سلامان و ابسال/باز ماندن سلامان از ابسال و زاری کردن بر مفارقت وی
ظاهر
(باز ماندن سلامان از ابسال و زاری کردن بر مفارقت وی)
| باشد اندر دار و گیر روز و شب | عاشق بیچاره را حالی عجب | |||||
| ۹۳۰ | هر چه از تیر بلا بر وی رسد | از کمان چرخ پی در پی رسد | ||||
| ناگذشته از گلویش خنجری | از قفای آن در آید دیگری | |||||
| گر بدارد دوست از بیداد دست | بر وی از سنگ رقیب آید شکست | |||||
| ور بگردد از سرش سنگ رقیب | یابد از طعن ملامت گو نصیب | |||||
| ور رهد زینها بریزد خون به تیغ | شحنهٔ هجرش بصد درد و دریغ | |||||
| ۹۳۵ | چون سلامان کوه آتش بر فروخت | واندرو ابسال را چون خس بسوخت | ||||
| رفت همتای وی و یکتا بماند | چون تن بی جان ازو تنها بماند | |||||
| نالهٔ جانسوز بر گردون کشید | دامن مژگان ز دل در خون کشید | |||||
| دود آهش خیمه بر افلاک زد | صبح از اندوهش گریبان چاک زد | |||||
| بس که از غم سینه کندن کرد ساز | سینه ناخن ناخنش شد همچو باز | |||||
| ۹۴۰ | بر وی از ناخن ز بس آزار جست | یک سر ناخن نماند از وی درست | ||||
| سنگ می زد بر دل و بی هیچ شک | بود آن نقد وفایش را محک | |||||
| چون بدل بنشست از آن سنگش غبار | نقد او آمد برون کامل عیار | |||||
| چون ازو دست تهی کردی نشست | کندی از حسرت بدندان پشت دست | |||||
| چون ندیدی پنجه اندر پنجه یار | پنجه خود کردی از دندان فگار | |||||
| ۹۴۵ | زآن گهر دیدی چو خالی مشت خویش | کندی از دندان سر انگشت خویش | ||||
| آن شکر لب را ندیدی چون بجای | نیشکر آئین شدی انگشت خای | |||||
| روز و شب بی آنکه همزانوش بود | از طبانجه بودیش زانو کبود | |||||
| هر شب آوردی بکنج خانه روی | با خیال یار خویش افسانه گوی | |||||
| کای ز هجر خویش جانم سوخته | وز جمال خویش چشمم دوخته | |||||
| ۹۵۰ | عمرها بودی انیس جان من | نور بخش دیدهٔ گریان من | ||||
| خانه در کوی وصالت داشتم | دیده بر شمع جمالت داشتم | |||||
| هر دو از دیدار هم بودیم شاد | وز وصال یکدگر در صد گشاد | |||||
| هر دو ما با یکدگر بودیم و بس | کار نی کس را بما ما را بکس | |||||
| دست بیداد فلک کوتاه بود | کارها بر موجب دلخواه بود | |||||
| ۹۵۵ | شب همی خفتیم در آغوش هم | راز گویان روز سر در گوش هم | ||||
| در میان ما کسی را راه نی | یا کسی از حال ما آگاه نی | |||||
| کاش چون آتش همی افروختم | تو همی ماندی و من میسوختم | |||||
| سوختی تو من بماندم این چه بود | این بدآئین با من مسکین چه بود | |||||
| کاشکی من نیز با تو بودمی | با تو راه نیستی پیمودمی | |||||
| ۹۶۰ | از وجود ناخوش خود رستمی | عشرت جاوید در پیوستمی | ||||