سنایی غزنوی (غزلیات)/دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش
ظاهر
| دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش | هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش | |||||
| پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش | زره مویی که چون تیرست بر عشاق مژگانش | |||||
| به یک دم میکند زنده چو عیسی مرده را زان لب | دم عیسی ست پنداری میان لعل و مرجانش | |||||
| حلاوت از شکر کم شد چو قیمت آورد نوشش | ازین دو چشم گریانم از آن لبهای خندانش | |||||
| ندارد لب کس از یاقوت و مروارید تر دندان | گرم باور نمیداری بیا بنگر به دندانش | |||||
| که تا هر گوهری بینی که عکسش در شب تاری | فرو ریزد چو مهر و ماه بر یاقوت گویانش | |||||
| اگر پیراهن ماهم به مانند فلک آمد | از آن اندر گریبانش بود خورشید تابانش | |||||
| و یا خورشید پنداری به پیراهن همی هر شب | فرود آید ز گردون و برآید از گریبانش | |||||
| نشست ما اگر کوهست و او چون ماه بر گردون | چرا هر دو به هم بینیم از آن رخسار رخشانش | |||||
| بلا و غارت دلهاست آن زلفین او لیکن | هزاران دل چو او جمعست در زلف پریشانش | |||||