سنایی غزنوی (غزلیات)/ز جزع و لعلت ای سیمین بناگوش
ظاهر
| ز جزع و لعلت ای سیمین بناگوش | دلم پر نیش گشت و طبع پر نوش | |||||
| دو جادوی کمین ساز کمان کش | دو نقاش شکر پاش گهر نوش | |||||
| که پیش این و آن جان را و دل را | هزاران غاشیه ست امروز بر دوش | |||||
| چو بینمت آن دو تا لعل پر از کبر | چو بینمت آن دو تا جزع پر از جوش | |||||
| بدین گویم زهی خاموش گویا | بدان گویم زهی گویای خاموش | |||||
| بسا زهاد گیتی را که بردی | بدان لبهای چون می مایهی هوش | |||||
| بسا شیران عالم را که دادی | ز چشم آهوانه خواب خرگوش | |||||
| زنی گل را و مل را خاک در چشم | چو اندر مجلس آیی زلف بر دوش | |||||
| ز مستی باز کرده بند کرته | ز شوخی کج نهاده طرف شب پوش | |||||
| ز جزعت خانه خانه دل شود خون | ز لعلت چشمه چشمه خون شود نوش | |||||
| گریزد در عدم هر روز و هم شب | ز شرم روی و مویت چون دی و دوش | |||||
| تو جانی گر نهای د ربر عجب نیست | که جان در جان در آید نه در آغوش | |||||
| نگارا از سر آزاد مردی | حدیث دردناک بنده بنیوش | |||||
| مرا چون از ولی بخریدهای دی | کنونم بر عدو امروز مفروش | |||||
| مرا گفتی فراموشم مکن نیز | تو روی از بهر این مخراش و مخروش | |||||
| که گشت از بهر یاد جزع و لعلت | سنایی را فراموشی فراموش | |||||