سلامان و ابسال/حکایت آن پارهدوز که هر میوه تازه که رسیدی از آن خریدی
ظاهر
(حکایت آن پارهدوز بحرفهٔ پارهدوزی معیشت اندوز که هر میوهٔ)
(تازه که رسیدی از آن مقداری خریدی و پیش عیال و اطفال خود)
(بردی و با ایشان بخوردی گفتی باین خرسند باشید و چهره همت)
(خود را باندیشهٔ زیادت مخراشید که طعم این میوه همه سال)
(جز این نیست و مرا استطاعت بیش ازین خریدن نی)
| پارهدوزی بود در اقصای ری | مطمئین بر پارهدوزی رای وی | |||||
| با خمیده پشت از بار عیال | داشت مشتی طفلگان خورد سال | |||||
| بود بر دلق معاش خویشتن | روز و شب از پارهدوزی وصله زن | |||||
| چون رسیدی میوهای سال نو | خاطرش بودی بهر میوه گرو | |||||
| ۲۲۰ | سوی اهل خود بصد گونه حیل | آمدی هم جیب از آن پر هم بغل | ||||
| پیش ایشان ریختی آن را دلیر | تا بخوردندی همه ز آن میوه سیر | |||||
| بعد از آن گفتی که ای افتادگان | بر فراش محنت و غم زادگان | |||||
| گر فتد صد بار ازین میوه بچنگ | جمله را این است طعم و بوی و رنگ | |||||
| ترک آز و آرزومندی کنید | طبع را مایل بخورسندی کنید | |||||
| ۲۲۵ | من چون خاکم زیر پای فقر پست | بیش ازینم بر نمی آید زدست | ||||