شاهنامه/اندر ستایش سلطان محمود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
اندر ستایش ابومنصور بن‌محمد شاهنامه  از فردوسی
اندر ستایش سلطان محمود
پادشاهی کیومرث


اندر ستایش سلطان محمود

 جهان آفرین تا جهان آفریدچنو مرزبانی نیآمد پدید 
 چو خورشید بر گاه بنمود تاجزمین شد بکردار تابنده عاج 
 چه گوئی که خورشید تابان که بودکزو در جهان روشنائی فزود 
 ابوالقاسم آن شاه فیروز بختنهاد از بر تاج خورشید تخت 
 زخاور بیآراست تا باخترپدید آمد از فرّ او کان زر 
 مرا اختر خفته بیدار گشتبه مغز اندر اندیشه بسیار گشت 
 بدانستم آمد زمان سخنکنون نو شود روزگار کهن 
 بر اندیشهٔ شهریار زمینبخفتم شبی لب پر از آفرین 
 دل من چو نور اندر آن تیره شببخفته کشاده دل و بسته لب 
 چنان دید روشن روانم بخوابکه رخشنده شمعی برآمد ز آب 
 همه روی گیتی شب لاجورداز آن شمع گشتی چو یاقوت زرد 
 در و دشت بر سان دیبا شدییکی تخت پیروزه پیدا شدی 
 نشسته برو شهریاری چو ماهیکی تاج بر سر به جای کلاه 
 رده بر کشیده سپاهش دو میلبه دست چپش هفتصد ژنده پیل 
 یکی پاک دستور پیشش بپایبداد و بدین شاه را رهنمای 
 مرا خیره گشتی سر از فرّ شاهوزآن ژنده پیلان و چندین سپاه 
 چو آن چهرهٔ خسروی دیدمیاز آن نامداران بپرسیدمی 
 که این چرخ و ماهست یا تاج و گاهستارست پیش اندرش یا سپاه 
 یکی گفت این شاه روم است و هندز قانوج تا پیش دریای سند 
 به ایران و توران ورا بنده‌اندبرای و بفرمان او زنده‌اند 
 بیآراست روی زمین را بدادبپردخت ازآن تاج بر سر نهاد 
 جهاندار محمود شاه بزرگنآبشخور آرد همی میش و گرگ 
 ز کشمیر تا پیش دریای چینبرو شهریاران کنند آفرین 
 چو کودک لب از شیر مادر بشستبگهواره محمود گوید نخست 
 تو نیز آفرین کن که کوبنده‌ٔبدو نام جاوید جوینده‌ٔ 
 نه پیچد کسی سر ز فرمان اونیارد گذشتن ز پیمان او 
 چو بیدار گشتم بجستم ز جایچه مایه شب تیره بودم بپای 
 بر آن شهریار آفرین خواندمنبودم درم جان برافشانیدم 
 بدل گفتم این خواب را پاسخ استکه آواز او در جهان فرّخ است 
 برو آفرین کو کند آفرینبر آن بخت بیدار و تاج و نکین 
 ز فرّش جهان شد چو باغ بهارهوا پر ز ابر و زمین پرنگار 
 ز ابر اندرآمد به هنگام نمجهان شد به کردار باغ ارم 
 بایران همه خوبی از داد اوستکجا هست مردم همه بار اوست 
 ببزم اندرون آسمان وفاستبه رزم اندرون تیز چنگ اژدهاست 
 بتن ژنده پیل و بجان جبرئیلبه کف ابر بهمن به دل رود نیل 
 سر بخت بدخواه از خشم اویچو دینار خوارست بر چشم اوی 
 نه کنداوری گیرد از تاج و گنجنه دل تیره دارد ز رزم و ز رنج 
 هر آنکس که دارد ز پروردگانز آزاد و از نیک دل بردگان 
 شهنشاه را سربسر دوستداربفرمان به بسته کمر استوار 
 شده هر یکی شاه بر کشوریروان نام شان در همه دفتری 
 نخستین برادرش کهتر بسالکه در مردمی کس ندارد همال 
 ز گیتی پرستندهٔ فرّ نصرزید شاد در سایهٔ شاه عصر 
 کسی کش پدر ناصرالدّین بودپی تخت او تاج پروین بود 
 خداوند مردی و رای و هنربدو شادمان مهتران سر بسر 
 و دیگر دلاور سپهدار طوسکه در جنگ بر شیر دارد فسوس 
 ببخشد درم هر چه یابد ز دهرهمی آفرین جوید از دهر بهر 
 بیزدان بود خلق را رهنمایسر شاه خواهد که ماند بجای 
 جهان بی‌ سر و تاج خسرو مبادهمیشه بماناد جاوید شاد 
 همیشه تن آزاد با تاج و تختز درد و غم آزاد و پیروز بخت 
 کنون باز گردم بآغاز کارسوی نامهٔ نامور شهریار