سلامان و ابسال/حکایت آن اعرابی که بر فرزندان خود نام سباع درنده نهاده بود
ظاهر
(حکایت آن اعرابی که بر فرزندان خود نام سباع درنده)
(نهاده بود و بر خدمتگاران نام بهایم چرنده)
| آن مسافر بهر دولت یابیی | ماند شب در خانهٔ اعرابیی | |||||
| جمله فرزندانش را خرد و بزرگ | یافت هم نام ددان چون شیر و گرگ | |||||
| ۳۱۵ | هر که بود از خادمانش یکسره | گوسفندش نام بودی یا بره | ||||
| گفت با وی کای سپهبد در عرب | آیدم زین نامها امشب عجب | |||||
| گفت فرزندان که در خیل مناند | مستعد از بهر قهر دشمناند | |||||
| خادمان از بهر خدمتگاریند | متصل در شغل مهمان داریند | |||||
| گرگ باید قهر دشمن را و شیر | تا بود بر کشتن دشمن دلیر | |||||
| ۳۲۰ | بهر خدمت بره به یا گوسفند | تا ز فعل او نیابد کس گزند | ||||