سنایی غزنوی (غزلیات)/چون سخنگویی از آن لب لطف باری ای پسر
ظاهر
| چون سخنگویی از آن لب لطف باری ای پسر | پس به شوخی لب چرا خاموش داری ای پسر | |||||
| در ره عشق تو ما را یار و مونس گفت تست | زان بگفتی از تو میخواهم یاری ای پسر | |||||
| دیر زی در شادکامی کز اثرهای لطیف | مونس عقلی و جان را غمگساری ای پسر | |||||
| تلخ گردد عیش شیرین بر بتان قندهار | چون به گاه بذله زان لب لطف باری ای پسر | |||||
| بامداد از رشک دامن را کند خورشید چاک | روی چون ماه از گریبان چون برآری ای پسر | |||||
| سر بسان سایه زان بر خاک دارم پیش تو | کز رخ و زلف آفتاب و سایه داری ای پسر | |||||
| سرکشان سر بر خط فرمان من بنهند باش | تا به گرد مه خط مشکین برآری ای پسر | |||||
| ار نبودی ماه رخسار تو تابان زیر زلف | با سر زلف تو بودی دهر تاری ای پسر | |||||
| کودکی کان را به معنی در خم چوگان زلف | همچو گویی روز و شب گردان نداری ای پسر | |||||
| شد گرفتار سر زلف کمند آسای تو | روز دعوی کردن مردان کاری ای پسر | |||||
| شد شکار چشم روبه باز پر دستان تو | صدهزاران جان شیران شکاری ای پسر | |||||
| ماه روی تو چو برگ گل به باغ دلبری | شد شکفته بر نهال کامگاری ای پسر | |||||
| بس دلا کز خرمی بی برگ شد زان برگ گل | آه اگر بر برگ گل شمشاد کاری ای پسر | |||||
| کی شدندی عالمی در عشق تو یعقوبوار | گر نه از یوسف جهان را یادگاری ای پسر | |||||
| چون سنایی را به عالم نام فخر از عشق تست | ننگ و عار از وصلت او می چه داری ای پسر | |||||