرد 
 وزان جایگه گردن افراختهکمر بسته و جنگ را ساخته 
 ز سغد کشانی سپه بر گرفتجهانی درو مانده اندر شگفت 
 خبر شد به ترکان که آمد سپاهجهانجوی کیخسرو کینه‌خواه 
 همه سوی دژها نهادند رویجهان شد پر از جنبش و گفت و گوی 
 بلشکر چنین گفت پس شهریارکه امروز به گونه شد کارزار 
 ز ترکان هر آنکس که فرمان کنددل از جنگ جستن پشیمان کند 
 مسازید جنگ و مریزید خونمباشید کس را ببد رهنمون 
 وگر جنگ جوید کسی با سپاهدل کینه دارش نیاید براه 
 شما را حلال است خون ریختنبهر جای تاراج و آویختن 
 بره بر خورشها مدارید تنگمدارید کین و مسازید جنگ 
 خروشی بر آمد ز پیش سپاهکه گفتی بدرد همی چرخ و ماه 
 سواران بدژها نهادند رویجهان شد پر از غلغل و گفتگوی 
 هر آنکس که فرمان بجا آوریدسپاه شهنشه بدو ننگرید 
 هر آن کو برون شد ز فرمان شاهسرانشان بریدند یکسر سپاه 
 ز ترکان کس از بیم افراسیابلب تشنه نگذاشتندی بر آب 
 وگر باز ماندی کسی زین سپاهتن بی سرش یافتندی براه 
 دلیران بدژها نهادند رویبهر دژ که بودی یکی جنگجوی 
 شدی باره‌ی دژ هم آنگاه پستنماندی در و بام وجای نشست 
 غلام و پرستنده و چارپاینماندی بد و نیک چیزی به جای 
 برین گونه فرسنگ بر سد گذشتنه دژ ماند آباد جایی نه دشت 
 چو آورد لشکر بگلزریونبهر سو بگردید با رهنمون 
 جهان دید بر سان باغ بهاردر و دشت و کوه و زمین پرنگار 
 همه کوه نخچیر و هامون درختجهان از در مردم نیک بخت 
 طلایه فرستاد و کارآگهانبدان تا نماند بدی در نهان 
 سراپرده‌ی شهریار جهانکشیدند بر پیش آب روان 
 جهاندار بر تخت زرین نشستخود و نامداران خسروپرست 
 شبی کرد جشنی که تا روز پاکهمی مرده برخاست از تیره خاک 
 وزان سوی گنگ اندر افراسیاببرخشنده روز و بهنگام خواب 
 همی گفت با هرک بد کاردانبزرگان بیدار و بسیاردان 
 که اکنون که دشمن ببالین رسیدبگنگ اندرون چون توان آرمید 
 همه بر گشادند گویا زبانکه اکنون که نزدیک شد بد گمان 
 جز از جنگ چیزی نبینیم راهزبونی نه خوبست چندین سپاه 
 بگفتند وز پیش برخاستندهمه شب همی لشکر آراستند 
 سپیده دمان گاه بانگ خروسز درگاه برخاست آوای کوس 
 سپاهی بهامون بیامد ز گنگکه بر مور و بر پشه شد راه تنگ 
 چو آمد بنزدیک گلزریونزمین شد بسان که بیستون 
 همی لشکر آمد سه روز و سه شبجهان شد پرآشوب جنگ و جلب 
 کشیدند بر هفت فرسنگ نخفزون گشت مردم ز مور و ملخ 
 چهارم سپه برکشیدند صفز دریا برآمد بخورشید تف 
 بقلب اندر افراسیاب و ردانسواران گردنکش و بخردان 
 سوی میمنه جهن افراسیابهمی نیزه بگذاشت از آفتاب 
 وزین روی کیخسرو از قلبگاههمی داشت چون کوه پشت سپاه 
 چو گودرز و چون توس نوذر نژادمنوشان خوزان و پیروز و داد 
 چو گرگین میلاد و رهام شیرهجیر و چو شیدوش گرد دلیر 
 فریبرز کاوس بر میمنهسپاهی هه یک‌دل و یک تنه 
 منوچهر بر میسره جای داشتکه با جنگ هر جنگیی پای داشت 
 بپشت سپه گیو گودرز بودکه پشت و نگهبان هر مرز بود 
 زمین کان آهن شد از میخ نعلهمه آب دریا شد از خون لعل 
 بسر بر ز گرد سیاه ابر بستتبیره دل سنگ خارا بخست 
 زمین گشت چون چادر آبنوسستاره غمی شد ز آوای کوس 
 زمین گشت جنبان چو ابر سیاهتو گفتی همی بر نتابد سپاه 
 همه دشت مغز و سر و پای بودهمانا مگر بر زمین جای بود 
 همی نعل اسبان سرکشته خستهمه دشت بی‌تن سر و پای و دست 
 خردمند مردم بیکسو شدنددو لشکر برین کار خستو شدند 
 که گر یک زمان نیز لشکر چنینبماند برین دشت با درد و کین 
 نماند یکی زین سواران بجایهمانا سپهر اندر آید ز پای 
 ز بس چاک چاک تبرزین و خودروانها همی داد تن رادرود 
 چو کیخسرو آن پیچش جنگ دیدجهان بر دل خویشتن تنگ دید 
 بیامد بیکسو ز پشت سپاهبپیش خداوند شد دادخواه 
 که ای برتر از دانش پارساجهاندار و بر هر کسی پادشا 
 ار نیستم من ستم یافتهچو آهن بکوره درون تافته 
 نخواهم که پیروز باشم بجنگنه بر دادگر بر کنم جای تنگ 
 بگفت این و بر خاک مالید رویجهان پر شد ازناله‌ی زار اوی 
 همانگه برآمد یکی باد سختکه بشکست شاداب شاخ درخت 
 همی خاک بر داشت از رزمگاهبزد بر رخ شاه توران سپاه 
 کسی کو سر از جنگ برتافتیچو افراسیاب آگهی یافتی 
 بریدی بجنجر سرش را ز تنجز از خاک و ریگش نبودی کفن 
 چنین تا سپهر و زمین تار شدفراوان ز ترکان گرفتار شد 
 بر آمد شب و چادر مشک رنگبپوشید تا کس نیاید بجنگ 
 سپه باز چیدند شاهان ز دشتچو روی زمین ز آسمان تیره گشت 
 همه دامن کوه تا پیش رودسپه بود با جوشن و درع و خود 
 برافروختند آتش از هر سویطلایه بیامد ز هر پهلوی 
 همی جنگ را ساخت افراسیابهمی بود تا چشمه‌ی آفتاب 
 بر آید رخ کوه رخشان کندزمین چون نگین بدخشان کند 
 جهان آفرین را دگر بود رایبهر کار با رای او نیست پای