سلیم جواهری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

بخشی از داستان سلیم جواهری (انتشار دوره صفوی)

به جزیره‌ای رسیده دیدم که خانه‌ها از گل و چوب ساخته‌اند ، پر از انار و سیب و انگور است. گفتم در این جزیره مبادا بلایی بر سرم بیاید از دور نگاه کردم شخصی به صفت خواجه‌سرایان با محاسن سفید به صورت آدمیان در زیر درختی نشسته ‌است. من شکر کردم که الحمدالله در میان آدمیان رسیدم و جانب او رفتم و سلام کردم. جواب را باز داد و گفت : ای جوان ، از میوه خوردن سیر شدی؟ گفتم بلی. گفت : پاهای من درد می‌کند ، پیرم به صحرا آمدم مرا دوش‌گیر و به خانه بر تا نان و گوشت به تو دهم و می‌دانم از بس که میوه خورده‌ای دلت ضعف دارد. من عمود را بر زمین گذاشتم و پشت به جانب او کردم آن بدبخت چون مرغ سبک‌روح بر پشت من سوار شد و پاهای چون دوالی بر پشت و کمر من پیچید و مرا راه انداخت. من هر چند حیله کردم که او را از پشت خود به زیر اندازم نتوانستم و هر‌گاه می‌خواستم بنشینم دوال را چنان فشار می‌داد که نزدیک بود کمرم بشکند و گوش مرا به دندان می‌جاوید. ناچار از ترس تن به قضا دادم به درون خانه رفتم غیر از میوه خشک چیز دیگر ندیدم. گفت: از این میوه‌ها بخور به من هم بده تا بخورم و من قدری خوردم . گویا زهر قاتل بود. به او هم می‌دادم. آن ظالم بر من سوار بود و مرا به هر جانب می‌دوانید و جوالدوزی داشت هر وقت می‌خواستم بنشینم ، بر پشت گردنم می‌زد ، نمی‌گذاشت بنشینم و اگر دیر به او چیز می‌دادم ، گوش مرا می‌جاوید. با خود گفتم بسیار بد شد میان میمونها عروسی داشتم و قدر آنها را ندانستم. حال به این روز مبتلا شدم . به هر حال شکر می‌کردم تا خدا مرا از چنگ آن ملعون نجات دهد. اگرمی‌خوابیدم او نیز می‌خوابید و اگر حدیث می‌گفتم او هم می‌گفت و پاهای مرا نجس می‌کرد و اگر می‌ایستادمآزارم می‌کرد و جانم بر لب آمد و اگر کاری که می‌کردم که خوشش نمی‌آمد پا را بر خصیه‌ام بند می‌کرد، چنان می‌فشرد که نزدیک بود به هلاکت برسم.

ناچار با او می‌ساختم تا آن روز که روزی در میان درختان می‌گردیدم کدویی به نظرم آمد او را برداشتم و تخم او را بیرون آوردم ، قدری انگور چیدم و شیره‌اش را کشیدم و کدو را پر از آب انگور کردم ، در آفتاب گذاشتم. دوالپا پرسید که این را چه خواهی کرد. گفتم می‌گذارم ترش شود ، بعد از ‌آن می‌خورم تا قوتَّم زیاد شود و نشاط به هم رسانم . گفت : ‌به من هم بده! گفتم اول خود می‌خورم ، بعد به تو می‌دهم. چون آب انگور در کدو رسیده شد با خود گفتم اول اندکی خودم می‌خورم و به او بسیار می‌دهم تا بیهوش شود ، از پشتم بیفتد. شاید که از چنگ او خلاص شوم. آن وقت سه چهارنفر دوالپا آمدند که به دست کار می‌کردند و به زانو راه می‌رفتند و پاهاشان را بر زمین می‌کشیدند. چون به من رسیدند سالار خود را تحیت می‌دادند که خوب بارگیری به هم رسانیدی ، من تا شام گردیدم چون شب شد قدری از آن آب انگور نزدیک دهان خود بردم ، قدری هم به او دادم. بخورد و گفت : کیفم رسیده. و دست بر پشتم ‌می‌زد و نشاط می‌کرد و خصیه مرا می‌فشرد که باز بده تا بخورم نشاط من از آن است. آنهای دیگر نیز التماس می‌کردند که به ما هم بده. به ایشان دادم تا تمام از هوش رفتند.

من او را به خانة خودش بردم و قدری دیگر هم به او دادم تا پاهایش سست شد و از پشتم افتاد. عمود را برداشتم و بر کله او زدم و روانه گشتم. می‌دویدم و بر عقب نگاه می‌کردم. از قضا چند نفر از دوالپایان را دیدم چون مرا دیدند دعوت به نان و گوشتم می‌کردند. گفتم نان و گوشت ارزانی شما باشد