پرش به محتوا

کتاب مقدس (انجمن کتاب مقدس بریتانیا و خارجه)/عهد عتیق/سفر پیدایش

از ویکی‌نبشته

سفر پیدایش

باب اوّل

۱ در ابتداء خدا آسمانها و زمین را آفرید ✡︎ ۲ و زمین تهی و بائر بود و تاریکی بر روی لجّه و روح خدا سطح آبها را فرو گرفت ✡︎ ۳ و خدا گفت روشنائی بشود و روشنائی شد ✡︎ ۴ و خدا روشنائی را دید که نیکوست و خدا روشنائی را از تاریکی جدا ساخت ✡︎ ۵ و خدا روشنائی را روز نامید و تاریکیرا شب نامید و شام بود و صبح بود روزی اوَّل ✡︎ ۶ و خدا گفت فَلَکی باشد در میان آبها و آبها را از آبها جدا کند ✡︎ ۷ و خدا فَلَک را بساخت و آبهای زیر فلَک را از آبهای بالای فَلَک جدا کرد و چنین شد ✡︎ ۸ و خدا فَلَک را آسمان نامید و شام بود و صبح بود روزی دوّم ✡︎ ۹ و خدا گفت آبهای زیر آسمان در یکجا جمع شود و خشکی ظاهر گردد و چنین شد ✡︎ ۱۰ و خدا خشکی را زمین نامید و اجتماع آبها را دریا نامید و خدا دید که نیکو است ✡︎ ۱۱ و خدا گفت زمین نباتات برویاند علفیکه تخم بیاورد و درخت میوهٔ که موافق جنس خود میوه آورد که تخمش در آن باشد بر روی زمین و چنین شد ✡︎ ۱۲ و زمین نباتاترا رویانید علفیکه موافق جنس خود تخم آورد و درخت میوه‌داریکه تخمش در آن موافق جنس خود باشد و خدا دید که نیکوست ✡︎ ۱۳ و شام بود و صبح بود روزی سیّم ✡︎ ۱۴ و خدا گفت نیّرها در فلک آسمان باشند تا روز را از شب جدا کنند و برای آیات و زمانها و روزها و سالها باشند ✡︎ ۱۵ و نیّرها در فَلَک آسمان باشند تا بر زمین روشنائی دهند و چنین شد ✡︎ ۱۶ و خدا دو نیّر بزرگ ساخت نیّر اعظم را برای سلطنت روز و نیّر اصغر را برای سلطنت شب و ستارگانرا ✡︎ ۱۷ و خدا آنها را در فَلَک آسمان گذاشت تا بر زمین روشنائی دهند ✡︎ ۱۸ و تا سلطنت نمایند بر روز و بر شب و روشنائی را از تاریکی جدا کنند و خدا دید که نیکوست ✡︎ ۱۹ و شام بود و صبح بود روزی چهارم ✡︎ ۲۰ و خدا گفت آبها به انبوهِ جانوران پر شود و پرندگان بالای زمین بر روی فَلَک آسمان پرواز کنند ✡︎ ۲۱ پس خدا نهنگان بزرگ آفرید و همهٔ جانداران خزنده را که آبها از آنها موافق اجناس آنها پر شد و همهٔ پرندگان بالدار را باجناس آنها و خدا دید که نیکوست ✡︎ ۲۲ و خدا آنها را برکت داده گفت بارور و کثیر شوید و آبهای دریارا پر سازید و پرندگان در زمین کثیر بشوند ✡︎ ۲۳ و شام بود و صبح بود روزی پنجم ✡︎ ۲۴ و خدا گفت زمین جانوران را موافق اجناس آنها بیرون آورد بهایم و حشرات و حیوانات زمین به اجناس آنها و چنین شد ✡︎ ۲۵ پس خدا حیوانات زمین را باجناس آنها بساخت و بهایمرا باجناس آنها و همهٔ حشرات زمین را باجناس آنها و خدا دید که نیکوست ✡︎ ۲۶ و خدا گفت آدم را بصورتمان و موافق شبیهمان بسازیم تا بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهایم و بر تمامی زمین و همهٔ حشراتیکه بر زمین میخزند حکومت نماید ✡︎ ۲۷ پس خدا آدم را بصورت خود آفرید او را بصورت خدا آفرید ایشانرا نر و ماده آفرید ✡︎ ۲۸ و خدا ایشانرا برکت داد و خدا بدیشان گفت بارور و کثیر شوید و زمین را پر سازید و در آن تسلّط نمائید و بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و همهٔ حیواناتیکه بر زمین میخزند حکومت کنید ✡︎ ۲۹ و خدا گفت همانا همهٔ علفهای تخم داریکه بر روی تمام زمین است و همهٔ درختهائیکه در آنها میوهٔ درخت تخم دار است بشما دادم تا برای شما خوراک باشد ✡︎ ۳۰ و به همهٔ حیوانات زمین و به همهٔ پرندگان آسمان و بهمهٔ حشرات زمین که در آنها حیات است هر علف سبز را برای خوراک دادم و چنین شد ✡︎ ۳۱ و خدا هر چه ساخته بود دید و همانا بسیار نیکو بود و شام بود و صبح بود روزی ششم ✡︎

باب دُویّم

۱ و آسمانها و زمین و همهٔ لشکر آنها تمام شد ✡︎ ۲ و در روزِ هفتم خدا از همهٔ کار خود که ساخته بود فارغ شد و در روز هفتم از همهٔ کار خود که ساخته بود آرامی گرفت ✡︎ ۳ پس خدا روز هفتم را مبارک خواند و آنرا تقدیس نمود زیرا که در آن آرام گرفت از همه کار خود که خدا آفرید و ساخت ✡︎ ۴ این است پیدایش آسمانها و زمین در حین آفرینش آنها در روزیکه یَهُوَه خدا زمین و آسمانهارا بساخت ✡︎ ۵ و هیچ نهال صحرا هنوز در زمین نبود و هیچ علف صحرا هنوز نروئیده بود زیرا خداوند خدا باران بر زمین نبارانیده بود و آدمی نبود که کار زمین را بکند ✡︎ ۶ و مِه از زمین برامده تمام روی زمینرا سیراب میکرد ✡︎ ۷ پس خداوند خدا آدَمْ را از خاکِ زمین بسرشت و در بینئ وی روح حیات دمید و آدم نَفْسِ زنده شد ✡︎ ۸ و خداوند خدا باغی در عدن بطرفِ مشرق غرس نمود و آن آدم را که سرشته بود در آنجا گذاشت ✡︎ ۹ و خداوند خدا هر درخت خوشنما و خوشخوراک را از زمین رویانید و درخت حیات را در وسط باغ و درخت معرفت نیک و بدرا ✡︎ ۱۰ و نهری از عَدَنْ بیرون آمد تا باغ را سیراب کند و از آنجا منقسم گشته چهار شعبه شد ✡︎ ۱۱ نام اوّل فیشون است که تمام زمین حویله را که در آنجا طلاست احاطه میکند ✡︎ ۱۲ و طلای آنزمین نیکوست و در آنجا مروارید و سنگ جزع است ✡︎ ۱۳ و نام نهر دوّم جیحون که تمام زمین کوش را احاطه میکند ✡︎ ۱۴ و نام نهر سیّم حدَّقل که بطرف شرقئ اشور جاریست و نهر چهارم فرات ✡︎ ۱۵ پس خداوند خدا آدم را گرفت و او را در باغ عَدَن گذاشت تا کار آنرا بکند و آنرا محافظت نماید ✡︎ ۱۶ و خداوند خدا آدم را امر فرموده گفت از همهٔ درختان باغ بی ممانعت بخور ✡︎ ۱۷ امّا از درخت معرفت نیک و بد زنهار نخوری زیرا روزی که از آن خوردی هر آینه خواهی مرد ✡︎ ۱۸ و خداوند خدا گفت خوب نیست که آدم تنها باشد پس برایش معاونی موافق وی بسازم ✡︎ ۱۹ و خداوند خدا هر حیوان صحرا و هر پرندهٔ آسمان را از زمین سرشت و نزد آدم آورد تا به‌بیند که چه نام خواهد نهاد و آنچه آدم هر ذی حیات را خواند همان نام او شد ✡︎ ۲۰ پس آدم همهٔ بهایم و پرندگان آسمان و همهٔ حیوانات صحرا را نام نهاد لیکن برای آدم معاونی موافق وی یافت نشد ✡︎ ۲۱ و خداوند خدا خوابی گران بر آدم مستولی گردانید تا بخفت و یکی از دندهایشرا گرفت و گوشت در جایش پُر کرد ✡︎ ۲۲ و خداوند خدا آن دنده را که از آدم گرفته بود زنی بنا کرد و ویرا بنزد آدم آورد ✡︎ ۲۳ و آدم گفت همانا اینست استخوانی از استخوانهایم و گوشتی از گوشتم از این سبب نساء نامیده شود زیرا که از انسان گرفته شد ✡︎ ۲۴ از این سبب مرد پدر و مادر خود را ترک کرده با زن خویش خواهد پیوست و یک تن خواهند بود ✡︎ ۲۵ و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند ✡︎

باب سیّم

۱ و مار از همهٔ حیوانات صحرا که خداوند خدا ساخته بود هوشیارتر بود و بزن گفت آیا خدا حقیقةً گفته است که از همهٔ درختان باغ نخورید ✡︎ ۲ زن بمار گفت از میوهٔ درختان باغ میخوریم ✡︎ ۳ لکن از میوهٔ درختیکه در وسط باغ است خدا گفت از آن مخورید و آنرا لمس مکنید مبادا بمیرید ✡︎ ۴ مار بزن گفت هر آینه نخواهید مرد ✡︎ ۵ بلکه خدا می داند در روزی که از آن بخورید چشمان شما باز شود و مانند خدا عارفِ نیک و بد خواهید بود ✡︎ ۶ و چون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و بنظر خوشنما و درختی دلپذیر دانش افزا پس از میوه اش گرفته بخورد و بشوهر خود نیز داد و او خورد ✡︎ ۷ آنگاه چشمان هر دوی ایشان باز شد و فهمیدند که عریانند پس برگهای انجیر بهم دوخته سترها برای خویشتن ساختند ✡︎ ۸ و آواز خداوند خدا را شنیدند که در هنگام وزیدن نسیم نهار در باغ میخرامید و آدم و زنش خویشتن را از حضور خداوند خدا در میان درختان باغ پنهان کردند ✡︎ ۹ و خداوند خدا آدم را ندا درداد و گفت کجا هستی ✡︎ ۱۰ گفت چون آوازترا در باغ شنیدم ترسان گشتم زیرا که عریانم پس خود را پنهان کردم ✡︎ ۱۱ گفت کِه ترا آگاهانید که عریانی آیا از آن درختی که ترا قدغن کردم که از آن نخوری خوردی ✡︎ ۱۲ آدم گفت این زنیکه قرین من ساختی وی از میوهٔ درخت بمن داد که خوردم ✡︎ ۱۳ پس خداوند خدا بزن گفت این چه کاراست که کردی زن گفت مار مرا اغوا نمود که خوردم ✡︎ ۱۴ پس خداوند خدا بمار گفت چونکه این کار کردی از جمیع بهایم و از همهٔ حیوانات صحرا ملعونتر هستی بر شکمت راه خواهی رفت و تمام ایام عمرت خاک خواهی خورد ✡︎ ۱۵ و عداوت در میان تو و زن و در میان ذریّت تو و ذریّت وی میگذارم او سر ترا خواهد کوبید و تو پاشنهٔ ویرا خواهی کوبید ✡︎ ۱۶ و بزن گفت الم و حمل ترا بسیار افزون گردانم با الم فرزندان خواهی زائید و اشتیاق تو بشوهرت خواهد بود و او بر تو حکمرانی خواهد کرد ✡︎ ۱۷ و بآدم گفت چونکه سخن زوجه ات را شنیدی و از آن درخت خوردی که امر فرموده گفتم از آن نخوری پس بسبب تو زمین ملعون شد و تمام ایّام عمرت از آن با رنج خواهی خورد ✡︎ ۱۸ خار و خس نیز برایت خواهد رویانید و سبزهای صحرا را خواهی خورد ✡︎ ۱۹ و بعرق پیشانیت نان خواهی خورد تا حینیکه بخاک راجع کردی که از آن گرفته شدی زیرا که تو خاک هستی و بخاک خواهی برگشت ✡︎ ۲۰ و آدم زن خود را حوَّا نام نهاد زیرا که او مادر جمیع زندگانست ✡︎ ۲۱ و خداوند خدا رختها برای آدم و زنش از پوست بساخت و ایشانرا پوشانید ✡︎ ۲۲ و خداوند خدا گفت همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عارف نیک و بد گردیده اینک مبادا دست خودرا دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورد و تا بابد زنده ماند ✡︎ ۲۳ پس خداوند خدا او را از باغ عَدَن بیرون کرد تا کار زمینیرا که از آن گرفته شده بود بکند ✡︎ ۲۴ پس آدم را بیرون کرد و بطرف شرقئ باغ عَدَن کرّوبیانرا مسکن داد و شمشیر آتشباریرا که بهرسو گردش میکرد تا طریق درخت حیاترا محافظت کند ✡︎

باب چهارم

۱ و آدم زن خود حوَّا را بشناخت و او حامله شده قائن را زائید و گفت مردی از یَهُوَه حاصل نمودم ✡︎ ۲ و بار دیگر برادر او هابیل را زائید و هابیل گله‌بان بود و قائن کارکن زمین بود ✡︎ ۳ و بعد از مرور ایّام واقع شد که قائن هدیهٔ از محصول زمین برای خداوند آورد ✡︎ ۴ و هابیل نیز از نخست زادگان گلهٔ خویش و پیه آنها هدیهٔ آورد و خداوند هابیل و هدیهٔ او را منظور داشت ✡︎ ۵ اما قائن و هدیهٔ او را منظور نداشت پس خشم قائن بشدّت افروخته شده سر خودرا بزیر افکند ✡︎ ۶ آنگاه خداوند بقائن گفت چرا خشمناک شدی و چرا سر خودرا بزیر افکندی ✡︎ ۷ اگر نیکوئی میکردی آیا مقبول نمیشدی و اگر نیکوئی نکردی گناه بردر در کمین است و اشتیاق تو دارد امّا تو بر وی مسلّط شوی ✡︎ ۸ و قائن با برادر خود هابیل سخن گفت و واقع شد چون در صحرا بودند قائن بر برادر خود هابیل برخاسته او را کشت ✡︎ ۹ پس خداوند بقائن گفت برادرت هابیل کجاست گفت نمیدانم مگر پاسبان برادرم هستم ✡︎ ۱۰ گفت چه کردهٔ خون برادرت از زمین نزد من فریاد برمی آورد ✡︎ ۱۱ و اکنون تو ملعون هستی از زمینی که دهان خود را باز کرد تا خون برادر ترا از دستت فرو برد ✡︎ ۱۲ هر گاه کار زمین کنی همانا قوّت خود را دیگر بتو ندهد و پریشان و آواره در جهان خواهی بود ✡︎ ۱۳ قائن به خداوند گفت عقوبتم از تحمّلم زیاده است ✡︎ ۱۴ اینک مرا امروز بر روی زمین مطرود ساختی و از روی تو پنهان خواهم بود و پریشان و آواره در جهان خواهم بود و واقع میشود هر که مرا یابد مرا خواهد کشت ✡︎ ۱۵ خداوند بوی گفت پس هر که قائن را بکشد هفت چندان انتقام گرفته شود و خداوند بقائن نشانئ داد که هر که او را یابد ویرا نکشد ✡︎ ۱۶ پس قائن از حضور خداوند بیرون رفت و در زمین نُوْد بطرف شرقئ عَدَن ساکن شد ✡︎ ۱۷ و قائن زوجهٔ خود را شناخت پس حامله شده خنوخ را زائید و شهری بنا میکرد و آن شهر را باسم پسر خود خنوخ نام نهاد ✡︎ ۱۸ و برای خنوخ عیراد متولّد شد و عیراد مَحُویائِیلرا آورد و مَحُویائِیل مَتُوشائِیلرا آورد و مَتُوشائِیل لَمَک را آورد ✡︎ ۱۹ و لَمَک دو زن برای خود گرفت یکی را عاده نام بود و دیگریرا ظله ✡︎ ۲۰ و عاده یابال را زائید وی پدر خیمه نشینان و صاحبان مواشی بود ✡︎ ۲۱ و نام برادرش یُوبال بود وی پدر همهٔ نوازندگان بربط و نی بود ✡︎ ۲۲ و ظِلَّه نیز تُوبَل قائن را زائید که صانع هر آلت مس و آهن بود و خواهر تُوبَل قائن نَعْمَه بود ✡︎ ۲۳ و لَمَک بزنان خود گفت ای عادَه و ظِلَّه قول مرا بشنوید ای زنان لَمَک سخن مرا گوش گیرید زیرا مردیرا کشتم بسبب جراحت خود و جوانیرا بسبب ضرب خویش ✡︎ ۲۴ اگر برای قائن هفت چندان انتقام گرفته شود هر آینه برای لَمَک هفتاد و هفت چندان ✡︎ ۲۵ پس آدم بار دیگر زن خود را شناخت و او پسری بزاد و او را شیث نام نهاد زیرا گفت خدا نسلی دیگر بمن قرارداد بعوض هابیل که قائن او را کشت ✡︎ ۲۶ و برای شیث نیز پسری متولّد شد و او را انوش نامید در آنوقت بخواندن اسم یَهُوَه شروع کردند ✡︎

باب پنجم

۱ اینست کتاب پیدایش آدم در روزیکه خدا آدم را آفرید به شبیه خدا او را ساخت ✡︎ ۲ نر و ماده ایشانرا آفرید و ایشانرا برکت داد و ایشانرا آدم نام نهاد در روز آفرینش ایشان ✡︎ ۳ و آدم صد و سی سال بزیست پس پسری به شبیه و بصورت خود آورد و او را شیث نامید ✡︎ ۴ و ایّام آدم بعد از آوردن شِیث هشتصد سال بود و پسران و دختران آورد ✡︎ ۵ پس تمام ایَّام آدم که زیست نهصد و سی سال بود که مرد ✡︎ ۶ و شِیث صد و پنج سال بزیست و اَنُوش را آورد ✡︎ ۷ و شِیث بعد از آوردن اَنُوش هشت صد و هفت سال بزیست و پسران و دختران آورد ✡︎ ۸ و جملهٔ ایَّام شِیث نهصد و دوازده سال بود که مرد ✡︎ ۹ و اَنُوش نود سال بزیست و قینانرا آورد ✡︎ ۱۰ و اَنُوش بعد از آوردن قینان هشتصد و پانزده سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ ۱۱ پس جملهٔ ایّام اَنُوش نهصد و پنج سال بود که مرد ✡︎ ۱۲ و قینان هفتاد سال بزیست و مَهلَلئیل را آورد ✡︎ ۱۳ و قینان بعد از آوردن مَهلَلئیل هشتصد و چهل سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ ۱۴ و تمامی ایّام قینان نهصد و ده سال بود که مرد ✡︎ ۱۵ و مَهلَلئیل شصت و پنج سال بزیست و یارِدرا آورد ✡︎ ۱۶ و مَهلَلئیل بعد از آوردن یارِد هشتصد و سی سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ ۱۷ پس همهٔ ایَّام مَهلَلئیل هشتصد و نود و پنج سال بود که مرد ✡︎ ۱۸ و یارِد صد و شصت و دو سال بزیست و خَنُوخ را آورد ✡︎ ۱۹ و یارِد بعد از آوردن خَنُوخ هشت صد سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ ۲۰ و تمامئ ایّام یارِد نهصد و شصت و دو سال بود که مرد ✡︎ ۲۱ و خَنُوخ شصت و پنج سال بزیست و متوشالح را آورد ✡︎ ۲۲ و خَنُوخ بعد از آوردن مَتُوشالح سیصد سال با خدا راه میرفت و پسران و دختران آورد ✡︎ ۲۳ و همهٔ ایَّام خَنُوخ سیصد و شصت و پنجسال بود ✡︎ ۲۴ و خَنُوخ با خدا راه میرفت و نایاب شد زیرا خدا او را برگرفت ✡︎ ۲۵ و متُوشالَح صد و هشتاد و هفت سال بزیست و لَمَک را آورد ✡︎ ۲۶ و مَتُوشالَح بعد از آوردن لَمَک هفت صد و هشتاد و دو سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ ۲۷ پس جملهٔ ایَّام مَتُوشالَح نهصد و شصت و نه سال بود که مرد ✡︎ ۲۸ و لَمَک صد و هشتاد و دو سال بزیست و پسری آورد ✡︎ ۲۹ و ویرا نوح نام نهاده گفت این ما را تسلّی خواهد داد از اعمال ما و از محنت دستهای ما از زمینی که خداوند آن را ملعون کرد ✡︎ ۳۰ و لَمَک بعد از آوردن نوح پانصد و نود و پنجسال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ ۳۱ پس تمام ایَّام لَمَک هفتصد و هفتاد و هفت سال بود که مرد ✡︎

۳۲ و نوح پانصد ساله بود پس نوح سام و حام و یافث را آورد ✡︎

باب ششم

۱ و واقع شد که چون آدمیان شروع کردند بزیاد شدن بر روی زمین و دختران برای ایشان متولّد گردیدند ✡︎ ۲ پسران خدا دختران آدمیانرا دیدند که نیکو منظرند و از هر کدام که خواستند زنان برای خویشتن میگرفتند ✡︎ ۳ و خداوند گفت روح من در انسان دائماً داوری نخواهد کرد زیرا که او نیز بشر است لیکن ایَّام وی صد و بیست سال خواهد بود ✡︎ ۴ و در آن ایَّام مردان تنومند در زمین بودند و بعد از هنگامی که پسران خدا بدختران آدمیان درآمدند و آنها برای ایشان اولاد زائیدند ایشان جبّارانی بودند که در زمان سلف مردان نامور شدند ✡︎ ۵ و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است و هر تصوّر از خیالهای دل وی دایماً محض شرارتست ✡︎ ۶ و خداوند پشیمان شد که انسانرا بر زمین ساخته بود و در دل خود محزون گشت ✡︎ ۷ و خداوند گفت انسانرا که آفریده ام از روی زمین محو سازم انسان و بهایم و حشرات و پرندگان هوارا چونکه متأسّف شدم از ساختن ایشان ✡︎ ۸ امّا نوح در نظر خداوند التفات یافت ✡︎ ۹ اینست پیدایش نوح• نوح مردی عادل بود و در عصر خود کامل و نوح با خدا راه میرفت ✡︎ ۱۰ و نوح سه پسر آورد سام و حام و یافث ✡︎ ۱۱ و زمین نیز بنظر خدا فاسد گردیده و زمین از ظلم پر شده بود ✡︎ ۱۲ و خدا زمین را دید که اینک فاسد شده است زیرا که تمامئ بشر راه خودرا بر زمین فاسد کرده بودند ✡︎ ۱۳ و خدا بنوح گفت انتهای تمامئ بشر بحضورم رسیده است زیرا که زمین بسبب ایشان پر از ظلم شده است و اینک من ایشانرا با زمین هلاک خواهم ساخت ✡︎ ۱۴ پس برای خود کشتئ از چوب کوفر بساز و حجرات در کشتی بنا کن و درون و بیرونش را بقیر بینداز ✡︎ ۱۵ و آنرا بدین ترکیب بساز که طول کشتی سیصد ذراع باشد و عرضش پنجاه ذراع و ارتفاع آن سی ذراع ✡︎ ۱۶ و روشنیٔ برای کشتی بساز و آنرا بذراعی از بالا تمام کن و در کشتی را در جنب آن بگذار و طبقات تحتانی و وسطی و فوقانی بساز ✡︎ ۱۷ زیرا اینک من طوفان آب را بر زمین میآورم تا هر جسدی را که روح حیات در آن باشد از زیر آسمان هلاک گردانم و هرچه بر زمین است خواهد مرد ✡︎ ۱۸ لکن عهد خود را با تو استوار می سازم و بکشتی در خواهی آمد و تو و پسرانت و زوجه ات و ازواج پسرانت با تو ✡︎ ۱۹ و از جمیع حیوانات از هر ذی جسدی جفتی از همه بکشتی درخواهی آورد تا با خویشتن زنده نگاه داری نر و ماده باشند ✡︎ ۲۰ از پرندگان باجناس آنها و از بهایم باجناس آنها و از همهٔ حشرات زمین باجناس آنها دو دو از همه نزد تو آیند تا زنده نگاه داری ✡︎ ۲۱ و از هر آذوقهٔ که خورده شود بگیر و نزد خود ذخیره نما تا برای تو و آنها خوراک باشد ✡︎ ۲۲ پس نوح چنین کرد و بهرچه خدا اورا امر فرمود عمل نمود ✡︎

باب هفتم

۱ و خداوند بنوح گفت تو و تمامیٔ اهل خانه‌ات بکشتی درآئید زیرا ترا در این عصر بحضور خود عادل دیدم ✡︎ ۲ و از همهٔ بهایم پاک هفت هفت نر و ماده با خود بگیر و از بهایم ناپاک دو دو نر و ماده ✡︎ ۳ و از پرندگان آسمان نیز هفت هفت نر و ماده را تا نسلی بر روی تمام زمین نگاه داری ✡︎ ۴ زیرا که من بعد از هفت روز دیگر چهل روز و چهل شب باران میبارانم و هر موجودی را که ساخته‌ام از روی زمین محو میسازم ✡︎ ۵ پس نوح موافق آنچه خداوند او را امر فرموده بود عمل نمود ✡︎ ۶ و نوح ششصدساله بود چون طوفان آب بر زمین آمد ✡︎ ۷ و نوح و پسرانش و زنش و زنان پسرانش با وی از آب طوفان بکشتی درآمدند ✡︎ ۸ از بهایم پاک و از بهایم ناپاک و از پرندگان و از همهٔ حشرات زمین ✡︎ ۹ دو دو نر و ماده نزد نوح بکشتی درآمدند چنانکه خدا نوحرا امر کرده بود ✡︎ ۱۰ و واقع شد بعد از هفت روز که آب طوفان بر زمین آمد ✡︎ ۱۱ و در سال ششصد از زندگانیٔ نوح در روز هفدهم از ماه دوّم در همان روز جمیع چشمه‌های لجّهٔ عظیم شکافته شد و روزنهای آسمان گشوده ✡︎ ۱۲ و باران چهل روز و چهل شب بر روی زمین میبارید ✡︎ ۱۳ در همان روز نوح و پسرانش سام و حام و یافث و زوجهٔ نوح و سه زوجهٔ پسرانش با ایشان داخل کشتی شدند ✡︎ ۱۴ ایشان و همهٔ حیوانات باجناس آنها و همهٔ بهایم باجناس آنها و همهٔ حشراتیکه بر زمین میخزند باجناس آنها و همهٔ پرندگان باجناس آنها همهٔ مرغان و همهٔ بالداران ✡︎ ۱۵ دو دو از هر ذی جسدی که روح حیات دارد نزد نوح بکشتی درآمدند ✡︎ ۱۶ و آنهائیکه آمدند نر و ماده از هر ذی جسد آمدند چنانکه خدا ویرا امر فرموده بود و خداوند در را از عقب او بست ✡︎ ۱۷ و طوفان چهل روز بر زمین می آمد و آب همی افزود و کشتیرا برداشت که از زمین بلند شد ✡︎ ۱۸ و آب غلبه یافته بر زمین همی افزود و کشتی بر سطح آب میرفت ✡︎ ۱۹ و آب بر زمین زیاد و زیاد غلبه یافت تا آنکه همهٔ کوههای بلند که زیر تمامی آسمانها بود مستور شد ✡︎ ۲۰ پانزده ذراع بالاتر آب غلبه یافت و کوهها مستور گردید ✡︎ ۲۱ و هر ذی جسدی که بر زمین حرکت میکرد از پرندگان و بهایم و حیوانات و کلّ حشرات خزندهٔ بر زمین و جمیع آدمیان مردند ✡︎ ۲۲ هر که دم روح حیات در بینیٔ او بود از هر که در خشکی بود مرد ✡︎ ۲۳ و خدا محو کرد هر موجودی را که بر روی زمین بود از آدمیان و بهایم و حشرات و پرندگان آسمان پس از زمین محو شدند و نوح با آنچه همراه وی در کشتی بود فقط باقی ماند ✡︎ ۲۴ و آب بر زمین صد و پنجاه روز غلبه می‌یافت ✡︎

باب هشتم

۱ و خدا نوح و همهٔ حیوانات و همهٔ بهایمی را که با وی در کشتی بودند بیاد آورد و خدا بادی بر زمین وزانید و آب ساکن گردید ✡︎ ۲ و چشمه‌های لجّه و روزنهای آسمان بسته شد و باران از آسمان باز ایستاد ✡︎ ۳ و آب رفته رفته از روی زمین برگشت و بعد از انقضای صد و پنجاه روز آب کَم شد ✡︎ ۴ و روز هفدهم از ماه هفتم کشتی بر کوههای اراراط قرار گرفت ✡︎ ۵ و تا ماه دهم آب رفته رفته کمتر میشد و در روز اوّل از ماه دهم قلّه های کوهها ظاهر گردید ✡︎ ۶ و واقع شد بعد از چهل روز که نوح دریچهٔ کشتی را که ساخته بود باز کرد ✡︎ ۷ و زاغرا رها کرد• او بیرون رفته در تردّد می‌بود تا آب از زمین خشک شد ✡︎ ۸ پس کبوتر را نزد خود رها کرد تا به بیند که آیا آب از روی زمین کَمشده است ✡︎ ۹ امّا کبوتر چون نشیمنی برای کف پای خود نیافت زیرا که آب در تمام روی زمین بود نزد وی بکشتی برگشت پس دست خود را دراز کرد و آنرا گرفته نزد خود بکشتی درآورد ✡︎ ۱۰ و هفت روز دیگر نیز درنگ کرده باز کبوتر را از کشتی رها کرد ✡︎ ۱۱ و در وقت عصر کبوتر نزد وی برگشت و اینک برگ زیتون تازهٔ در منقار ویست پس نوح دانست که آب از روی زمین کَمشده است ✡︎ ۱۱ و هفت روز دیگر نیز توقّف نموده کبوتر را رها کرد و او دیگر نزد وی برنگشت ✡︎ ۱۳ و در سال ششصد و یکم در روز اوّل از ماه اوّل آب از روی زمین خشک شد پس نوح پوشش کشتی را برداشته نگریست و اینک روی زمین خشک بود ✡︎ ۱۴ و در روز بیست و هفتم از ماه دوّم زمین خشک شد ✡︎ ۱۵ آنگاه خدا نوحرا مخاطب ساخته گفت ✡︎ ۱۶ از کشتی بیرون شو تو و زوجه‌ات و پسرانت و ازواج پسرانت با تو ✡︎ ۱۷ و همهٔ حیواناتیرا که نزد خود داری هر ذی جَسَدیرا از پرندگان و بهایم و کلّ حشرات خزندهٔ بر زمین با خود بیرون آور تا بر زمین منتشر شده در جهان بارور و کثیر شوند ✡︎ ۱۸ پس نوح و پسران او و زنش و زنان پسرانش با وی بیرون آمدند ✡︎ ۱۹ و همهٔ حیوانات و همهٔ حشرات و همهٔ پرندگان و هر چه بر زمین حرکت میکند باجناس آنها از کشتی بدر شدند ✡︎ ۲۰ و نوح مذبحی برای خداوند بنا کرد و از هر بهیمهٔ پاک و از هر پرندهٔ پاک گرفته قربانیهای سوختنی بر مذبح گذرانید ✡︎ ۲۱ و خداوند بوی خوش بوئید وخداوند در دل خود گفت بعد از این دیگر زمین را بسبب انسان لعنت نکنم زیراکه خیال دل انسان از طفولیّت بداست و بار دیگر همهٔ حیوانات را هلاک نکنم چنانکه کردم ✡︎ ۲۲ مادامیکه جهان باقیست زرع و حصاد و سرما و گرما و زمستان و تابستان و روز و شب موقوف نخواهد شد ✡︎

باب نهم

۱ و خدا نوح و پسرانشرا برکت داده بدیشان گفت بارور و کثیر شوید و زمین را پر سازید ✡︎ ۲ و خوف شما و هیبت شما بر همهٔ حیوانات زمین و بر همهٔ پرندگان آسمان و بر هر چه بر زمین میخزد و بر همهٔ ماهیان دریا خواهد بود بدست شما تسلیم شده‌اند ✡︎ ۳ و هر جنبندهٔ که زندگی دارد برای شما طعام باشد همه را چون علف سبز بشما دادم ✡︎ ۴ مگر گوشت را با جانش که خون او باشد مخورید ✡︎ ۵ و هرآینه انتقام خون شما را برای جان شما خواهم گرفت از دست هر حیوان آنرا خواهم گرفت و از دست انسان انتقام جان انسانرا از دست برادرش خواهم گرفت ✡︎ ۶ هر که خون انسان ریزد خون وی بدست انسان ریخته شود زیرا خدا انسانرا بصورت خود ساخت ✡︎ ۷ و شما بارور و کثیر شوید و در زمین منتشر شده در آن بیفزائید ✡︎ ۸ و خدا نوح و پسرانشرا باوی خطاب کرده گفت ✡︎ ۹ اینک من عهد خودرا با شما و بعد از شما با ذریت شما استوار سازم ✡︎ ۱۰ و با همهٔ جانورانیکه با شما باشند از پرندگان و بهایم و همهٔ حیوانات زمین با شما با هر چه از کشتی بیرون آمد حتی جمیع حیوانات زمین ✡︎ ۱۱ عهد خود را با شما استوار میگردانم که بار دیگر هر ذی جَسَد از آب طوفان هلاک نشود و طوفان بعد از این نباشد تا زمین را خراب کند ✡︎ ۱۲ و خدا گفت اینست نشان عهدیکه من میبندم در میان خود و شما و همهٔ جانورانیکه با شما باشند نسلاً بعد نسل تا بابد ✡︎ ۱۳ قوس خود را در ابر میگذارم و نشان آن عهدیکه در میان من و جهان است خواهد بود ✡︎ ۱۴ و هنگامیکه ابر را بالای زمین گسترانم و قوس در ابر ظاهر شود ✡︎ ۱۵ آنگاه عهد خود را که در میان من و شما و همهٔ جانوران ذی جَسَد می باشد بیاد خواهم آورد و آب طوفان دیگر نخواهد بود تا هر ذی جسدیرا هلاک کند ✡︎ ۱۶ و قوس در ابر خواهد بود و آن را خواهم نگریست تا بیاد آورم آن عهد جاودانیرا که در میان خدا و همهٔ جانورانست از هر ذی جسدیکه بر زمین است ✡︎ ۱۷ و خدا بنوح گفت اینست نشان عهدیکه استوار ساختم در میان خود و هر ذی جسدیکه بر زمین است ✡︎ ۱۸ و پسران نوح که از کشتی بیرون آمدند سام و حام و یافث بودند و حام پدر کَنْعان است ✡︎ ۱۹ اینانند سه پسر نوح و از ایشان تمامئ جهان منشعب شد ✡︎ ۲۰ و نوح بفلاحت زمین شروع کرد و تاکستانی غرس نمود ✡︎ ۲۱ و شراب نوشیده مست شد و در خیمهٔ خود عریان گردید ✡︎ ۲۲ و حام پدر کنعان برهنگیٔ پدر خود را دید و دو برادر خودرا بیرون خبر داد ✡︎ ۲۳ و سام و یافث ردارا گرفته بر کتف خود انداختند و پس پس رفته برهنگیٔ پدر خود را پوشانیدند و روی ایشان باز پس بود که برهنگی پدر خود را ندیدند ✡︎ ۲۴ و نوح از مستی خود بهوش آمده دریافت که پسر کهترش با وی چه کرده بود ✡︎ ۲۵ پس گفت کنعان ملعون باد برادران خودرا بندهٔ بندگان باشد ✡︎ ۲۶ و گفت متبارک باد یَهُوَه خدای سام و کنعان بندهٔ او باشد ✡︎ ۲۷ خدا یافث را وسعت دهد و در خیمه‌های سام ساکن شود و کنعان بندهٔ او باشد ✡︎ ۲۸ و نوح بعد از طوفان سیصد و پنجاه سال زندگانی کرد ✡︎ ۲۹ پس جملهٔ ایام نوح نهصد و پنجاه سال بود که مرد ✡︎

باب دهم

۱ این است پیدایش پسران نوح سام و حام و یافث و از ایشان بعد از طوفان پسران متولّد شدند ✡︎ ۲ پسران یافث جومر و ماجوج و مادای و یاوان و توبال و ماشَک و تِیراس ✡︎ ۳ و پسران جومَر اَشکناز و رِیفات و توجَرْمَه ✡︎ ۴ و پسران یاوان اَلِیشَه و تَرشِیش و کَتِّیم و دودانِیم ✡︎ ۵ از اینان جزایر امّتها منشعب شدند در اراضیٔ خود هر یکی موافق زبان و قبیله‌اش در امّتهای خویش ✡︎ ۶ و پسران حام کوش و مِصرایم و فوط و کنعان ✡︎ ۷ و پسران کوش سَبَا و حَوِیله و سَبَتَه و رَعْمَه و سَبْتَکا. و پسران رَعْمَه شَبَا و دَدان ✡︎ ۸ و کوش نِمرُود را آورد او بجبّار شدن در جهان شروع کرد ✡︎ ۹ وی در حضور خداوند صیّادی جبّار بود. از این جهت میگویند مثل نِمرُود صیاد جبّار در حضور خداوند ✡︎ ۱۰ و ابتدای مملکت وی بابل بود و اَرَک و اَکَدّ و کَلْنَه در زمین شِنعار ✡︎ ۱۱ از آن زمین اشّور بیرون رفت و نینوی و رَحوبوت عِیر و کالَح را بنا نهاد ✡︎ ۱۲ و رِیسَنْ را در میان نینوی و کالَح و آن شهری بزرگ بود ✡︎ ۱۳ و مِصرایم لُودیم و عَنامیم و لهابیم و نَفتوحیم را آورد ✡︎ ۱۴ و فَترُوسیم و کَسلوحیم را که از ایشان فِلِسْطینیان پدید آمدند و کَفتوریم را ✡︎ ۱۵ و کنعان صیدون نخست زادهٔ خود و حَتّ را آورد ✡︎ ۱۶ و یبوسیان و اَمُوْریان و جرجاشِیان را ✡︎ ۱۷ و حِوّیان و عَرْقیان و سِیْنیان را ✡︎ ۱۸ و اَرْوادِیان و صَمارِیان و حَماتِیان را و بعد از آن قبایل کنعانیان منشعب شدند ✡︎ ۱۹ و سرحدّ کنعانیان از صَیْدُون بسمت جرار تا غَزَه بود و بسمت سَدُوم و عَمُورَه و اَدْمَه و صَبُوئیم تا به لاشَعْ ✡︎ ۲۰ اینانند پسران حام برحسب قبایل و زبانهای ایشان در اراضی و امّتهای خود ✡︎ ۲۱ و از سام که پدر جمیع بنی عابَر و برادر یافَث بزرگ بود از او نیز اولاد متولد شد ✡︎ ۲۲ پسران سام عیلام و اَشُّور و اَرْفَکْشَاد و لُود و اَرام ✡︎ ۲۳ و پسران اَرام عُوص و حُول و جاتِر و ماش ✡︎ ۲۴ و اَرَفکشَاد شالِح را آورد و شالِح عابِر را آورد ✡︎ ۲۵ و عابِر را دو پسر متولّد شد یکی را فالِج نام بود زیرا که در ایّام وی زمین منقسم شد و نام برادرش یُقْطان ✡︎ ۲۶ و یُقْطان، اَلمُوداد و شالِفْ و حَضَرمَوت و یارِح را آورد ✡︎ ۲۷ و هَدُورام و اُوْزال و دِقْلَه را ✡︎ ۲۸ و عُوبال و اَبیمائیل و شِبارا ✡︎ ۲۹ و اَوْفِیر و حَوِیلَه و یُوباب را این همه پسران یُقْطان بودند ✡︎ ۳۰ و مسکن ایشان از مِیشا بود به سمت سَفارَه که کوهی از کوههای شرقیست ✡︎ ۳۱ اینانند پسران سام برحسب قبایل و زبانهای ایشان در اراضی خود برحسب امّتهای خویش ✡︎

۳۲ اینانند قبایل پسران نوح برحسب پیدایش ایشان در امّتهای خود که از ایشان امّتهای جهان بعد از طوفان منشعب شدند ✡︎

باب یازدهم

۱ و تمام جهانرا یک زبان و یک لغت بود ✡︎ ۲ و واقع شد که چون از مشرق کوچ میکردند همواریئی در زمین شِنعار یافتند و در آنجا سکنی گرفتند ✡︎ ۳ و بیکدیگر گفتند بیائید خشتها بسازیم و آنها را خوب بپزیم و ایشانرا آجر بجای سنگ بود و قیر بجای گچ ✡︎ ۴ و گفتند بیائید شهری برای خود بنا نهیم و برجی را که سرش بآسمان برسد تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم مبادا بر روی تمام زمین پراکنده شویم ✡︎ ۵ و خداوند نزول نمود تا شهر و برجی را که بنی آدم بنا میکردند ملاحظه نماید ✡︎ ۶ و خداوند گفت همانا قوم یکیست و جمیع ایشانرا یک زبان و این کار را شروع کرده‌اند و الآن هیچ کاریکه قصد آن بکنند از ایشان ممتنع نخواهد شد ✡︎ ۷ اکنون نازل شویم و زبان ایشانرا در آنجا مشوّش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند ✡︎ ۸ پس خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت و از بنای شهر بازماندند ✡︎ ۹ از آن سبب آنجا را بابل نامیدند زیرا که در آنجا خداوند لغت تمامیٔ اهل جهانرا مشوّش ساخت و خداوند ایشانرا از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده نمود ✡︎ ۱۰ اینست پیدایش سام چون سام صد ساله بود اَرْفَکْشاد را دو سال بعد از طوفان آورد ✡︎ ۱۱ و سام بعد از آوردن اَرْفَکْشاد پانصد سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ ۱۲ و اَرْفَکْشاد سی و پنجسال بزیست و شالِحرا آورد ✡︎ ۱۳ و اَرْفَکْشاد بعد از آوردن شالِح چهار صد و سه سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ ۱۴ و شالِح سی سال بزیست و عابر را آورد ✡︎ ۱۵ و شالِح بعد از آوردن عابِر چهارصد و سه سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ ۱۶ و عابِر سی و چهار سال بزیست و فالِج را آورد ✡︎ ۱۷ و عابِر بعد از آوردن فالِج چهارصد و سی سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ ۱۸ و فالِج سی سال بزیست و رَعُوْ را آورد ✡︎ ۱۹ و فالِج بعد از آوردن رَعُوْ دویست و نه سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ ۲۰ و رَعُوْ سی و دو سال بزیست و سَرُوْجرا آورد ✡︎ ۲۱ و رَعُوْ بعد از آوردن سَرُوْج دویست و هفت سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ ۲۲ و سَرُوْج سی سال بزیست و ناحور را آورد. ✡︎ ۲۳ و سرُوج بعد از آوردن ناحوُر دویست سال بزیست و پسران و دختران آورد ✡︎ ۲۴ و ناحُور بیست و نه سال بزیست و تارَحرا آورد ✡︎ ۲۵ و ناحور بعد از آوردن تارَح صد و نوزده سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ ۲۶ و تارَح هفتاد سال بزیست و اَبرام و ناحُور و هارانرا آورد ✡︎ ۲۷ و اینست پیدایش تارَح که تارَح اَبْرام و ناحُور و هارانرا آورد و هاران لُوط را آورد ✡︎ ۲۸ و هاران پیش پدر خود تارَح در زادبوم خویش در اورِ کلدانیان بمرد ✡︎ ۲۹ و اَبْرام و ناحوُر زنان برای خود گرفتند زن اَبْرامرا سارای نام بود و زن ناحوُر را مِلْکَه نام بود دختر هاران پدر مِلْکَه و پدر یِسْکَه ✡︎ ۳۰ امّا سارای نازاد مانده ولدی نیاورد ✡︎ ۳۱ پس تارَح پسر خود اَبْرام و نوادهٔ خود لُوط پسر هاران و عروس خود سارای زوجهٔ پسرش اَبرام را برداشته با ایشان از اوُرِ کَلْدانیان بیرون شدند تا بارض کنعان بروند و به حَرّان رسیده در آنجا توقّف نمودند ✡︎ ۳۲ و مدّت زندگانئ تارَح دویست و پنج سال بود و تارَح در حرّان مرد ✡︎

باب دوازدهم

۱ و خداوند باَبْرام گفت از ولایت خود و از مولد خویش و از خانهٔ پدر خود بسوی زمینی که بتو نشان دهم بیرون شو ✡︎ ۲ و از تو امّتی عظیم پیدا کنم و ترا برکت دهم و نام تو را بزرگ سازم و تو برکت خواهی بود ✡︎ ۳ و برکت دهم بآنانیکه تو را مبارک خوانند و لعنت کنم بآنکه تو را ملعون خواند و از تو جمیع قبایل جهان برکت خواهند یافت ✡︎ ۴ پس ابرام چنانکه خداوند بدو فرموده بود روانه شد و لوط همراه وی رفت و اَبْرام هفتاد و پنج ساله بود هنگامیکه از حَرّان بیرون آمد ✡︎ ۵ و اَبْرام زن خود سارای و برادرزادهٔ خود لوط و همهٔ اموال اندوختهٔ خود را با اشخاصی که در حَرّان پیدا کرده بودند برداشته بعزیمت زمین کنعان بیرون شدند و بزمین کنعان داخل شدند ✡︎ ۶ و ابرام در زمین میگشت تا مکان شکیم تا بلوطستان موره و در آنوقت کنعانیان در آن زمین بودند ✡︎ ۷ و خداوند بر اَبْرام ظاهر شده گفت بذریّت تو این زمین را می بخشم و در آنجا مذبحی برای خداوند که بر وی ظاهر شد بنا نمود ✡︎ ۸ پس از آنجا بکوهی که بشرقی بیت‌ئیل است کوچ کرده خیمهٔ خود را برپا نمود و بیت‌ئیل بطرف غربی و عای بطرف شرقی آن بود و در آنجا مذبحی برای خداوند بنا نمود و نام یَهُوَه را خواند ✡︎ ۹ و اَبْرام طیّ مراحل و منازل کرده بسمت جنوب کوچید ✡︎ ۱۰ و قحطی در آن زمین شد و اَبْرام بمصر فرود آمد تا در آنجا بسر برد زیرا که قحط در زمین شدّت میکرد ✡︎ ۱۱ و واقع شد که چون نزدیک بورود مصر شد بزن خود سارای گفت اینک میدانم که تو زن نیکومنظر هستی ✡︎ ۱۲ همانا چون اهل مصر ترا بینند گویند این زوجهٔ اوست پس مرا بکُشند و ترا زنده نگاه دارند ✡︎ ۱۳ پس بگو که تو خواهر من هستی تا بخاطر تو برای من خیریّت شود و جانم بسبب تو زنده ماند ✡︎ ۱۴ و بمجرّد ورود ابرام بمصر اهل مصر آنزنرا دیدند که بسیار خوش منظر است ✡︎ ۱۵ و امرای فرعون او را دیدند و اورا در حضور فرعون ستودند پس ویرا بخانهٔ فرعون درآوردند ✡︎ ۱۶ و بخاطر وی با اَبْرام احسان نمود و او صاحب میشها و گاوان و حماران و غلامان و کنیزان و ماده الاغان و شتران شد ✡︎ ۱۷ و خداوند فرعون و اهل خانهٔ او را بسبب سارای زوجهٔ اَبْرام ببلایای سخت مبتلا ساخت ✡︎ ۱۸ و فرعون اَبْرام را خوانده گفت این چیست که بمن کردی چرا مرا خبر ندادی که او زوجهٔ تست ✡︎ ۱۹ چرا گفتی او خواهر منست که او را بزنی گرفتم و الآن اینک زوجهٔ تو اورا برداشته روانه شو ✡︎ ۲۰ آنگاه فرعون در خصوص وی کسان خود را امر فرمود تا اورا با زوجه‌اش و تمام مایملکش روانه نمودند ✡︎

باب سیزدهم

۱ و اَبْرام با زن خود و تمام اموال خویش و لوط از مصر بجنوب آمدند ✡︎ ۲ و اَبْرام از مواشی و نقره و طلا بسیار دولت‌مند بود ✡︎ ۳ پس از جنوب طیّ منازل کرده ببیت‌ئیل آمد بدانجائیکه خیمه‌اش در ابتداء بود در میان بیت‌ئیل و عای ✡︎ ۴ بمقام آن مذبحی که اوّل بنا نهاده بود و در آنجا اَبْرام نام یَهُوَه را خواند ✡︎ ۵ و لوط را نیز که همراه اَبْرام بود گله و رمه و خیمه‌ها بود ✡︎ ۶ و زمین گنجایش ایشانرا نداشت که در یکجا ساکن شوند زیراکه اندوختهای ایشان بسیار بود و نتوانستند در یکجا سکونت کنند ✡︎ ۷ و در میان شبانان مواشیٔ اَبرام و شبانان مواشیٔ لوط نزاع افتاد و در آن هنگام کنعانیان و فَرِزّیان ساکن زمین بودند ✡︎ ۸ پس اَبْرام به لوط گفت زنهار در میان من و تو و در میان شبانان من و شبانان تو نزاعی نباشد زیرا که ما برادریم ✡︎ ۹ مگر تمام زمین پیش روی تو نیست ملتمس اینکه از من جدا شوی اگر بجانب چپ روی من بسوی راست خواهم رفت و اگر بطرف راست روی من بجانب چپ خواهم رفت ✡︎ ۱۰ آنگاه لوُط چشمان خود را برافراشت و تمام وادیْ اُردُنْ را بدید که همه‌اش مانند باغ خداوند و زمین مصر بطرف صوغر سیراب بود قبل از آنکه خداوند سَدُوم و عَموُرَه را خراب سازد ✡︎ ۱۱ پس لوط تمام وادیٔ اُرْدُنّ را برای خود اختیار کرد و لُوط بطرف شرقی کوچ کرد و از یکدیگر جدا شدند ✡︎ ۱۲ اَبْرام در زمین کنعان ماند و لُوط در بلاد وادی ساکن شد و خیمهٔ خود را تا سَدُوم نقل کرد ✡︎ ۱۳ لکن مردمان سَدُوم بسیار شریر و بخداوند خطاکار بودند ✡︎ ۱۴ و بعد از جدا شدن لوط از وی خداوند باَبْرام گفت اکنون تو چشمان خود را برافراز و از مکانیکه در آن هستی بسوی شمال و جنوب و مشرق و مغرب بنگر ✡︎ ۱۵ زیرا تمام این زمینرا که می‌بینی بتو و ذریّت تو تا بابد خواهم بخشید ✡︎ ۱۶ و ذریّت ترا مانند غبار زمین گردانم چنان‌که اگر کسی غبار زمین را تواند شمرد ذریّت تو نیز شمرده شود ✡︎ ۱۷ برخیز و در طول و عرض زمین گردش کن زیرا که آن را بتو خواهم داد ✡︎ ۱۸ و اَبْرام خیمهٔ خود را نقل کرده روانه شد و در بلوطستان ممری که در حَبْرُونست ساکن گردید و در آنجا مذبحی برای یَهوَه بنا نهاد ✡︎

باب چهاردهم

۱ و واقع شد در ایّام اَمْرافَل مَلِک شَنعار و اَرْیُوک مَلِک اَلاّسار و کَدُرَلاعُمر مَلِک عیلام و تِدْعال مَلِک امّت‌ها * ۲ که ایشان با بارِع مَلِک سَدُومِ و بِرْشاع مَلِک عَمُورَه و شِناب ملک ادمه و شَمئِیبَر مَلِک صَبُوئیم و مَلِک بالِع که صُوغَر باشد جنگ کردند ✡︎ ۳ این همه در وادیٔ سَدّیم که بحرالمِلْلح باشد با هم پیوستند ✡︎ ۴ دوازده سال کَدُرَلاعُمر را بندگی کردند و در سال سیزدهم بر وی شوریدند ✡︎ ۵ و در سال چهاردهم کَدُرَلاعُمر با ملوکیکه با وی بودند آمده رفائیانرا در عَشْتَروُت قَرْنَین و زوزیانرا در هام و ایمیانرا در شاوه قریتَین شکست دادند ✡︎ ۶ و حوریانرا در کوه ایشان سَعیر تا ایل فاران که متصل بصحرا است ✡︎ ۷ پس برگشته به عَین مِشفاط که قادش باشد آمدند و تمام مرز و بوم عَمالَقه و اَمُوریانرا نیز که در حَصّوُن تامار ساکن بودند شکست دادند ✡︎ ۸ آنگاه ملک سدوم و ملک عموره و ملک اَدْمَه و ملک صَبوئیم و ملک بالع که صُوغَر باشد بیرون آمده با ایشان در وادیٔ سَدِّیم صف‌آرائی نمودند ✡︎ ۹ با کَدُرَلاعُمر ملِک عیلام و تدّعال ملِک امّت‌ها و اَمْرافَل ملِک شِنْعار و اَرْیُوک مَلِک اَلّاسار چهار ملِک با پنج ✡︎ ۱۰ و وادیٔ سَدِّیم پُر از چاههای قیر بود پس ملوک سدوم و عَمُورَه گریخته در آنجا افتادند و باقیان بکوه فرار کردند ✡︎ ۱۱ و جمیع اموال سَدُوم و عَمُورَه را با تمامیٔ مأکولات آنها گرفته برفتند ✡︎ ۱۲ و لوط برادرزادهٔ اَبرامرا که در سَدُوم ساکن بود با آنچه داشت برداشته رفتند ✡︎ ۱۳ و یکی که نجات یافته بود آمده ابرام عبرانیرا خبر داد و او در بلوطستان مَمِریٔ آموری که برادر اشکول و عانر بود ساکن بود و ایشان با ابرام هم‌عهد بودند ✡︎ ۱۴ چون ابرام از اسیریٔ برادر خود آگاهی یافت سیصد و هجده تن از خانه‌زادان کارآزمودهٔ خود را بیرون آورده در عقب ایشان تا دان بتاخت ✡︎ ۱۵ شبانگاه او و ملازمانش بر ایشان فرقه فرقه شده ایشان را شکست داده تا به حوبَه که بشمال دمشق واقع است تعاقب نمودند ✡︎ ۱۶ و همهٔ اموال را بازگرفت و برادر خود لوط و اموال او را نیز با زنان و مردان باز آورد ✡︎ ۱۷ و بعد از مراجعت وی از شکست دادن کَدُرَلاعُمر و ملوکیکه با وی بودند ملک سُدُوم تا بوادیٔ شاوه که وادی المَلِک باشد باستقبال وی بیرون آمد ✡︎ ۱۸ و مَلْکِیصَدَق مَلِکِ سالیم نان و شراب بیرون آورد و او کاهن خدای تعالی بود ✡︎ ۱۹ و او را مبارک خوانده گفت مبارک باد اَبْرام از جانب خدای تعالی مالک آسمان و زمین ✡︎ ۲۰ ومتبارک باد خدای تعالی که دشمنانت را بدستت تسلیم کرد و او را از هر چیز ده یک داد ✡︎ ۲۱ و مَلِک سَدُوم باَبْرام گفت مردمرا بمن واگذار و اموالرا برای خود نگاه دار ✡︎ ۲۲ اَبْرام بمَلِک سَدُوم گفت دست خود را به یَهُوَه خدای تعالی مالک آسمان و زمین برافراشتم ✡︎ ۲۳ که از اموالِ تو رشتهٔ یا دوال نعلینی بر نگیرم مبادا گوئی من ابرام را دولتمند ساختم‌ ✡︎ ۲۴ مگر فقط آنچه جوانان خوردند و بهرهٔ عانِرّ و اَشْکُول و مَمْرِی که همراه من رفتند ایشان بهرهٔ خود را بردارند ✡︎

باب پانزدهم

۱ بعد از این وقایع کلام خداوند در رؤیا باَبْرام رسیده گفت ای اَبْرام مترس من سپر تو هستم و اجر بسیار عظیم تو ✡︎ ۲ ابْرام گفت ایخداوند یَهُوَه مرا چه خواهی داد و من بی‌اولاد میروم و مختار خانه‌ام این اَلِعاذار دمشقی است ✡︎ ۳ و ابرام گفت اینک مرا نسلی ندادی و خانه‌زادم وارث من است ✡︎ ۴ در ساعت کلام خداوند بوی در رسیده گفت این وارث تو نخواهد بود بلکه کسی که از صلب تو در آید وارث تو خواهد بود ✡︎ ۵ و او را بیرون آورده گفت اکنون بسوی آسمان بنگر و ستارگانرا بشمار هرگاه آنها را توانی شمرد پس بوی گفت ذرّیت تو چنین خواهد بود ✡︎ ۶ و بخداوند ایمان آورد و او اینرا برای وی عدالت محسوب کرد ✡︎ ۷ پس ویرا گفت من هستم یَهُوَه که ترا از اوُر کلدانیان بیرون آوردم تا این زمین را بارثیت بتو بخشم ✡︎ ۸ گفت ایخداوند یَهُوَه بچه نشان بدانم که وارث آن خواهم بود ✡︎ ۹ بوی گفت گوسالهٔ مادهٔ سه‌ساله و بز مادهٔ سه‌ساله و قوچی سه‌ساله و قمری و کبوتری برای من بگیر ✡︎ ۱۰ پس این همه را بگرفت و آنها را از میان دو پاره کرد و هر پارهٔ را مقابل جفتش گذاشت لکن مرغانرا پاره نکرد ✡︎ ۱۱ و چون لاش‌خورها بر لاشها فرود آمدند ابرام آنها را راند ✡︎ ۱۲ و چون آفتاب غروب میکرد خوابی گران بر اَبْرام مستولی شد و اینک تاریکیٔ ترسناک سخت او را فرو گرفت ✡︎ ۱۳ پس باَبْرام گفت یقین بدان که ذریّت تو در زمینی که از آن ایشان نباشد غریب خواهند بود و آنها را بندگی خواهند کرد و آنها چهارصد سال ایشان را مظلوم خواهند داشت ✡︎ ۱۴ و بر آن امّتی که ایشان بندگان آنها خواهند بود من داوری خواهم کرد و بعد از آن با اموال بسیار بیرون خواهند آمد ✡︎ ۱۵ و تو نزد پدران خود بسلامتی خواهی رفت و در پیریٔ نیکو مدفون خواهی شد ✡︎ ۱۶ و در پشت چهارم بدینجا خواهند برگشت زیرا گناه امُوریان هنوز تمام نشده است ✡︎ ۱۷ و واقع شد که چون آفتاب غروب کرده بود و تاریک شد تنوری پر دود و چراغی مشتعل از میان آن پارها گذر نمود ✡︎ ۱۸ در آن روز خداوند با ابرام عهد بست و گفت این زمین را از نهر مصر تا بنهر عظیم یعنی نهر فرات بنسل تو بخشیده‌ام ✡︎ ۱۹ یعنی قِینِیان و قَنِّزیان و قَدْمونیان و حِتّیان و فَرِزیان و رَفائِیان ✡︎ ۲۰ و اَمُوریان و کَنْعانیان و جِرْجاشِیان و یَبُوسِیان را ✡︎

باب شانزدهم

۱ و سارای زوجهٔ اَبْرام برای وی فرزندی نیاورد و او را کنیزی مصری هاجِر نام بود ✡︎ ۲ پس سارای باَبْرام گفت اینک بخداوند مرا از زائیدن بازداشت پس بکنیز من درآی شاید از او بنا شوم و اَبْرام سخن سارای را قبول نمود ✡︎ ۳ و چون ده سال از اقامت اَبْرام در زمین کنعان سپری شد سارای زوجهٔ ابرام کنیز خود هاجر مصریرا برداشته او را بشوهر خود اَبْرام بزنی داد ✡︎ ۴ پس بهاجر درآمد و او حامله شد و چون دید که حامله است خاتونش بنظر وی حقیر شد ✡︎ ۵ و سارای باَبْرام گفت ظلم من بر تو باد من کنیز خود را بآغوش تو دادم و چون آثار حمل در خود دید در نظر او حقیر شدم بخداوند در میان من و تو داوری کند ✡︎ ۶ اَبْرام بسارای گفت اینک کنیز تو به دست تو است آنچه پسند نظر تو باشد با وی بکن پس چون سارای با وی بنای سختی نهاد او از نزد وی بگریخت ✡︎ ۷ و فرشتهٔ بخداوند او را نزد چشمهٔ آب در بیابان یعنی چشمهٔ که براه شور است یافت ✡︎ ۸ و گفت ای هاجر کنیز سارای از کجا آمدی و کجا میروی گفت من از حضور خاتون خود سارای گریخته‌ام ✡︎ ۹ فرشتهٔ خداوند بوی گفت نزد خاتون خود برگرد و زیر دست او مطیع شو ✡︎ ۱۰ و فرشتهٔ بخداوند بوی گفت ذرّیت تو را بسیار افزون گردانم بحدّیکه از کثرت بشماره نیایند ✡︎ ۱۱ و فرشتهٔ بخداوند وی را گفت اینک حامله هستی و پسری خواهی زائید و او را اسمعیل نام خواهی نهاد زیرا بخداوند تظلّم ترا شنیده است ✡︎ ۱۲ و او مردی وحشی خواهد بود دست وی بضدّ هر کس و دست هر کس بضدّ او و پیش روی همهٔ برادران خود ساکن خواهد بود ✡︎ ۱۳ و او نام بخداوند را که با وی تکلم کرد اَنْتَ إِیل رُئی خواند زیرا گفت آیا اینجا نیز بعقب او که مرا می‌بیند نگریستم ✡︎ ۱۴ از این سبب آن چاه را بِئر لَحَی رُئی نامیدند اینک در میان قادِش و بارَد است ✡︎ ۱۵ و هاجر از ابرامْ پسری زائید و اَبْرام پسر خود را که هاجر زائید اسمعیل نام نهاد ✡︎ ۱۶ و اَبْرام هشتاد و شش ساله بود چون هاجر اسمعیل را برای اَبْرام بزاد ✡︎

باب هفدهم

۱ و چون اَبْرام نود و نه ساله بود بخداوند بر اَبْرام ظاهر شده گفت من هستم خدای قادر مطلق پیش روی من بخرام و کامل شو ✡︎ ۲ و عهد خویش را در میان خود و تو خواهم بست و ترا بسیار بسیار کثیر خواهم گردانید ✡︎ ۳ آنگاه اَبْرام بروی درافتاد و خدا بوی خطاب کرده گفت ✡︎ ۴ امّا من اینک عهد من با تست و تو پدر امّتهای بسیار خواهی بود. ✡︎ ۵ و نام تو بعد از این اَبْرام خوانده نشود بلکه نام تو ابراهیم خواهد بود زیرا که ترا پدر امّتهای بسیار گردانیدم ✡︎ ۶ و ترا بسیار بارور نمایم و امّتها از تو پدیدآورم و پادشاهان از تو بوجود آیند ✡︎ ۷ و عهد خویش را در میان خود و تو و ذرّیتت بعد از تو استوار گردانم که نسلاً بعد نسل عهد جاودانی باشد تا ترا و بعد از تو ذریت تو را خدا باشم ✡︎ ۸ و زمین غربت تو یعنی تمام زمین کنعان را بتو و بعد از تو بذریّت تو بملکیّت ابدی دهم و خدای ایشان خواهم بود ✡︎ ۹ پس خدا بابراهیم گفت و امّا تو عهد مرا نگاه دار تو و بعد از تو ذریّت تو در نسلهای ایشان ✡︎ ۱۰ این است عهد من که نگاه خواهید داشت در میان من و شما و ذریت تو بعد از تو هر ذکوری از شما مختون شود ✡︎ ۱۱ و گوشت قُلفهٔ خود را مختون سازید تا نشان آن عهدی باشد که در میان من و شماست ✡︎ ۱۲ هر پسر هشت روزه از شما مختون شود هر ذکوری در نسلهای شما خواه خانه‌زاد خواه زرخرید از اولاد هر اجنبی که از ذریّت تو نباشد ✡︎ ۱۳ هر خانه‌زاد تو و هر زر خرید تو البتّه مختون شود تا عهد من در گوشت شما عهد جاودانی باشد ✡︎ ۱۴ و امّا هر ذکور نامختون که گوشت قلفهٔ او ختنه نشود آنکس از قوم خود منقطع شود زیرا که عهد مرا شکسته است ✡︎ ۱۵ و خدا بابراهیم گفت امّا زوجهٔ تو سارای نام او را سارای مخوان بلکه نام او سارَه باشد ✡︎ ۱۶ و او را برکت خواهم داد و پسری نیز از وی بتو خواهم بخشید• او را برکت خواهم داد و امّتها از وی به وجود خواهند آمد و ملوک امّتها از وی پدید خواهند شد ✡︎ ۱۷ آنگاه ابراهیم بروی درافتاده بخندید و در دل خود گفت آیا برای مرد صد ساله پسری متولّد شود و سارَه در نود سالگی بزاید ✡︎ ۱۸ و ابراهیم بخدا گفت کاش که اسمعیل در حضور تو زیست کند ✡︎ ۱۹ خدا گفت بتحقیق زوجه‌ات ساره برای تو پسری خواهد زائید و او را اسحق نام بنه و عهد خود را با وی استوار خواهم داشت تا با ذریّت او بعد از او عهد ابدی باشد ✡︎ ۲۰ و امّا در خصوص اسمعیل ترا اجابت فرمودم اینک او را برکت داده بارور گردانم و او را بسیار کثیر گردانم دوازده رئیس از وی پدید آیند و امّتی عظیم از وی بوجود آورم ✡︎ ۲۱ لکن عهد خود را با اسحاق استوار خواهم ساخت که سارَه او را بدین وقت در سال آینده برای تو خواهد زائید ✡︎ ۲۲ و چون خدا از سخن گفتن با وی فارغ شد از نزد ابراهیم صعود فرمود ✡︎ ۲۳ و ابراهیم پسر خود اسمعیل و همهٔ خانه‌زادان و زرخریدان خود را یعنی هر ذکوریکه در خانهٔ ابراهیم بود گرفته گوشت قَلَفهٔ ایشان را در همان روز ختنه کرد چنانکه خدا بوی امر فرموده بود ✡︎ ۲۴ و ابراهیم نود و نه ساله بود وقتیکه گوشت قلفه‌اش مختون شد ✡︎ ۲۵ و پسرش اسمعیل سیزده ساله بود هنگامیکه گوشت قَلَفه‌اش مختون شد ✡︎ ۲۶ در همانروز ابراهیم و پسرش اسمعیل مختون گشتند ✡︎ ۲۷ و همهٔ مردان خانه‌اش خواه خانه‌زاد خواه زرخرید از اولاد اجنبی با وی مختون شدند ✡︎

باب هجدهم

۱ و بخداوند در بلوطستان مَمری بر وی ظاهر شد و او در گرمای روز بدر خیمه نشسته بود ✡︎ ۲ ناگاه چشمان خود را بلند کرده دید که اینک سه مرد در مقابل او ایستاده‌اند و چون ایشانرا دید از درِ خیمه باستقبال ایشان شتافت و رو بر زمین نهاد ✡︎ ۳ و گفت ای مولی اکنون اگر منظور نظر تو شدم از نزد بندهٔ خود مگذر ✡︎ ۴ اندک آبی بیاورند تا پای خود را شسته در زیر درخت بیارامید ✡︎ ۵ و لقمهٔ نانی بیاورم تا دلهای خود را تقویت دهید و پس از آن روانه شوید زیرا برای همین شما را بر بندهٔ خود گذر افتاده است. گفتند آنچه گفتی بکن ✡︎ ۶ پس ابراهیم بخیمه نزد ساره شتافت و گفت سه کیل از آرد مَیْدَه بزودی حاضر کن و آنرا خمیر کرده گِردها بساز ✡︎ ۷ و ابراهیم بسوی رمه شتافت و گوسالهٔ نازکِ خوب گرفته بغلام خود داد تا بزودی آنرا طبخ نماید ✡︎ ۸ پس کره و شیر و گوسالهٔ را که ساخته بود گرفته پیش روی ایشان گذاشت و خود در مقابل ایشان زیر درخت ایستاد تا خوردند ✡︎ ۹ بوی گفتند زوجه‌ات ساره کجاست گفت اینک در خیمه است ✡︎ ۱۰ گفت البتّه موافق زمان حیات نزد تو خواهم برگشت و زوجه‌ات ساره را پسری خواهد شد و ساره بدر خیمهٔ که در عقب او بود شنید ✡︎ ۱۱ و ابراهیم و ساره پیر و سالخورده بودند و عادت زنان از ساره منقطع شده بود ✡︎ ۱۲ پس ساره در دل خود بخندید و گفت آیا بعد از فرسودگیم مرا شادی خواهد بود و آقایم نیز پیر شده است ✡︎ ۱۳ و بخداوند بابراهیم گفت سارَه برای چه خندید و گفت آیا فی‌الحقیقه خواهم زائید و حال آنکه پیر هستم ✡︎ ۱۴ مگر هیچ امری نزد بخداوند مشکلست در وقت موعود موافق زمان حیات نزد تو خواهم برگشت و ساره را پسری خواهد شد ✡︎ ۱۵ آنگاه ساره انکار کرده گفت نخندیدم چونکه ترسید • گفت نی بلکه خندیدی ✡︎ ۱۶ پس آنمردان از آنجا برخاسته متوجّهِ سدوم شدند و ابراهیم ایشان را مشایعت نمود ✡︎ ۱۷ و خداوند گفت آیا آنچه من میکنم از ابراهیم مخفی دارم ✡︎ ۱۸ و حال آنکه از ابراهیم هر آینه امّتی بزرگ و زورآور پدید خواهد آمد و جمیع امّتهای جهان از او برکت خواهند یافت ✡︎ ۱۹ زیرا او را میشناسم که فرزندان و اهل خانهٔ خود را بعد از خود امر خواهد فرمود تا طریق خداوند را حفظ نمایند و عدالت و انصافرا بجا آورند تا خداوند آنچه بابراهیم گفته است بوی برساند ✡︎ ۲۰ پس خداوند گفت چونکه فریاد سدوم و عموره زیاد شده است و خطایای ایشان بسیار گران ✡︎ ۲۱ اکنون نازل میشوم تا به‌بینم موافق این فریادیکه بمن رسیده بالتّمام کرده‌اند والّا خواهم دانست ✡︎ ۲۲ آنگاه آنمردان از آنجا بسوی سدوم متوجّه شده برفتند و ابراهیم در حضور خداوند هنوز ایستاده بود ✡︎ ۲۳ و ابراهیم نزدیک آمده گفت آیا عادلرا با شریر هلاک خواهی کرد ✡︎ ۲۴ شاید در شهر پنجاه عادل باشند آیا آنرا هلاک خواهی کرد و آن مکانرا بخاطر آن پنجاه عادل که در آن باشند نجات نخواهی داد ✡︎ ۲۵ حاشا از تو که مثل این کار بکنی که عادلانرا با شریران هلاک سازی و عادل و شریر مساوی باشند حاشا از تو آیا داور تمام جهان انصاف نخواهد کرد ✡︎ ۲۶ خداوند گفت اگر پنجاه عادل در شهر سدوم یابم هر آینه تمام آن مکانرا بخاطر ایشان رهائی دهم ✡︎ ۲۷ ابراهیم در جواب گفت اینک من که خاک و خاکستر هستم جرأت کردم که بخداوند سخن گویم ✡︎ ۲۸ شاید از آن پنجاه عادل پنج کم باشد آیا تمام شهر را بسبب پنج هلاک خواهی کرد گفت اگر چهل و پنج در آنجا یابم آنرا هلاک نکنم ✡︎ ۲۹ بار دیگر بدو عرض کرده گفت هر گاه در آنجا چهل یافت شوند گفت به خاطر چهل آنرا نکنم ✡︎ ۳۰ گفت زنهارْ غضب خداوند افروخته نشود تا سخن گویم شاید در آنجا سی پیدا شوند گفت اگر در آنجا سی یابم این کار را نخواهم کرد ✡︎ ۳۱ گفت اینک جرأت کردم که بخداوند عرض کنم اگر بیست در آنجا یافت شوند • گفت به خاطر بیست آنرا هلاک نکنم ✡︎ ۳۲ گفت خشم خداوند افروخته نشود تا این دفعه را فقط عرض کنم شاید ده در آنجا یافت شوند • گفت بخاطر ده آن را هلاک نخواهم ساخت ✡︎

۳۳ پس خداوند چون گفتگو را با ابراهیم باتمام رسانید برفت و ابراهیم بمکان خویش مراجعت کرد ✡︎

باب نوزدهم

۱ و وقت عصر آن دو فرشته وارد سدوم شدند و لوط بدروازهٔ سدوم نشسته بود و چون لوط ایشانرا بدید باستقبال ایشان برخاسته رو بر زمین نهاد ✡︎ ۲ و گفت اینک اکنون ای آقایان من بخانهٔ بندهٔ خود بیائید و شب را بسر برید و پایهای خود را بشوئید و بامدادان برخاسته راه خود را پیش گیرید • گفتند نی بلکه شب را در کوچه بسر بریم ✡︎ ۳ امّا چون ایشانرا الحاح بسیار نمود با او آمده بخانه‌اش داخل شدند و برای ایشان ضیافتی نمود و نان فطیر پخت پس تناول کردند ✡︎ ۴ و بخواب هنوز نرفته بودند که مردان شهر یعنی مردم سدوم از جوان و پیر تمام قوم از هر جانب خانهٔ ویرا احاطه کردند ✡︎ ۵ و بلوط ندا در داده گفتند آن دو مرد که امشب بنزد تو درآمدند کجا هستند آنها را نزد ما بیرون آور تا ایشانرا بشناسیم ✡︎ ۶ آنگاه لوط نزد ایشان بدرگاه بیرون آمد و در را از عقب خود ببست ✡︎ ۷ و گفت ای برادرانِ من زنهار بدی مکنید ✡︎ ۸ اینک من دو دختر دارم که مرد را نشناخته‌اند ایشان را الآن نزد شما بیرون آورم و آنچه در نظر شما پسند آید با ایشان بکنید لکن کاری بدین دو مرد ندارید زیرا که برای همین زیر سایهٔ سقف من آمده‌اند ✡︎ ۹ گفتند دور شو و گفتند این یکی آمد تا نزیل ما شود و پیوسته داوری میکند الآن با تو از ایشان بدتر کنیم پس بر آن مرد یعنی لوط بشدّت هجوم آورده نزدیک آمدند تا در را بشکنند ✡︎ ۱۰ آنگاه آن دو مرد دست خود را پیش آورده لوط را نزد خود بخانه درآوردند و در را بستند ✡︎ ۱۱ امّا آن اشخاصی را که بدر خانه بودند از خورد و بزرگ بکوری مبتلا کردند که از جستنِ در خویشتنرا خسته ساختند ✡︎ ۱۲ و آن دو مرد بلوط گفتند آیا کسی دیگر در اینجا داری دامادان و پسران و دختران خود و هر که را در شهر داری از این مکان بیرون آور ✡︎ ۱۳ زیرا که ما این مکانرا هلاک خواهیم ساخت چونکه فریاد شدید ایشان بحضور خداوند رسیده و خداوند ما را فرستاده است تا آنرا هلاک کنیم ✡︎ ۱۴ پس لوط بیرون رفته با دامادان خود که دختران او را گرفتند مکالمه کرده گفت برخیزید و از این مکان بیرون شوید زیرا خداوند این شهر را هلاک میکند امّا بنظر دامادان مسخره آمد ✡︎ ۱۵ و هنگام طلوع فجر آن دو فرشته لوطرا شتابانیده گفتند برخیز و زن خود را با این دو دختر که حاضرند بردار مبادا در گناه شهر هلاک شوی ✡︎ ۱۶ و چون تأخیر مینمود آن مردان دست او و دست زنش و دست هر دو دخترشرا گرفتند چونکه خداوند بر وی شفقت نمود و او را بیرون آورده در خارج شهر گذاشتند ✡︎ ۱۷ و واقع شد چون ایشانرا بیرون آورده بودند که یکی بوی گفت جان خود را دریاب و از عقب منگر و در تمام وادی مَایست بلکه به کوه بگریز مبادا هلاک شوی ✡︎ ۱۸ لوط بدیشان گفت ای آقا چنین مباد ✡︎ ۱۹ همانا بنده‌ات در نظرت التفات یافته است و احسانی عظیم بمن کردی که جانم را رستگار ساختی و من قدرت آن ندارم که به کوه فرار کنم مبادا این بلا مرا فرو گیرد و بمیرم ✡︎ ۲۰ اینک این شهر نزدیک است تا بدان فرار کنم و نیز صغیر است اِذن بده تا بدان فرار کنم آیا صغیر نیست تا جانم زنده ماند ✡︎ ۲۱ بدو گفت اینک در این امر نیز تو را اجابت فرمودم تا شهری را که سفارش آن را نمودی واژگون نسازم ✡︎ ۲۲ بدان جا بزودی فرار کن زیرا که تا تو بدانجا نرسی هیچ نمیتوانم کرد از این سبب آنشهر مسمّی بصوغر شد ✡︎ ۲۳ و چون آفتاب بر زمین طلوع کرد لوط بصُوغر داخل شد ✡︎ ۲۴ آنگاه خداوند بر سدوم و عموره گوگرد و آتش از حضور خداوند از آسمان بارانید ✡︎ ۲۵ و آن شهرها و تمام وادی و جمیع سکنهٔ شهرها و نباتات زمین را واژگون ساخت ✡︎ ۲۶ امّا زن او از عقب خود نگریسته ستونی از نمک گردید ✡︎ ۲۷ بامدادان ابراهیم برخاست و بسوی آنمکانیکه در آن بحضور خداوند ایستاده بود رفت ✡︎ ۲۸ و چون بسویِ سدوم و عموره و تمام زمین وادی نظر انداخت دید که اینک دود آن زمین چون دود کوره بالا میرود ✡︎ ۲۹ و هنگامیکه خدا شهرهای وادی را هلاک کرد خدا ابراهیم را بیاد آورد و لوط را از آن انقلاب بیرون آورد چون آنشهرهائیرا که لوط در آنها ساکن بود واژگون ساخت ✡︎ ۳۰ و لوط از صوغر برآمد و با دو دختر خود در کوه ساکن شد زیرا ترسید که در صوغر بماند پس با دو دختر خود در مغاره سکنی گرفت ✡︎ ۳۱ و دختر بزرگ بکوچک گفت پدر ما پیر شده و مردی بر روی زمین نیست که برحسب عادت کلّ جهان بما در آید ✡︎ ۳۲ بیا تا پدر خود را شراب بنوشانیم و با او همبستر شویم تا نسلی از پدر خود نگاهداریم ✡︎ ۳۳ پس در همان شب پدر خود را شراب نوشانیدند و دختر بزرگ آمده با پدر خویش هم خواب شد و او از خوابیدن و برخاستن وی آگاه نشد ✡︎ ۳۴ و واقع شد که روز دیگر بزرگ بکوچک گفت اینک دوش با پدرم هم‌خواب شدم امشب نیز او را شراب بنوشانیم و تو بیا و با وی هم‌خواب شو تا نسلی از پدر خود نگاهداریم ✡︎ ۳۵ آنشب نیز پدر خود را شراب نوشانیدند و دختر کوچک هم‌خواب وی شد و او از خوابیدن و برخاستن وی آگاه نشد ✡︎ ۳۶ پس هر دو دختر لوط از پدر خود حامله شدند ✡︎ ۳۷ و آن بزرگ پسری زائیده او را موآب نام نهاد و او تا امروز پدر موآبیان است ✡︎ ۳۸ و کوچک نیز پسری بزاد و او را بن‌عَمّی نام نهاد وی تا بحال پدر بنی‌عمّونست ✡︎

باب بیستم

۱ پس ابراهیم از انجا بسوی ارض جنوبی کوچ کرد و در میان قادش و شور ساکن شد و در جرار منزل گرفت ✡︎ ۲ و ابراهیم در خصوص زن خود ساره گفت که او خواهر من است و ابی مَلَک ملِک جرار فرستاده ساره را گرفت ✡︎ ۳ و خدا در رؤیای شب بر ابی‌ملک ظاهر شده بوی گفت اینک تو مردهٔ بسبب این زن که گرفتی زیرا که زوجهٔ دیگری می‌باشد ✡︎ ۴ و ابی‌ملک هنوز به او نزدیکی نکرده بود پس گفت ای خداوند آیا امّتی عادل را هلاک خواهی کرد ✡︎ ۵ مگر او بمن نگفت که او خواهر من است‌ و او نیز خود گفت که او برادر من است بساده‌دلی و پاک دستیٔ خود اینرا کردم ✡︎ ۶ خدا ویرا در رؤیا گفت من نیز میدانم که این را به ساده‌دلیٔ خود کردی و من نیز ترا نگاه داشتم که بمن خطا نورزی و از این سبب نگذاشتم که او را لمس نمائی ✡︎ ۷ پس الآن زوجهٔ این مرد را رد کن زیرا که او نبیّ است و برای تو دعا خواهد کرد تا زنده بمانی و اگر او را ردّ نکنی بدانکه تو و هر که از آنِ تو باشد هر آینه خواهید مرد ✡︎ ۸ بامدادان ابی‌ملک برخاسته، جمیع خادمان خود را طلبیده همهٔ این امور را بسمع ایشان رسانید و ایشان بسیار ترسان شدند ✡︎ ۹ پس ابی‌مَلَک ابراهیم را خوانده بدو گفت بما چه کردی و بتو چه گناه کرده بودم که بر من و بر مملکت من گناهی عظیم آوردی و کارهای ناکردنی بمن کردی ✡︎ ۱۰ و ابی‌ملک بابراهیم گفت چه دیدی که این کار را کردی ✡︎ ۱۱ ابراهیم گفت زیرا گمان بردم که خداترسی در این مکان نباشد و مرا بجهة زوجه‌ام خواهند کشت ✡︎ ۱۲ و فی‌الواقع نیز او خواهر من است دختر پدرم امّا نه دختر مادرم و زوجهٔ من شد ✡︎ ۱۳ و هنگامیکه خدا مرا از خانهٔ پدرم آواره کرد او را گفتم احسانیکه بمن باید کرد اینست که هر جا برویم دربارهٔ من بگوئی که او برادر من است ✡︎ ۱۴ پس اَبی‌مَلَک گوسفندان و گاوان و غلامان و کنیزان گرفته بابراهیم بخشید و زوجه‌اش ساره را بوی ردّ کرد ✡︎ ۱۵ و ابی‌ملک گفت اینک زمین من پیش روی تست هر جا که پسند نظرت افتد ساکن شو ✡︎ ۱۶ و بساره گفت اینک هزار مثقال نقره ببرادرت دادم همانا او برای تو پردهٔ چشم است نزد همهٔ کسانیکه با تو هستند و نزد همهٔ دیگران پس انصاف تو داده شد ✡︎ ۱۷ و ابراهیم نزد خدا دعا کرد و خدا ابی‌ملک و زوجهٔ او و کنیزانش را شفا بخشید تا اولاد بهم رسانیدند ✡︎ ۱۸ زیرا خداوند رَحِمهای تمام اهل بیت ابیملک را بخاطر ساره زوجهٔ ابراهیم بسته بود ✡︎

باب بیست و یکم

۱ و خداوند برحسب وعدهٔ خود از ساره تفقّد نمود و خداوند آنچه بساره گفته بود بجا آورد ✡︎ ۲ و ساره حامله شده از ابراهیم در پیریش پسری زائید در وقتیکه خدا بوی گفته بود ✡︎ ۳ و ابراهیم پسر مولود خود را که ساره از وی زائید اسحق نام نهاد ✡︎ ۴ و ابراهیم پسر خود اسحق را چون هشت روزه بود مختون ساخت چنانکه خدا او را امر فرموده بود ✡︎ ۵ و ابراهیم در هنگام ولادت پسرش اسحق صد ساله بود ✡︎ ۶ و ساره گفت خدا خنده برای من ساخت و هر که بشنود با من خواهد خندید ✡︎ ۷ و گفت که بود که بابراهیم بگوید ساره اولاد را شیر خواهد داد زیرا که پسری برای وی در پیریش زائیدم ✡︎ ۸ و آن پسر نموّ کرد تا او را از شیر بازگرفتند و در روزیکه اسحق را از شیر بازداشتند ابراهیم ضیافتی عظیم کرد ✡︎ ۹ آنگاه ساره پسر هاجر مصریرا که از ابراهیم زائیده بود دید که خنده می‌کند ✡︎ ۱۰ پس بابراهیم گفت این کنیز را با پسرش بیرون کن زیرا که پسر کنیز با پسر من اسحق وارث نخواهد بود ✡︎ ۱۱ امّا این امر بنظر ابراهیم دربارهٔ پسرش بسیار سخت آمد ✡︎ ۱۲ خدا بابراهیم گفت دربارهٔ پسر خود و کنیزت بنظرت سخت نیاید بلکه هر آنچه ساره بتو گفته است سخن او را بشنو زیرا که ذریّت تو از اسحق خوانده خواهد شد ✡︎ ۱۳ و از پسر کنیز نیز اُمّتی بوجود آورم زیرا که او نسل تو است ✡︎ ۱۴ بامدادان ابراهیم برخاسته نان و مَشکی از آب گرفته بهاجر داد، و آنها را بر دوش وی نهاد و او را با پسر روانه کرد پس رفت و در بیابان بئرشبع میگشت ✡︎ ۱۵ و چون آب مشک تمام شد پسر را زیر بوتهٔ گذاشت ✡︎ ۱۶ و بمسافت تیر پرتابی رفته در مقابل وی بنشست زیرا گفت موت پسر را نه‌بینم و در مقابل او نشسته آواز خود را بلند کرد و بگریست ✡︎ ۱۷ و خدا آواز پسر را بشنید و فرشتهٔ خدا از آسمان هاجر را ندا کرده ویرا گفت ای هاجر ترا چه شد ترسان مباش زیرا خدا آواز پسر را در آنجائیکه اوست شنیده است ✡︎ ۱۸ برخیز و پسر را برداشته او را بدست خود بگیر زیرا که از او امّتی عظیم بوجود خواهم آورد ✡︎ ۱۹ و خدا چشمان او را باز کرد تا چاه آبی دید پس رفته مشک را از آب پر کرد و پسر را نوشانید ✡︎ ۲۰ و خدا با آن پسر میبود. و او نموّ کرده ساکن صحرا شد و در تیراندازی بزرگ گردید ✡︎ ۲۱ و در صحرای فاران ساکن شد و مادرش زنی از زمین مصر برایش گرفت ✡︎ ۲۲ و واقع شد در آن زمانی که ابی‌ملک و فیکول که سپهسالار او بود ابراهیم را عرض کرده گفتند که خدا در آنچه می‌کنی با تست ✡︎ ۲۳ اکنون برای من در اینجا بخدا سوگند بخور که با من و نسل من و ذریّت من خیانت نخواهی کرد بلکه برحسب احسانیکه با تو کرده‌ام با من و با زمینی که در آن غربت پذیرفتی عمل خواهی نمود ✡︎ ۲۴ ابراهیم گفت من سوگند می‌خورم ✡︎ ۲۵ و ابراهیم ابی‌مَلَک را تنبیه کرد بسبب چاه آبی که خادمان ابی‌ملک، از او بزور گرفته بودند ✡︎ ۲۶ ابی‌مَلَک گفت نمی‌دانم کیست که این کار را کرده است و تو نیز مرا خبر ندادی و من هم تا امروز نشنیده بودم ✡︎ ۲۷ و ابراهیم گوسفندان و گاوان گرفته به ابیملک داد و با یکدیگر عهد بستند ✡︎ ۲۸ و ابراهیم هفت بره از گله جدا ساخت ✡︎ و ابی‌مَلَک بابراهیم گفت این هفت برهٔ ماده که جدا ساختی چیست ✡︎ ۲۹ گفت که این هفت برهٔ ماده را از دست من قبول فرمای تا شهادت باشد که این چاه را من حفر نمودم ✡︎ ۳۰ از این سبب آن مکان را بئرشبع نامید زیرا که در آنجا با یکدیگر قسم خوردند ✡︎ ۳۱ و چون آنعهد را در بئرشبع بسته بودند ابیملک با سپهسالار خود فیکول برخاسته بزمین فلسطینیان مراجعت کردند ✡︎ ۳۲ و ابراهیم در بئرشبع شوره‌کزی غرس نمود و در آنجا به نام یَهوَه خدای سرمدی دعا نمود ✡︎

۳۳ پس ابراهیم در زمین فلسطینیان ایّام بسیاری بسر برد ✡︎

باب بیست و دویم

۱ و واقع شد بعد از این وقایع که خدا ابراهیم را امتحان کرده بدو گفت ای ابراهیم عرض کرد لبّیک ✡︎ ۲ گفت اکنون پسر خود را که یگانهٔ تست و او را دوست میداری یعنی اسحق را بردار و بزمین موریا برو و او را در آنجا بر یکی از کوههائیکه بتو نشان میدهم برای قربانیٔ سوختنی بگذران ✡︎ ۳ بامدادان ابراهیم برخاسته الاغ خود را بیاراست و دو نفر از نوکران خود را با پسر خویش اسحق برداشته و هیزم برای قربانیٔ سوختنی شکسته روانه شد و بسوی آن مکانیکه خدا او را فرموده بود رفت ✡︎ ۴ و در روز سیّم ابراهیم چشمان خود را بلند کرده آنمکانرا از دور دید ✡︎ ۵ آنگاه ابراهیم بخادمان خود گفت شما در اینجا نزد الاغ بمانید تا من با پسر بدانجا رویم و عبادت کرده نزد شما باز آئیم ✡︎ ۶ پس ابراهیم هیزم قربانیٔ سوختنی را گرفته بر پسر خود اسحق نهاد و آتش و کارد را بدست خود گرفت و هر دو با هم میرفتند ✡︎ ۷ و اسحق پدر خود ابراهیم را خطاب کرده گفت ای پدر من گفت ای پسر من لبّیک گفت اینک آتش و هیزم لکن برهٔقربانی کجاست ✡︎ ۸ ابراهیم گفت ای پسر من خدا برهٔ قربانی را برای خود مهیّا خواهد ساخت و هر دو با هم رفتند ✡︎ ۹ چون بدان مکانیکه خدا بدو فرموده بود رسیدند ابراهیم در آنجا مذبح را بنا نمود و هیزمرا برهم نهاد و پسر خود اسحق را بسته بالای هیزم بر مذبح گذاشت ✡︎ ۱۰ و ابراهیم دست خود را دراز کرده کارد را گرفت تا پسر خویش را ذبح نماید ✡︎ ۱۱ در حال فرشتهٔ خداوند از آسمان ویرا ندا درداد و گفت ای ابراهیم ای ابراهیم عرض کرد لبّیک ✡︎ ۱۲ گفت دست خود را بر پسر دراز مکن و بدو هیچ مکن زیرا که الآن دانستم که تو از خدا میترسی چونکه پسر یگانهٔ خود را از من دریغ نداشتی ✡︎ ۱۳ آنگاه ابراهیم چشمان خود را بلند کرده دید که اینک قوچی در عقب وی در بیشهٔ بشاخهایش گرفتار شده پس ابراهیم رفت و قوچ را گرفته آن را در عوض پسر خود برای قربانیٔ سوختنی گذرانید ✡︎ ۱۴ و ابراهیم آن موضع را یهُوَه یریَ نامید چنانکه تا امروز گفته می‌شود در کوه یَهُوَه دیده خواهد شد ✡︎ ۱۵ بار دیگر فرشتهٔ خداوند بابراهیم از آسمان ندا در داد ✡︎ ۱۶ و گفت خداوند میگوید بذات خود قسم میخورم چونکه این کار راکردی و پسر یگانهٔ خود را دریغ نداشتی ✡︎ ۱۷ هر آینه تو را برکت دهم و ذریّت ترا کثیر سازم مانند ستارگان آسمان و مثل ریگهائی که بر کنارهٔ دریاست و ذریّت تو دروازه‌هایِ دشمنان خود را متصرّف خواهند شد ✡︎ ۱۸ و از ذریّت تو جمیع امّتهای زمین برکت خواهند یافت چونکه قول مرا شنیدی ✡︎ ۱۹ پس ابراهیم نزد نوکران خود برگشت و ایشان برخاسته به بئرشَبَع با هم آمدند و ابراهیم در بئرشَبَع ساکن شد ✡︎ ۲۰ و واقع شد بعد از این امور که به ابراهیم خبر داده گفتند اینک مِلْکَه نیز برای برادرت ناحور پسران زائیده است ✡︎ ۲۱ یعنی نخست‌زادهٔ او عوص و برادرش بوز و قَمُوئیل پدر اَرام ✡︎ ۲۲ و کاسَد و حَزُو و فِلداش و یِدْلاف و بَتُوئیل ✡︎ ۲۳ و بَتُوئیل رِفقَه را آورده است • این هشت را مِلْکَه برای ناحور برادر ابراهیم زائید ✡︎ ۲۴ و کنیز او که رَؤمَه نام داشت او نیز طابَح و جاحَم و تاحَش و مَعَکَه را زایید ✡︎

باب بیست و سیّم

۱ و ایّام زندگانیٔ ساره صد و بیست و هفت سال بود این است سالهای عمر ساره ✡︎ ۲ و ساره در قریهٔ اربع که حبرون باشد در زمین کنعان مرد و ابراهیم آمد تا برای ساره ماتم و گریه کند ✡︎ ۳ و ابراهیم از نزد مِیّت خود برخاست و بنی‌حِتّ را خطاب کرده گفت ✡︎ ۴ من نزد شما غریب و نزیل هستم قبری از نزد خود بملکیّت من دهید تا میّت خود را از پیش روی خود دفن کنم ✡︎ ۵ پس بنی‌حِتّ در جواب ابراهیم گفتند ✡︎ ۶ ای مولای من سخن ما را بشنو تو در میان ما رئیس خدا هستی • در بهترین مقبرهای ما میّت خود را دفن کن هیچ‌کدام از ما قبر خویش را از تو دریغ نخواهد داشت که میّت خود را دفن کنی ✡︎ ۷ پس ابراهیم برخاست و نزد اهل آن زمین یعنی بنی‌حِتّ تعظیم نمود ✡︎ ۸ و ایشان را خطاب کرده گفت اگر مرضیّ شما باشد که میّت خود را از نزد خود دفن کنم سخن مرا بشنوید و به عفرون بن صوحار برای من سفارش کنید ✡︎ ۹ تا مغارهٔ مکفیله را که از املاک او در کنار زمینش واقع است به من دهد بقیمت تمام در میان شما برای قبر بملکیّت من بسپارد ✡︎ ۱۰ و عفرون در میان بنی‌حِتّ نشسته بود پس عفرونِ حتّی در مسامع بنی‌حِتّ یعنی همه که بدروازهٔ شهر او داخل میشدند در جواب ابراهیم گفت ✡︎ ۱۱ ای مولای من نی سخن مرا بشنو آن زمین را بتو می‌بخشم و مغارهٔ را که در آن است بتو می‌دهم بحضور ابنای قوم خود آنرا بتو می‌بخشم میّت خود را دفن کن ✡︎ ۱۲ پس ابراهیم نزد اهل آن زمین تعظیم نمود ✡︎ ۱۳ و عفرون را بمسامع اهل زمین خطاب کرده گفت اگر تو راضی هستی التماس دارم عرض مرا اجابت کنی قیمت زمین را بتو میدهم از من قبول فرمای تا در آنجا میّت خود را دفن کنم ✡︎ ۱۴ عفرون در جواب ابراهیم گفت ✡︎ ۱۵ ایمولای من از من بشنو قیمت زمین چهارصد مثقال نقره است این در میان من و تو چیست میّت خود را دفن کن ✡︎ ۱۶ پس ابراهیم سخن عفرونرا اجابت نمود و آن مبلغی را که در مسامع بنی‌حِتّ گفته بود یعنی چهارصد مثقال نقرهٔ رایج‌المعامله بنزد عفرون وزن کرد ✡︎ ۱۷ پس زمین عفرون که در مکفیله برابر ممری واقع است یعنی زمین و مغارهٔ که در آنست با همهٔ درختانیکه در آن زمین و در تمامیٔ حدود و حوالیٔ آن بود مقرّر شد ✡︎ ۱۸ بملکیّت ابراهیم بحضور بنی‌حِتّ یعنی همه که بدروازهٔ شهرش داخل میشدند ✡︎ ۱۹ از آن پس ابراهیم زوجهٔ خود ساره را در مغارهٔ صحرای مَکْفیله در مقابل ممری که حبرون باشد در زمین کنعان دفن کرد ✡︎ ۲۰ و آن صحرا با مغارهٔ که در آنست از جانب بنی‌حِتّ بملکیّت ابراهیم بجهة قبر مقرّر شد ✡︎

باب بیست و چهارم

۱ و ابراهیم پیر و سال خورده شد و خداوند ابراهیم را در هر چیز برکت داد ✡︎ ۲ و ابراهیم بخادم خود که بزرگ خانهٔ وی و بر تمام مایملک او مختار بود گفت اکنون دست خود را زیر ران من بگذار ✡︎ ۳ و به یَهُوَه خدای آسمان و خدای زمین تو را قَسَم میدهم که زنی برای پسرم از دختران کنعانیان که در میان ایشان ساکنم نگیری ✡︎ ۴ بلکه بولایت من و بمولدم بروی و از آنجا زنی برای پسرم اسحاق بگیری ✡︎ ۵ خادم بوی گفت شاید آنزن راضی نباشد که با من بدین زمین بیاید آیا پسرت را بدان زمینی که از آن بیرون آمدی بازبرم ✡︎ ۶ ابراهیم ویرا گفت زنهار پسر مرا بدانجا باز مبری ✡︎ ۷ یَهُوَه خدایِ آسمان که مرا از خانهٔ پدرم و از زمین مولد من بیرون آورد و بمن تکلّم کرد و قسم خورده گفت که این زمین را بذرّیت تو خواهم داد. او فرشتهٔ خود را پیش روی تو خواهد فرستاد تا زنی برای پسرم از آنجا بگیری. ✡︎ ۸ امّا اگر آن زن از آمدن با تو رضا ندهد از این قَسَم من بری خواهی بود لیکن زنهار پسر مرا بدانجا باز نبری. ✡︎ ۹ پس خادم دست خود را زیر ران آقای خود ابراهیم نهاد و در این امر برای او قسم خورد ✡︎ ۱۰ و خادم ده شتر از شتران آقای خود گرفته برفت و همهٔ اموال مولایش بدست او بود پس روانه شده به شهر ناحور در اَرام نهرین آمد ✡︎ ۱۱ و بوقت عصر هنگامیکه زنان برایِ کشیدن آب بیرون می‌آمدند شتران خود را در خارج شهر بر لب چاه آب خوابانید ✡︎ ۱۲ و گفت ای یَهُوَه خدای آقایم ابراهیم امروز مرا کامیاب بفرما و با آقایم ابراهیم احسان بنما ✡︎ ۱۳ اینک من بر این چشمهٔ آب ایستاده‌ام و دختران اهل این شهر بجهة کشیدن آب بیرون می‌آیند ✡︎ ۱۴ پس چنین بشود که آن دختریکه بوی گُویم سبوی خود را فرود آر تا بنوشم‌ و او گوید بنوش و شترانت را نیز سیراب کنم‌ همان باشد که نصیب بندهٔ خود اسحق کرده باشی تا بدین بدانم که با آقایم احسان فرمودهٔ ✡︎ ۱۵ و او هنوز از سخن گفتن فارغ نشده بود که ناگاه رِفقَه دختر بتوئیل پسر مِلکه زن ناحور برادر ابراهیم بیرون آمد و سبوئی بر کتف داشت ✡︎ ۱۶ و آن دختر بسیار نیکومنظر و باکره بود و مردی او را نشناخته بود پس بچشمه فرو رفت و سبوی خود را پر کرده بالا آمد ✡︎ ۱۷ آنگاه خادم باستقبال او بشتافت و گفت جرعهٔ آب از سبوی خود بمن بنوشان ✡︎ ۱۸ گفت ای آقای من بنوش و سبوی خود را بزودی بر دست خود فرود آورده او را نوشانید ✡︎ ۱۹ و چون از نوشانیدنش فارغ شد گفت برای شترانت نیز بکشم تا از نوشیدن باز ایستند ✡︎ ۲۰ پس سبوی خود را بزودی در آبخور خالی کرد و باز بسوی چاه برای کشیدن بدوید و از بهر همهٔ شترانش کشید ✡︎ ۲۱ و آن مرد بر وی چشم دوخته بود و سکوت داشت تا بداند که خداوند سفر او را خیریّت‌اثر نموده است یا نه ✡︎ ۲۲ و واقع شد چون شتران از نوشیدن بازایستادند که آنمرد حلقهٔ طلای نیم مثقال وزن و دو ابرنجین برای دستهایش که ده مثقال طلا وزن آنها بود بیرون آورد ✡︎ ۲۳ و گفت بمن بگو که دختر کیستی آیا در خانهٔ پدرت جائی برای ما باشد تا شب را بسر بریم ✡︎ ۲۴ ویرا گفت من دختر بتوئیل پسر مِلْکَه که او را از ناحور زائید میباشم ✡︎ ۲۵ و بدو گفت نزد ما کاه و علف فراوانست و جای نیز برای منزل ✡︎ ۲۶ آنگاه آن مرد خم شد خداوند را پرستش نمود ✡︎ ۲۷ و گفت متبارک باد یَهُوَه خدای آقایم ابراهیم که لطف و وفای خود را از آقایم دریغ نداشت و چون من در راه بودم خداوند مرا بخانهٔ برادران آقایم راهنمائی فرمود ✡︎ ۲۸ پس آن دختر دوان دوان رفته اهل خانهٔ مادر خویش را از این وقایع خبر داد ✡︎ ۲۹ و رِفْقَه را برادری لابان نام بود پس لابان بنزد آن مرد بسر چشمه دوان دوان بیرون آمد ✡︎ ۳۰ و واقع شد که چون آن حلقه و ابرنجینها را بر دستهای خواهر خود دید و سخنهای خواهر خود رفقَه را شنید که میگفت آن مرد چنین بمن گفته‌است بنزد وی آمد. و اینک نزد شتران بسر چشمه ایستاده بود ✡︎ ۳۱ و گفت ای مبارکِ خداوند بیا چرا بیرون ایستادهٔ من خانه را و منزلی برای شتران مهیّا ساخته‌ام ✡︎ ۳۲ پس آن مرد بخانه درآمد و لابان شترانرا باز کرد و کاه و علف بشتران داد و آب بجهة شستن پایهایش و پایهای رفقایش آورد ✡︎ ۳۳ و غذا پیش او نهادند • وی گفت تا مقصود خود را بازنگویم چیزی نخورم گفت بگو ✡︎ ۳۴ گفت من خادم ابراهیم هستم ✡︎ ۳۵ و خداوند آقای مرا بسیار برکت داده و او بزرگ شده‌است و گله‌ها و رمه‌ها و نقره و طلا و غلامان و کنیزان و شتران و الاغان بدو داده‌است ✡︎ ۳۶ و زوجهٔ آقایم ساره بعد از پیر شدنْ پسری برای آقایم زائید و آنچه دارد بدو داده‌است ✡︎ ۳۷ و آقایم مرا قسم داد و گفت که زنی برای پسرم از دختران کنعانیان که در زمین ایشان ساکنم نگیری ✡︎ ۳۸ بلکه بخانهٔ پدرم و بقبیلهٔ من بروی و زنی برای پسرم بگیری ✡︎ ۳۹ و بآقای خود گفتم شاید آن زن همراه من نیاید ✡︎ ۴۰ او بمن گفت یَهُوَه که بحضور او سالک بوده‌ام فرشتهٔ خود را با تو خواهد فرستاد و سفر ترا خیریّت‌اثر خواهد گردانید تا زنی برای پسرم از قبیله‌ام و از خانهٔ پدرم بگیری ✡︎ ۴۱ آنگاه از قَسَم من بری خواهی گشت چون به نزد قبیله‌ام رفتی هر گاه زنی بتو ندادند از سوگند من بری خواهی بود ✡︎ ۴۲ پس امروز بسر چشمه رسیدم و گفتم ای یَهُوَه خدای آقایم ابراهیم اگر حال سفر مرا که بآن آمده‌ام کامیاب خواهی کرد ✡︎ ۴۳ اینک من بسر این چشمهٔ آب ایستاده‌ام پس چنین بشود که آن دختری که برای کشیدن آب بیرون آید و بوی گویم مرا از سبوی خود جرعهٔ آب بنوشان ✡︎ ۴۴ و بمن گوید بیاشام و برای شترانت نیز آب میکشم او همان زن باشد که خداوند نصیب آقازادهٔ من کرده‌است ✡︎ ۴۵ و من هنوز از گفتن این در دل خود فارغ نشده بودم که ناگاه رفْقَه با سبوئی بر کتف خود بیرون آمد و بچشمه پائین رفت تا آب بکشد و بوی گفتم جرعهٔ آب بمن بنوشان ✡︎ ۴۶ پس سبوی خود را بزودی از کتف خود فروآورده گفت بیاشام و شترانت را نیز آب میدهم پس نوشیدم و شتران را نیز آب داد ✡︎ ۴۷ و از او پرسیده گفتم تو دختر کیستی گفت دختر بتوئیل بن ناحور که مِلکَه او را برای او زائید پس حلقه را در بینیٔ او و ابرنجین‌ها را بر دستهایش گذاشتم ✡︎ ۴۸ آنگاه سجده کرده خداوند را پرستش نمودم و یَهُوَه خدای آقای خود ابراهیم را متبارک خواندم که مرا براه راست هدایت فرمود تا دختر برادر آقای خود را برای پسرش بگیرم ✡︎ ۴۹ اکنون اگر بخواهید با آقایم احسان و صداقت کنید پس مرا خبر دهید و اگر نه مرا خبر دهید تا بطرف راست یا چپ ره‌سپر شوم ✡︎ ۵۰ لابان و بتوئیل در جواب گفتند این امر از خداوند صادر شده است با تو نیک یا بد نمی‌توانیم گفت ✡︎ ۵۱ اینک رِفْقَه حاضر است او را برداشته روانه شو تا زن پسرِ آقایت باشد چنان‌که خداوند گفته است ✡︎ ۵۲ و واقع شد که چون خادم ابراهیم سخن ایشانرا شنید خداوند را به زمین سجده کرد ✡︎ ۵۳ و خادم آلات نقره و آلات طلا و رختها را بیرون آورده پیشکش رِفْقَه کرد و برادر و مادر او را چیزهای نفیسه داد ✡︎ ۵۴ و او و رفقایش خوردند و آشامیدند و شب را بسر بردند و بامدادان برخاسته گفت مرا بسوی آقایم روانه نمائید ✡︎ ۵۵ برادر و مادر او گفتند دختر با ما ده روزی بماند و بعد از آن روانه شود ✡︎ ۵۶ بدیشان گفت مرا معطّل مسازید خداوند سفر مرا کامیاب گردانیده است پس مرا روانه نمائید تا بنزد آقای خود بروم ✡︎ ۵۷ گفتند دختر را بخوانیم و از زبانش بپرسیم ✡︎ ۵۸ پس رِفْقَه را خواندند و بوی گفتند با این مرد خواهی رفت گفت میروم ✡︎ ۵۹ آنگاه خواهر خود رِفْقَه و دایه‌اش را با خادم ابراهیم و رفقایش روانه کردند ✡︎ ۶۰ و رِفْقَه را برکت داده بوی گفتند تو خواهر ما هستی مادرِ هزار کرورها باش و ذریّت تو دروازهٔ دشمنان خود را متصرّف شوند ✡︎ ۶۱ پس رِفقَه با کنیزانش برخاسته بر شتران سوار شدند و از عقب آن مرد روانه گردیدند و خادم رِفْقَه را برداشته برفت ✡︎ ۶۲ و اسحق از راه بِئَرلَحَی رُئی می‌آمد زیرا که او در ارض جنوب ساکن بود ✡︎ ۶۳ و هنگام شام اسحق برای تفکّر بصحرا بیرون رفت و چون نظر بالا کرد دید که شتران میآیند ✡︎ ۶۴ و رفقه چشمان خود را بلند کرده اسحق را دید و از شتر خود فرود آمد ✡︎ ۶۵ زیرا که از خادم پرسید این مرد کیست که در صحرا باستقبال ما میآید و خادم گفت آقای من است پس برقع خود را گرفته خود را پوشانید ✡︎ ۶۶ و خادم همهٔ کارهائیرا که کرده بود باسحاق بازگفت ✡︎ ۶۷ و اسحق رِفْقَه را بخیمهٔ مادر خود ساره آورد و او را بزنیٔ خود گرفته دل در او بست و اسحق بعد از وفات مادر خود تسلّی پذیرفت ✡︎

باب بیست و پنجم

۱ و ابراهیم دیگر بار زنی گرفت که قَطُورَه نام داشت ✡︎ ۲ و او زِمْران و یُقشان و مَدان و مِدْیان و یِشْباق و شُوْحا را برای او زائید ✡︎ ۳ و یُقشان شبا و ددان را آورد و بنی ددان اشّوریم و لطوشیم و لَاُمِیّم بودند ✡︎ ۴ و پسران مِدیان عیفا و عیفَر و حَنُوک و اَبیداع و اَلْداعَه بودند جملهٔ اینها اولاد قَطُورَه بودند ✡︎ ۵ و ابراهیم تمام مایملک خود را باسحاق بخشید ✡︎ ۶ امّا به پسران کنیزانیکه ابراهیم داشت ابراهیم عطایا داد و ایشانرا در حین حیات خود از نزد پسر خویش اسحق بجانب مشرق بزمین شرقی فرستاد ✡︎ ۷ این است ایّام سالهای عمر ابراهیم که زندگانی نمود صد و هفتاد و پنج سال ✡︎ ۸ و ابراهیم جان بداد و در کمال شیخوخیّت پیر و سیر شده بمرد و بقوم خود ملحق شد ✡︎ ۹ و پسرانش اسحق و اسمعیل او را در مغارهٔ مَکْفِیلَه در صحرای عِفْرُون بن صوحار حِتّی در مقابل مَمْرِی دفن کردند ✡︎ ۱۰ آن صحرائیکه ابراهیم از بنی حتّ خریده بود در آنجا ابراهیم و زوجه‌اش ساره مدفون شدند ✡︎ ۱۱ و واقع شد بعد از وفات ابراهیم که خدا پسرش اسحق را برکت داد و اسحق نزد بئرلَحَی رُئی ساکن بود ✡︎ ۱۲ اینست پیدایش اسمعیل بن ابراهیم که هاجر مصری کنیز ساره برای ابراهیم زائید ✡︎ ۱۳ و این است نامهای پسران اسمعیل موافق اسمهای ایشان بحسب پیدایش ایشان نخست‌زادهٔ اسمعیل نَبَایوت و قیدار و اَدَبیل و مِبْسام ✡︎ ۱۴ و مِشْماع و دُومَه و مَسا ✡︎ ۱۵ و حَدار و تیما و یَطُور و نافِیش و قِدْمَه ✡︎ ۱۶ اینانند پسران اسمعیل و این است نامهای ایشان در بلدان و حِلّه‌های ایشان دوازده امیر حسب قبایل ایشان ✡︎ ۱۷ و مدّت زندگانیٔ اسمعیل صد و سی و هفت سال بود که جانرا سپرده بمرد و بقوم خود ملحق گشت ✡︎ ۱۸ و ایشان از حَوِیله تا شور که مقابل مصر بسمت اَشور واقع است ساکن بودند و نصیب او در مقابل همهٔ برادران او افتاد ✡︎ ۱۹ و این است پیدایش اسحق بن ابراهیم • ابراهیم اسحق را آورد ✡︎ ۲۰ و چون اسحق چهل ساله شد رِفْقه دختر بَتُوئیل اَرامی و خواهر لابان ارامی را از فدّان اَرام بزنی گرفت ✡︎ ۲۱ و اسحق برای زوجهٔ خود چونکه نازاد بود نزد خداوند دعا کرد و خداوند او را مستجاب فرمود و زوجه‌اش رِفْقَه حامله شد ✡︎ ۲۲ و دو طفل در رحم او منازعت میکردند او گفت اگر چنین باشد من چرا چنین هستم پس رفت تا از خداوند بپرسد ✡︎ ۲۳ خداوند بوی گفت دو امّت در بطن تو هستند و دو قوم از رحم تو جدا شوند و قومی بر قومی تسلّط خواهد یافت و بزرگ کوچک را بندگی خواهد نمود ✡︎ ۲۴ و چون وقت وضع حملش رسید اینک توأمان در رحم او بودند ✡︎ ۲۵ و نخستین سرخ فام بیرون آمد و تمامیٔ بدنش مانند پوستین پشمین بود و او را عیسو نام نهادند ✡︎ ۲۶ و بعد از آن برادرش بیرون آمد و پاشنهٔ عیسو را بدست خود گرفته بود و او را یعقوب نام نهادند و در حین ولادت ایشان اسحق شصت ساله بود ✡︎ ۲۷ و آندو پسر نمو کردند و عیسو صیّادی ماهر و مرد صحرائی بود و امّا یعقوب مرد ساده دل و چادرنشین ✡︎ ۲۸ و اسحق عیسو را دوست داشتی زیرا که صید او را میخورد امّا رِفْقَه یعقوب را محبّت نمودی ✡︎ ۲۹ روزی یعقوب آش می‌پخت و عیسو وامانده از صحرا آمد ✡︎ ۳۰ و عیسو به یعقوب گفت از این آش اَدوم (یعنی سرخ) مرا بخوران زیرا که وامانده‌ام از این سبب او را اَدُوم نامیدند ✡︎ ۳۱ یعقوب گفت امروز نخست‌زادگیٔ خود را بمن بفروش ✡︎ ۳۲ عیسو گفت اینک من بحالت موت رسیده‌ام پس مرا از نخست‌زادگی چه فائده ✡︎ ۳۳ یعقوب گفت امروز برای من قسم بخور پس برای او قسم خورد و نخست‌زادگیٔ خود را بیعقوب فروخت ✡︎ ۳۴ و یعقوب نان و آش عدسرا بعیسو داد که خورد و نوشید و برخاسته برفت پس عیسو نخست‌زادگیٔ خود را خوار نمود ✡︎

باب بیست و ششم

۱ و قحطی در آن زمین حادث شد غیر آن قحط اوّل که در ایّام ابراهیم بود و اسحق نزد اَبی‌مَلَک پادشاه فلسطینیان بجرار رفت ✡︎ ۲ و خداوند بر وی ظاهر شده گفت بمصر فرود میا بلکه بزمینیکه بتو بگویم ساکن شو ✡︎ ۳ در این زمین توقّف نما و با تو خواهم بود و ترا برکت خواهم داد زیرا که بتو و ذریّت تو تمام این زمین را میدهم و سوگندی را که با پدرت ابراهیم خوردم استوار خواهم داشت ✡︎ ۴ و ذریّتت را مانند ستارگان آسمان کثیر گردانم و تمام این زمینها را بذریّت تو بخشم و از ذریّت تو جمیع امّتهای جهان برکت خواهند یافت ✡︎ ۵ زیرا که ابراهیم قول مرا شنید و وصایا و اوامر و فرایض و احکام مرا نگاه داشت ✡︎ ۶ پس اسحق در جرار اقامت نمود ✡︎ ۷ و مردمان آنمکان دربارهٔ زنش از او جویا شدند • گفت او خواهر من است زیرا ترسید که بگوید زوجهٔ من است مبادا اهل آنجا او را بخاطر رِفْقَه که نیکومنظر بود بکشند ✡︎ ۸ و چون در آنجا مدّتی توقف نمود چنان افتاد که ابیملک پادشاه فلسطینیان از دریچه نظّاره کرد و دید که اینک اسحق با زوجهٔ خود رِفْقَه مزاح میکند ✡︎ ۹ پس ابیملَک اسحق را خوانده گفت همانا این زوجهٔ تست پس چرا گفتی که خواهر من است • اسحق بدو گفت زیرا گفتم که مبادا برای وی بمیرم ✡︎ ۱۰ ابیملَک گفت این چه کار است که با ما کردی نزدیک بود که یکی از قوم با زوجه‌ات هم‌خواب شود و بر ما جرمی آورده باشی ✡︎ ۱۱ و ابی‌ملک تمامیٔ قوم را قدغن فرموده گفت کسی که متعرّض این مرد و زوجه‌اش بشود هر آینه خواهد مرد ✡︎ ۱۲ و اسحق در آنزمین زراعت کرد و در آنسال صد چندان پیدا نمود و خداوند او را برکت داد ✡︎ ۱۳ و آن مرد بزرگ شده دائماً ترقی مینمود تا بسیار بزرگ گردید ✡︎ ۱۴ و او را گلهٔ گوسفندان و مواشی گاوان و غلامان کثیر بود و فلسطینیان بر او حسد بردند ✡︎ ۱۵ و همهٔ چاههائیکه نوکران پدرش در ایّام پدرش ابراهیم کنده بودند فلسطینیان آنها را بستند و از خاک پر کردند ✡︎ ۱۶ و ابی‌ملک باسحق گفت از نزد ما برو زیرا که از ما بسیار بزرگتر شدهٔ ✡︎ ۱۷ پس اسحق از آنجا برفت و در وادیٔ جرار فرود آمده در آنجا ساکن شد ✡︎ ۱۸ و چاههای آب را که در ایّام پدرش ابراهیم کَنده بودند و فلسطینیان آنها را بعد از وفات ابراهیم بسته بودند اسحق از سر نو کَند و آنها را مسمّی نمود بنامهائی که پدرش آنها را نامیده بود ✡︎ ۱۹ و نوکران اسحق در آن وادی حفره زدند و چاه آب زندهٔ در آنجا یافتند ✡︎ ۲۰ و شبانان جرار با شبانان اسحق منازعه کرده گفتند این آب از آن ماست پس آنچاه را عسِق نامید زیرا که با وی منازعه کردند ✡︎ ۲۱ و چاهی دیگر کندند هم‌چنان برای آن نیز جنگ کردند و آن را سِطنه نامید ✡︎ ۲۲ و از آنجا کوچ کرده چاهی دیگر کند و برای آن جنگ نکردند پس آن را رَحُوبوت نامیده گفت که اکنون خداوند ما را وسعت داده است و در زمین بارور خواهیم شد ✡︎ ۲۳ پس از آنجا ببِئرشَبَع آمد ✡︎ ۲۴ در همان شب خداوند بر وی ظاهر شده گفت من خدای پدرت ابراهیم هستم ترسان مباش زیرا که من با تو هستم و تو را برکت میدهم و ذریّت تو را بخاطر بندهٔ خود ابراهیم فراوان خواهم ساخت ✡︎ ۲۵ و مذبحی در آنجا بنا نهاد و نام یهُوَه را خواند و خیمهٔ خود را برپا نمود و نوکران اسحق چاهی در آنجا کندند ✡︎ ۲۶ و ابیملک باتّفاق یکی از اصحاب خود اَحُزّات نام و فیکُل که سپهسالار او بود از جرار بنزد او آمدند ✡︎ ۲۷ و اسحق بدیشان گفت چرا نزد من آمدید با آنکه با من عداوت نمودید و مرا از نزد خود راندید ✡︎ ۲۸ گفتند بتحقیق فهمیده ایم که خداوند با تست پس گفتیم سوگندی در میان ما و تو باشد و عهدی با تو به‌بندیم ✡︎ ۲۹ تا با ما بدی نکنی چنانکه بتو ضرری نرساندیم بلکه غیر از نیکی بتو نکردیم و ترا بسلامتی روانه نمودیم و اکنون مبارکِ خداوند هستی ✡︎ ۳۰ آنگاه برای ایشان ضیافتی برپا نمود و خوردند و آشامیدند ✡︎ ۳۱ بامدادان برخاسته با یکدیگر قَسَم خوردند و اسحق ایشان را وداع نمود پس از نزد وی بسلامتی رفتند ✡︎ ۳۲ و در آنروز چنان افتاد که نوکران اسحق آمده او را از آنچاهیکه می‌کندند خبر داده گفتند آب یافتیم ✡︎ ۳۳ پس آن را شبعه نامید از این سبب آنشهر تا امروز بِئرشَبَع نام دارد ✡︎ ۳۴ و چون عیسو چهلساله بود یَهُودِیّه دختر بیریٔ حِتّی و بَسْمَه دختر ایلونِ حتّی را بزنی گرفت ✡︎ ۳۵ و ایشان باعث تلخیٔ جان اسحق و رِفْقَه شدند ✡︎

باب بیست و هفتم

۱ و چون اسحق پیر شد و چشمانش از دیدن تار گشته بود پسر بزرگ خود عیسو را طلبیده بوی گفت ای پسر من گفت لبّیک ✡︎ ۲ گفت اینک پیر شده‌ام و وقت اجل خود را نمیدانم ✡︎ ۳ پس اکنون سلاح خود یعنی ترکش و کمان خویش را گرفته بصحرا برو و نخجیری برای من بگیر ✡︎ ۴ و خورشی برای من چنانکه دوست میدارم ساخته نزد من حاضر کن تا بخورم و جانم قبل از مردنم تو را برکت دهد ✡︎ ۵ و چون اسحق بپسر خود عیسو سخن میگفت رِفْقَه بشنید و عیسو بصحرا رفت تا نخجیری صید کرده بیاورد ✡︎ ۶ آنگاه رِفْقَه پسر خود یعقوبرا خوانده گفت اینک پدر ترا شنیدم که برادرت عیسو را خطاب کرده میگفت ✡︎ ۷ برای من شکاری آورده خورشی بساز تا آنرا بخورم و قبل از مردنم ترا در حضور خداوند برکت دهم ✡︎ ۸ پس ای پسر من الآن سخن مرا بشنو در آنچه من بتو امر میکنم ✡︎ ۹ بسوی گله بشتاب و دو بزغالهٔ خوب از بزها نزد من بیاور تا از آنها غذائی برای پدرت بطوریکه دوست میدارد بسازم ✡︎ ۱۰ و آنرا نزد پدرت ببر تا بخورد و ترا قبل از وفاتش برکت دهد ✡︎ ۱۱ یعقوب بمادر خود رِفْقَه گفت اینک برادرم عیسو مردی مویدار است و من مردی بیموی هستم ✡︎ ۱۲ شاید که پدرم مرا لمس نماید و در نظرش مثل مسخرهٔ بشوم و لعنت بعوض برکت بر خود آورم ✡︎ ۱۳ مادرش بوی گفت ای پسر من لعنت تو بر من باد فقط سخن مرا بشنو و رفته آنرا برای من بگیر ✡︎ ۱۴ پس رفت و گرفته نزد مادر خود آورد و مادرش خورشی ساخت بطوریکه پدرش دوست میداشت ✡︎ ۱۵ و رِفْقَه جامهٔ فاخر پسر بزرگ خود عیسو را که نزد او در خانه بود گرفته بپسر کهتر خود یعقـوب پوشانید ✡︎ ۱۶ و پوست بزغالها را بر دستها و نرمهٔ گردن او بست ✡︎ ۱۷ و خورش و نانیکه ساخته بود بدست پسر خود یعقوب سپرد ✡︎ ۱۸ پس نزد پدر خود آمده گفت ای پدر من گفت لبیک تو کیستی ای پسر من ✡︎ ۱۹ یعقوب به پدر خود گفت من نخست‌زادهٔ تو عیسو هستم آنچه بمن فرمودی کردم الآن برخیز بنشین و از شکار من بخور تا جانت مرا برکت دهد ✡︎ ۲۰ اسحق بپسر خود گفت ای پسر من چگونه بدین زودی یافتی گفت یَهُوَه خدای تو بمن رسانید ✡︎ ۲۱ اسحق به یعقوب گفت ای پسر من نزدیک بیا تا ترا لمس کنم که آیا تو پسر من عیسو هستی یا نه ✡︎ ۲۲ پس یعقوب نزد پدر خود اسحق آمد و او را لمس کرده گفت آواز آواز یعقوبست لیکن دستها دستهای عیسوست ✡︎ ۲۳ و او را نشناخت زیرا که دستهایش مثل دستهای برادرش عیسو موی دار بود پس او را برکت داد ✡︎ ۲۴ و گفت آیا تو همان پسر من عیسو هستی گفت من هستم ✡︎ ۲۵ پس گفت نزدیک بیاور تا از شکار پسر خود بخورم و جانم ترا برکت دهد پس نزد وی آورد و بخورد و شراب برایش آورد و نوشید ✡︎ ۲۶ و پدرش اسحق بوی گفت ای پسر من نزدیک بیا و مرا ببوس ✡︎ ۲۷ پس نزدیک آمده او را بوسید و رایحهٔ لباس او را بوئیده او را برکت داد و گفت همانا رایحهٔ پسر من مانند رایحهٔ صحرائی است که خداوند آن را برکت داده باشد ✡︎ ۲۸ پس خدا ترا از شبنم آسمان و از فربهیٔ زمین و از فراوانیٔ غله و شیره عطا فرماید ✡︎ ۲۹ قومها ترا بندگی نمایند و طوایف ترا تعظیم کنند بر برادران خود سروَر شوی و پسران مادرت ترا تعظیم نمایند ملعون باد هر که تو را لعنت کند و هر که تو را مبارک خواند مبارک باد ✡︎ ۳۰ و واقع شد چون اسحق از برکت دادن بیعقوب فارغ شد بمجرّد بیرون رفتنِ یعقوب از حضور پدر خود اسحق که برادرش عیسو از شکار باز آمد ✡︎ ۳۱ و او نیز خورشی ساخت و نزد پدر خود آورده بپدر خود گفت پدر من برخیزد و از شکار پسر خود بخورد تا جانت مرا برکت دهد ✡︎ ۳۲ پدرش اسحق بوی گفت تو کیستی گفت من پسر نخستین تو عیسو هستم ✡︎ ۳۳ آنگاه لرزهٔ شدید بر اسحق مستولی شده گفت پس آن که بود که نخجیری صید کرده برایم آورد و قبل از آمدن تو از همه خوردم و او را برکت دادم و فی الواقع او مبارک خواهد بود ✡︎ ۳۴ عیسو چون سخنان پدر خود را شنید نعرهٔ عظیم و بی نهایت تلخ برآورده به پدر خود گفت ای پدرم بمن بمن نیز برکت بده ✡︎ ۳۵ گفت برادرت بحیله آمد و برکت ترا گرفت ✡︎ ۳۶ گفت نام او را یعقوب بخوبی نهادند زیرا که دو مرتبه مرا از پا درآورد اوّل نخست زادگیٔ مرا گرفت و اکنون برکت مرا گرفته است پس گفت آیا برای من نیز برکتی نگاه نداشتی ✡︎ ۳۷ اسحق در جواب عیسو گفت اینک او را بر تو سروَر ساختم و همهٔ برادرانشرا غلامان او گردانیدم و غلّه و شیره را رزق او دادم پس الآن ای پسر من برای تو چکُنَم ✡︎ ۳۸ عیسو به پدر خود گفت ای پدر من آیا همین یک برکت را داشتی بمن بمن نیز ای پدرم برکت بده و عیسو بآواز بلند بگریست ✡︎ ۳۹ پدرش اسحق در جواب او گفت اینک مسکن تو (دور) از فربهیٔ زمین و از شبنم آسمان از بالا خواهد بود ✡︎ ۴۰ و بشمشیرت خواهی زیست و برادر خود را بندگی خواهی کرد و واقع خواهد شد که چون سر باز زدی یوغ او را از گردن خود خواهی انداخت ✡︎ ۴۱ و عیسو بسبب آن برکتی که پدرش به یعقوب داده بود بر او بغض ورزید و عیسو در دل خود گفت ایّام نوحه‌گری برای پدرم نزدیک است آنگاه برادر خود یعقوبرا خواهم کشت ✡︎ ۴۲ و رِفْقَه از سخنان پسر بزرگ خود عیسو آگاهی یافت پس فرستاده پسر کوچک خود یعقوبرا خوانده بدو گفت اینک برادرت عیسو دربارهٔ تو خود را تسلّی میدهد باینکه ترا بکشد ✡︎ ۴۳ پس الآن ای پسرم سخن مرا بشنو و برخاسته نزد برادرم لابان بحَرّان فرار کن ✡︎ ۴۴ و چند روز نزد وی بمان تا خشم برادرت برگردد ✡︎ ۴۵ تا غضب برادرت از تو برگردد و آنچه بدو کردی فراموش کند آنگاه میفرستم و ترا از آنجا باز میآورم چرا باید از شما هر دو در یک روز محروم شوم ✡︎ ۴۶ و رِفْقَه باسحق گفت بسبب دختران حِتّ از جان خود بیزار شده‌ام اگر یعقوب زنی از دختران حِتّ مثل اینانیکه دختران این زمین‌اند بگیرد مرا از حیات چه فائده خواهد بود ✡︎

باب بیست و هشتم

۱ و اسحق یعقوبرا خوانده او را برکت داد و او را امر فرموده گفت زنی از دختران کنعان مگیر ✡︎ ۲ برخاسته بفَدّانِ اَرام بخانهٔ پدر مادرت بتوئیل برو و از آنجا زنی از دختران لابان برادر مادرت برای خود بگیر ✡︎ ۳ و خدای قادر مطلق ترا برکت دهد و ترا بارور و کثیر سازد تا از تو امّتهای بسیار بوجود آیند ✡︎ ۴ و برکت ابراهیم را بتو دهد بتو و بذریّت تو با تو تا وارث زمین غربت خود شوی که خدا آنرا بابراهیم بخشید ✡︎ ۵ پس اسحق یعقوبرا روانه نمود و بفدّان ارام نزد لابان بن بتوئیل اَرامی برادر رِفْقَه مادر یعقوب و عیسو رفت ✡︎ ۶ و امّا عیسو چون دید که اسحق یعقوب را برکت داده او را بفدّان ارام روانه نمود تا از آنجا زنی برای خود بگیرد و در حین برکت دادن بوی امر کرده گفته بود که زنی از دختران کنعان مگیر ✡︎ ۷ و اینکه یعقوب پدر و مادر خود را اطاعت نموده بفدّان اَرام رفت ✡︎ ۸ و چون عیسو دید که دختران کنعان در نظر پدرش اسحق بد اند ✡︎ ۹ پس عیسو نزد اسمعیل رفت و مَحْلت دختر اسمعیل بن ابراهیم را که خواهر نَبَایوت بود علاوه بر زنانی که داشت بزنی گرفت ✡︎ ۱۰ و اما یعقوب از بِئرشَبَع روانه شده بسوی حرّان رفت ✡︎ ۱۱ و بموضعی نزول کرده در آنجا شبرا بسر برد زیرا که آفتاب غروب کرده بود و یکی از سنگهای آنجا را گرفته زیر سر خود نهاد و در همان جا بخسبید ✡︎ ۱۲ و خوابی دید که ناگاه نردبانی بر زمین برپا شده که سرش بآسمان میرسد و اینک فرشتگان خدا بر آن صعود و نزول میکنند ✡︎ ۱۳ در حال خداوند بر سر آن ایستاده میگوید من هستم یَهُوَه خدای پدرت ابراهیم و خدای اسحق این زمینی را که تو بر آن خفتهٔ بتو و به ذریّت تو می بخشم ✡︎ ۱۴ و ذریّت تو مانند غبار زمین خواهند شد و بمغرب و مشرق و شمال و جنوب منتشر خواهی شد و از تو و از نسل تو جمیع قبایل زمین برکت خواهند یافت ✡︎ ۱۵ و اینک من با تو هستم و ترا در هر جائی که روی محافظت فرمایم تا ترا بدین زمین باز آورم زیرا که تا آنچه را بِتو گفته‌ام بجا نیاورم تو را رها نخواهم کرد ✡︎ ۱۶ پس یعقوب از خواب بیدار شد و گفت البتّه یَهُوَه در این مکانست و من ندانستم ✡︎ ۱۷ پس ترسان شده گفت این چه مکان ترسناکی است این نیست جز خانهٔ خدا و این است دروازهٔ آسمان ✡︎ ۱۸ بامدادان یعقوب برخاست و آن سنگیرا که زیر سر خود نهاده بود گرفت و چون ستونی برپا داشت و روغن بر سرش ریخت ✡︎ ۱۹ و آنموضع را بیت‌ئیل نامید لکن نام آنشهر اولاً لوز بود ✡︎ ۲۰ و یعقوب نذر کرده گفت اگر خدا با من باشد و مرا در این راه که میروم محافظت کند و مرا نان دهد تا بخورم و رخت تا بپوشم ✡︎ ۲۱ تا بخانهٔ پدر خود بسلامتی برگردم هرآینه یَهُوَه خدای من خواهد بود ✡︎ ۲۲ و این سنگیرا که چون ستون برپا کردم بیت‌الله شود و آنچه بمن بدهی ده یک آن را بتو خواهم داد ✡︎

باب بیست و نهم

۱ پس یعقوب روانه شد و بزمین بنی‌المشرق آمد ✡︎ ۲ و دید که اینک در صحرا چاهی است و بر کناره اش سه گلهٔ گوسفند خوابیده چونکه از آن چاه گله ها را آب میدادند و سنگی بزرگ بر دهنهٔ چاه بود ✡︎ ۳ و چون همهٔ گله‌ها جمع شدندی سنگ را از دهنهٔ چاه غلطانیده گله را سیراب کردندی پس سنگ را بجای خود بر سر چاه باز گذاشتندی ✡︎ ۴ یعقوب بدیشان گفت ای برادرانم از کجا هستید گفتند ما از حرّانیم ✡︎ ۵ بدیشان گفت لابان بن ناحور را میشناسید گفتند میشناسیم ✡︎ ۶ بدیشان گفت بسلامت است گفتند بسلامت و اینک دخترش راحیل با گلهٔ او میآید ✡︎ ۷ گفت هنوز روز بلند است و وقت جمع کردن مواشی نیست گله را آب دهید و رفته بچرانید ✡︎ ۸ گفتند نمیتوانیم تا همهٔ گله ها جمع شوند و سنگ را از سر چاه بغلطانند آنگاه گله را آب میدهیم ✡︎ ۹ و هنوز با ایشان در گفتگو میبود که راحیل با گلهٔ پدر خود رسید زیرا که آنها را چوپانی میکرد ✡︎ ۱۰ امّا چون یعقوب راحیل دختر خالوی خود لابان و گلهٔ خالوی خویش لابان را دید یعقوب نزدیک شده سنگ را از سر چاه غلطانید و گلهٔ خالوی خویش لابان را سیراب کرد ✡︎ ۱۱ و یعقوب راحیل را بوسید و بآواز بلند گریست ✡︎ ۱۲ و یعقوب راحیل را خبر داد که او برادر پدرش و پسر رِفْقَه است پس دوان دوان رفته پدر خود را خبر داد ✡︎ ۱۳ و واقع شد که چون لابان خبر خواهرزادهٔ خود یعقوب را شنید باستقبال وی شتافت و او را در بغل گرفته بوسید و بخانهٔ خود آورد و او لابانرا از همهٔ این امور آگاهانید ✡︎ ۱۴ لابان ویرا گفت فی الحقیقه تو استخوان و گوشت من هستی و نزد وی مدّت یک ماه توقّف نمود ✡︎ ۱۵ پس لابان بیعقوب گفت آیا چون برادر من هستی مرا باید مفت خدمت کنی بمن بگو که اجرت تو چه خواهد بود ✡︎ ۱۶ و لابانرا دو دختر بود که نام بزرگتر لِیَه و اسم کوچکتر راحیل بود ✡︎ ۱۷ و چشمان لِیَه ضعیف بود و امّا راحیل خوب صورت و خوش منظر بود ✡︎ ۱۸ و یعقوب عاشق راحیل بود و گفت برای دختر کوچکت راحیل هفت سال ترا خدمت میکنم ✡︎ ۱۹ لابان گفت او را بتو بدهم بهتر است از آنکه بدیگری بدهم نزد من بمان ✡︎ ۲۰ پس یعقوب برای راحیل هفت سال خدمت کرد و بسبب محبّتی که بوی داشت در نظرش روزی چند نمود ✡︎ ۲۱ و یعقوب به لابان گفت زوجه‌ام را بمن بسپار که روزهایم سپری شد تا بوی در آیم ✡︎ ۲۲ پس لابان همهٔ مردمان آنجا را دعوت کرده ضیافتی برپا نمود ✡︎ ۲۳ و واقع شد که هنگام شام دختر خود لِیَه را برداشته او را نزد وی آورد و او به وی درآمد ✡︎ ۲۴ و لابان کنیز خود زِلْفَه را بدختر خود لِیَه بکنیزی داد ✡︎ ۲۵ صبحگاهان دید که اینک لِیَه است پس به لابان گفت این چیست که بمن کردی مگر برای راحیل نزد تو خدمت نکردم چرا مرا فریب دادی ✡︎ ۲۶ لابان گفت در ولایت ما چنین نمیکنند که کوچکتر را قبل از بزرگتر بدهند ✡︎ ۲۷ هفتهٔ اینرا تمام کن و او را نیز بتو میدهیم برای هفت سال دیگر که خدمتم بکنی ✡︎ ۲۸ پس یعقوب چنین کرد و هفتهٔ او را تمام کرد و دختر خود راحیلرا به زنی بدو داد ✡︎ ۲۹ و لابان کنیز خود بِلْهَه را بدختر خود راحیل بکنیزی داد ✡︎ ۳۰ و براحیل نیز درآمد و او را از لِیَه بیشتر دوست داشتی و هفت سال دیگر خدمت وی کرد ✡︎ ۳۱ و چون خداوند دید که لِیَهْ مکروهست رحم او را گشود ولی راحیل نازاد ماند ✡︎ ۳۲ و لِیَه حامله شده پسری بزاد و او را رَؤبین نام نهاد زیرا گفت خداوند مصیبت مرا دیده است الآن شوهرم مرا دوست خواهد داشت ✡︎ ۳۳ و بار دیگر حامله شده پسری زایید و گفت چونکه خداوند شنید که من مکروه هستم اینرا نیز بمن بخشید پس او را شمعون نامید ✡︎ ۳۴ و باز آبستن شده پسری زائید و گفت اکنون این مرتبه شوهرم با من خواهد پیوست زیرا که برایش سه پسر زائیدم از این سبب او را لاوی نام نهاد ✡︎

۳۵ و بار دیگر حامله شده پسری زائید و گفت این مرتبه خداوند را حمد میگویم پس او را یهودا نامید آنگاه از زاییدن باز ایستاد ✡︎

باب سی ام

۱ و امّا راحیل چون دید که برای یعقوب اولادی نزائید راحیل بر خواهر خود حسد برد و به یعقوب گفت پسران بمن بده والاّ میمیرم ✡︎ ۲ آنگاه غضب یعقوب بر راحیل افروخته شد و گفت مگر من بجای خدا هستم که بار رحم را از تو باز داشته است ✡︎ ۳ گفت اینک کنیز من بِلهه بدو درآ تا بر زانویم بزاید و من نیز از او اولاد بیابم ✡︎ ۴ پس کنیز خود بِلْهَه را به یعقوب بزنی داد و او بوی درآمد ✡︎ ۵ و بِلْهَه آبستن شده پسری برای یعقوب زائید ✡︎ ۶ و راحیل گفت خدا مرا داوری کرده است و آواز مرا نیز شنیده و پسری بمن عطا فرموده است پس او را دان نام نهاد ✡︎ ۷ و بِلْهَه کنیز راحیل باز حامله شده پسر دوّمین برای یعقوب زائید ✡︎ ۸ و راحیل گفت بکُشتیهای خدا با خواهر خود کشتی گرفتم و غالب آمدم و او را نَفْتالی نام نهاد ✡︎ ۹ و امّا لِیَه چون دید که از زائیدن باز مانده بود کنیز خود زِلْفَه را برداشته او را بیعقوب بزنی داد ✡︎ ۱۰ و زِلْفَه کنیز لِیَه برای یعقوب پسری زائید ✡︎ ۱۱ و لِیَه گفت به سعادت پس او را جاد نامید ✡︎ ۱۲ و زِلْفَه کنیز لیه پسر دومین برای یعقوب زائید ✡︎ ۱۳ و لِیَه گفت بخوشحالیٔ من زیرا که دختران مرا خوشحال خواهند خواند و او را اَشیر نام نهاد ✡︎ ۱۴ و در ایّام درو گندم رَوُبین رفت و مهرگیاهها در صحرا یافت و آنها را نزد مادر خود لِیَه آورد پس راحیل بلِیَه گفت از مهرگیاههای پسر خود بمن بده ✡︎ ۱۵ ویرا گفت آیا کمست که شوهر مرا گرفتی و مهرگیاه پسر مرا نیز می‌خواهی بگیری راحیل گفت امشب بعوض مهر گیاه پسرت با تو بخوابد ✡︎ ۱۶ و وقت عصر چون یعقوب از صحرا میآمد لِیَه باستقبال وی بیرونشده گفت بمن درآ زیرا که ترا بمهرگیاهِ پسر خود اجیر کردم پس آنشب با وی همخواب شد ✡︎ ۱۷ و خدا لِیَه را مستجاب فرمود که آبستن شده پسر پنجمین برای یعقوب زائید ✡︎ ۱۸ و لِیَه گفت خدا اجرت بمن داده است زیرا کنیز خود را بشوهر خود دادم و اورا یَسّاکار نام نهاد ✡︎ ۱۹ و بار دیگر لِیَه حامله شده پسر ششمین برای یعقوب زائید ✡︎ ۲۰ و لِیَه گفت خدا عطای نیکو بمن داده است اکنون شوهرم با من زیست خواهد کرد زیرا که شش پسر برای او زائیدم پس او را زَبُولون نامید ✡︎ ۲۱ و بعد از آن دختری زائید و او را دینَه نام نهاد ✡︎ ۲۲ پس خدا راحیل را بیاد آورد و دعای او را اجابت فرموده خدا رحم او را گشود ✡︎ ۲۳ و آبستن شده پسری بزاد و گفت خدا ننگ مرا برداشته است ✡︎ ۲۴ و او را یوسف نامیده گفت خداوند پسری دیگر برای من مزید خواهد کرد ✡︎ ۲۵ و واقع شد که چون راحیل یوسف را زائید یعقوب به لابان گفت مرا مرخّص کن تا بمکان و وطن خویش بروم ✡︎ ۲۶ زنان و فرزندان مرا که برای ایشـان تو را خدمت کرده‌ام بمن واگذار تا بروم زیرا خدمتی که بتو کردم تو میدانی ✡︎ ۲۷ لابان ویرا گفت کاش که منظور نظر تو باشم زیرا تَفَأُّلاً یافته‌ام که بخاطر تو خداوند مرا برکت داده است ✡︎ ۲۸ و گفت اجرت خود را بر من معیّن کن تا آن را بتو دهم ✡︎ ۲۹ ویرا گفت خدمتی که به تو کرده‌ام خود میدانی و مواشیت چگونه نزد من بود ✡︎ ۳۰ زیرا قبل از آمدن من مال تو قلیل بود و بنهایت زیاد شد و بعد از آمدن من خداوند ترا برکت داده است و اکنون من نیز تدارک خانهٔ خود را کی به‌بینم ✡︎ ۳۱ گفت پس ترا چه بدهم یعقوب گفت چیزی بمن مده اگر این کار را برای من بکنی بار دیگر شبانی و پاسبانیٔ گلهٔ ترا خواهم نمود ✡︎ ۳۲ امروز در تمامی گلهٔ تو گردش میکنم و هر میش پیسه و ابلق و هر میش سیاه را از میان گوسفندان و ابلقها و پیسها را از بُزها جدا میسازم و آن اجرت من خواهد بود ✡︎ ۳۳ و در آینده عدالت من بر من شهادت خواهد داد وقتی که بیائی تا اجرت مرا پیش خود به‌بینی آنچه از بزها پیسه و ابلق و آنچه از گوسفندان سیاه نباشد نزد من بدزدی شمرده شود ✡︎ ۳۴ لابان گفت اینک موافق سخن تو باشد ✡︎ ۳۵ و در همانروز بزهای نرینهٔ مخطّط و ابلق و همهٔ ماده بزهای پیسه و ابلق یعنی هر چه سفیدی در آن بود و همهٔ گوسفندان سیاه را جدا کرده بدست پسران خود سپرد ✡︎ ۳۶ و در میان خود و یعقوب سه روز راه مسافت گذارد و یعقوب باقی گلهٔ لابانرا شبانی کرد ✡︎ ۳۷ و یعقوب چوبهای تر و تازه از درخت کبوده و بادام و چنار برای خود گرفت و خطّهای سفید در آنها کشید و سفیدی را که در چوبها بود ظاهر کرد ✡︎ ۳۸ و وقتی که گله‌ها برای آب خوردن می‌آمدند آنچوبهائی را که خراشیده بود در حوضها و آبخورها پیش گله‌ها می‌نهاد تا چون برای نوشیدن بیایند حمل بگیرند ✡︎ ۳۹ پس گله‌ها پیش چوبها بارآور میشدند و بزهای مخطّط و پیسه و ابلق میزائیدند ✡︎ ۴۰ و یعقوب بزها را جدا کرد و روی گله‌ها را بسوی هر مخطّط و سیاه در گلهٔ لابان واداشت و گله‌های خود را جدا کرد و با گلهٔ لابان نگذاشت ✡︎ ۴۱ و هر گاه حیوانهای تنومند حمل میگرفتند یعقوب چوبها را پیش آنها در آبخورها مینهاد تا در میان چوبها حمل گیرند ✡︎ ۴۲ و هر گاه حیوانات ضعیف بودند آنها را نمیگذاشت پس ضعیفها از آنِ لابان و تنومندها از آن یعقوب شدند ✡︎ ۴۳ و آن مرد بسیار ترقّی نمود و گله‌های بسیار و کنیزان و غلامان و شتران و حماران بهم رسانید ✡︎

باب سی و یکم

۱ و سخنان پسران لابانرا شنید که میگفتند یعقوب همهٔ مایملک پدر ما را گرفته است و از اموال پدر ما تمام این بزرگیرا بهم رسانیده ✡︎ ۲ و یعقوب روی لابانرا دید که اینک مثل سابق با او نبود ✡︎ ۳ و خداوند بیعقوب گفت بزمین پدرانت و بمولد خویش مراجعت کن و من با تو خواهم بود ✡︎ ۴ پس یعقوب فرستاده راحیل و لِیَه را بصحرا نزد گلهٔ خود طلب نمود ✡︎ ۵ و بدیشان گفت روی پدر شما را می‌بینم که مثل سابق با من نیست لیکن خدای پدرم با من بوده است ✡︎ ۶ و شما میدانید که بتمام قوّت خود پدر شما را خدمت کرده‌ام ✡︎ ۷ و پدر شما مرا فریب داده ده مرتبه اجرت مرا تبدیل نمود ولی خدا او را نگذاشت که ضرری بمن رساند ✡︎ ۸ هر گاه میگفت اجرت تو پیسه‌ها باشد تمام گله ها پیسه میآوردند و هر گاه گفتی اجرت تو مخطّط باشد همهٔ گله‌ها مخطّط میزائیدند ✡︎ ۹ پس خدا اموال پدر شما را گرفته بمن داده است ✡︎ ۱۰ و واقع شد هنگامیکه گله‌ها حمل میگرفتند که در خوابی چشم خود را باز کرده دیدم اینک قوچهائی که با میشها جمع میشدند مخطّط و پیسه و ابلق بودند ✡︎ ۱۱ و فرشتهٔ خدا در خواب بمن گفت ای یعقوب گفتم لبّیک ✡︎ ۱۲ گفت اکنون چشمان خود را باز کن و بنگر که همهٔ قوچهائی که با میشها جمع میشوند مخطّط و پیسه و ابلق هستند زیرا که آنچه لابان بتو کرده است دیده‌ام ✡︎ ۱۳ من هستم خدای بیت‌ئیل جائی که ستونرا مسح کردی و با من نذر نمودی الآن برخاسته از این زمین روانه شده بزمین مولد خویش مراجعت نما ✡︎ ۱۴ راحیل و لِیَه در جواب وی گفتند آیا در خانهٔ پدر ما برای ما بهرهٔ یا میراثی باقیست ✡︎ ۱۵ مگر نزد او چون بیگانگان محسوب نیستیم زیرا که ما را فروخته است و نقد ما را تماماً خورده ✡︎ ۱۶ زیرا تمام دولتی را که خدا از پدر ما گرفته است از آن ما و فرزندان ماست پس اکنون آنچه خدا بتو گفته است بجا آور ✡︎ ۱۷ آنگاه یعقوب برخاسته فرزندان و زنان خود را بر شتران سوار کرد ✡︎ ۱۸ و تمام مواشی و اموال خود را که اندوخته بود یعنی مواشیٔ حاصلهٔ خود را که در فدّان اَرام حاصل ساخته بود برداشت تا نزد پدر خود اسحق بزمین کنعان برود ✡︎ ۱۹ و امّا لابان برای پشم بریدن گلهٔ خود رفته بود و راحیل بتهای پدر خود را دزدید ✡︎ ۲۰ و یعقوب لابان اَرامی را فریب داد چونکه او را از فرار کردن خود آگاه نساخت ✡︎ ۲۱ پس با آنچه داشت بگریخت و برخاسته از نهر عبور کرد و متوجه جَبَل جِلْعاد شد ✡︎ ۲۲ در روز سیّم لابانرا خبر دادند که یعقوب فرار کرده است ✡︎ ۲۳ پس برادران خویش را با خود برداشته هفت روز راه در عقب او شتافت تا در جبل جِلْعاد بدو پیوست ✡︎ ۲۴ شبانگاه خدا در خواب بر لابان اَرامی ظاهر شده بوی گفت با حذر باش که بیعقوب نیک یا بد نگوئی ✡︎ ۲۵ پس لابان به یعقوب دررسید و یعقوب خیمهٔ خود را در جبل زده بود و لابان با برادران خود نیز در جبل جِلْعاد فرود آمدند ✡︎ ۲۶ و لابان بیعقوب گفت چه کردی که مرا فریب دادی و دخترانم را مثل اسیرانِ شمشیر برداشته رفتی ✡︎ ۲۷ چرا مخفی فرار کرده مرا فریب دادی و مرا آگاه نساختی تا تو را با شادی و نَغَمات و دفّ و بربط مشایعت نمایم ✡︎ ۲۸ و مرا نگذاشتی که پسران و دختران خود را ببوسم الحال ابلهانه حرکتی نمودی ✡︎ ۲۹ در قوّت دست من است که بشما اذیّت رسانم لیکن خدای پدر شما دوش بمن خطاب کرده گفت با حذر باش که بیعقوب نیک یا بد نگوئی ✡︎ ۳۰ و الآن چونکه بخانهٔ پدر خود رغبتی تمام داشتی البتّه رفتنی بودی و لکن خدایان مرا چرا دزدیدی ✡︎ ۳۱ یعقوب در جواب لابان گفت سبب این بود که ترسیدم و گفتم شاید دختران خود را از من بزور بگیری ✡︎ ۳۲ و امّا نزد هر که خدایانت را بیابی او زنده نماند در حضور برادران ما آنچه از اموال تو نزد ما باشد مشخّص کن و برای خود بگیر زیرا یعقوب ندانست که راحیل آنها را دزدیده است ✡︎ ۳۳ پس لابان بخیمهٔ یعقوب و بخیمهٔ لِیَه و بخیمهٔ دو کنیز رفت و نیافت و از خیمهٔ لیه بیرون آمده بخیمهٔ راحیل درآمد ✡︎ ۳۴ امّا راحیل بتها را گرفته زیر جهاز شتر نهاد و بران بنشست و لابان تمام خیمه را جست وجو کرده چیزی نیافت ✡︎ ۳۵ او به پدر خود گفت بنظر آقایم بد نیاید که در حضورت نمیتوانم برخاست زیرا که عادت زنان بر من است پس تجسّس نموده بت‌ها را نیافت ✡︎ ۳۶ آنگاه یعقوب خشمگین شده با لابان منازعت کرد و یعقوب در جواب لابان گفت تقصیر و خطای من چیست که بدین گرمی مرا تعاقب نمودی ✡︎ ۳۷ الآن که تمامی اموال مرا تفتیش کردی از همهٔ اسباب خانهٔ خود چه یافتهٔ اینجا نزد برادران من و برادران خود بگذار تا در میان من و تو انصاف دهند ✡︎ ۳۸ در این بیست سال که من با تو بودم میشها و بزهایت حمل نینداختند و قوچهای گلهٔ ترا نخوردم ✡︎ ۳۹ دریده شدهٔ را پیش تو نیاوردم خود تاوان آنرا میدادم و آنرا از دست من میخواستی خواه دزدیده شدهٔ در روز و خواه دزدیده شدهٔ در شب ✡︎ ۴۰ چنین بودم که گرما در روز و سرما در شب مرا تلف میکرد و خواب از چشمانم میگریخت ✡︎ ۴۱ بدین طور بیست سال در خانه‌ات بودم چهارده سال برای دو دخترت خدمت تو کردم و شش سال برای گله‌ات و اجرت مرا ده مرتبه تغییر دادی ✡︎ ۴۲ و اگر خدای پدرم خدای ابراهیم و هیبت اسحق با من نبودی اکنون نیز مرا تهی دست روانه می‌نمودی خدا مصیبت مرا و مشقّت دستهای مرا دید و دوش تو را توبیخ نمود ✡︎ ۴۳ لابان در جواب یعقوب گفت این دختران دختران منند و این پسران پسران من و این گله گلهٔ من و آنچه می‌بینی از آن من است پس الیوم بدختران خودم و بپسرانی که زائیده‌اند چه توانم کرد ✡︎ ۴۴ اکنون بیا تا من و تو عهد ببندیم که در میان من و تو شهادتی باشد ✡︎ ۴۵ پس یعقوب سنگی گرفته آنرا ستونی برپا نمود ✡︎ ۴۶ و یعقوب برادران خود را گفت سنگها جمع کنید پس سنگها جمع کرده تودهٔ ساختند و در آنجا بر توده غذا خوردند ✡︎ ۴۷ و لابان آن را یَجَرْسَهْدُوتا نامید ولی یعقوب آن را جَلْعید خواند ✡︎ ۴۸ و لابان گفت امروز این توده در میان من و تو شهادتی است از این سبب آنرا جَلعید نامید ✡︎ ۴۹ و مِصْفَه نیز زیرا گفت خداوند در میان من و تو دیده‌بانی کند وقتی که از یکدیگر غایب شویم ✡︎ ۵۰ اگر دختران مرا آزار کنی و سوای دختران من زنان دیگر بگیری هیچکس در میان ما نخواهد بود آگاه باش خدا در میان من و تو شاهد است ✡︎ ۵۱ و لابان بیعقوب گفت اینک این توده و اینک این ستونی که درمیان خود و تو برپا نمودم ✡︎ ۵۲ این توده شاهد است و این ستون شاهد است که من از این توده بسوی تو نگذرم و تو از این توده و از این ستون بقصد بدی بسوی من نگذری ✡︎ ۵۳ خدای ابراهیم و خدای ناحور و خدای پدر ایشان در میان ما انصاف دهند و یعقوب قسم خورد بهیبت پدر خود اسحق ✡︎ ۵۴ آنگاه یعقوب در آن کوه قربانی گذرانید و برادران خود را به نان خوردن دعوت نمود و غذا خوردند و در کوه شب را بسر بردند ✡︎ ۵۵ بامدادان لابان برخاسته پسران و دختران خود را بوسید و ایشان را برکت داد و لابان روانه شده بمکان خویش مراجعت نمود ✡︎

باب سی و دویم

۱ و یعقوب راه خود را پیش گرفت و فرشتگان خدا بوی برخوردند ✡︎ ۲ و چون یعقوب ایشانرا دید گفت این لشکر خداست و آن موضع را محْنایِم نامید ✡︎ ۳ پس یعقوب قاصدان پیش روی خود نزد برادر خویش عیسو بدیار سعیر ببلاد اَدُوم فرستاد ✡︎ ۴ و ایشانرا امر فرموده گفت به آقایم عیسو چنین گوئید که بندهٔ تو یعقوب عرض میکند با لابان ساکن شده تاکنون توقّف نمودم ✡︎ ۵ و برای من گاوان و الاغان و گوسفندان و غلامان و کنیزان حاصلشده است و فرستادم تا آقای خود را آگاهی دهم و در نظرت التفات یابم ✡︎ ۶ پس قاصدان نزد یعقوب برگشته گفتند نزد برادرت عیسو رسیدیم و اینک با چهارصد نفر باستقبال تو میآید ✡︎ ۷ آنگاه یعقوب بنهایت ترسان و متحیّر شده کسانیرا که با وی بودند با گوسفندان و گاوان و شتران بدو دسته تقسیم نمود ✡︎ ۸ و گفت هر گاه عیسو بدستهٔ اوّل برسد و آنها را بزند همانا دستهٔ دیگر رهائی یابد ✡︎ ۹ و یعقوب گفت ایخدای پدرم ابراهیم و خدای پدرم اسحق ای یَهُوَه که بمن گفتی بزمین و بمولد خویش برگرد و با تو احسان خواهم کرد ✡︎ ۱۰ کمتر هستم از جمیع لطفها و از همهٔ وفائی که با بندهٔ خود کردهٔ زیرا که با چوب‌دستِ خود از این اُرْدُنّ عبور کردم و الآن (مالک) دو گروه شده‌ام ✡︎ ۱۱ اکنون مرا از دست برادرم از دست عیسو رهائی ده زیرا که من از او میترسم مبادا بیاید و مرا بزند یعنی مادر و فرزندانرا ✡︎ ۱۲ و تو گفتی هرآینه با تو احسان کنم و ذریّت تو را مانند ریگ دریا سازم که از کثرت آنرا نتوان شمرد ✡︎ ۱۳ پس آنشب را در آنجا بسر برد و از آنچه بدستش آمد ارمغانی برای برادر خود عیسو گرفت ✡︎ ۱۴ دویست ماده بز با بیست بز نر و دویست میش با بیست قوچ ✡︎ ۱۵ و سی شتر شیرده با بچه‌های آنها و چهل ماده گاو با ده گاو نر و بیست ماده الاغ با ده کُرّه ✡︎ ۱۶ و آنها را دسته دسته جداجدا بنوکران خود سپرد و به‌بندگان خود گفت پیش روی من عبور کنید و در میان دسته‌ها فاصله بگذارید ✡︎ ۱۷ و نخستین را امر فرموده گفت که چون برادرم عیسو بتو رسد و از تو پرسیده بگوید از آن کیستی و کجا میروی و این‌ها که پیش تست از آن کیست ✡︎ ۱۸ بدو بگو این از آن بنده‌ات یعقوبست و پیشکشیست که برای آقایم عیسو فرستاده شده است و اینک خودش نیز در عقب ماست ✡︎ ۱۹ و همچنین دوّمین و سوّمین و همهٔ کسانیرا که از عقب آن دسته‌ها میرفتند امر فرموده گفت چون بعیسو برسید بدو چنین گوئید ✡︎ ۲۰ و نیز گوئید اینک بنده‌ات یعقوب در عقب ماست زیرا گفت غضب او را بدین ارمغانی که پیش من میرود فرو خواهم نشانید و بعد چون روی او را بینم شاید مرا قبول فرماید ✡︎ ۲۱ پس ارمغان پیش از او عبور کرد و او آنشب را در خیمه‌گاه بسر برد ✡︎ ۲۲ و شبانگاه خودش برخاست و دو زوجه و دو کنیز و یازده پسر خویش را برداشته ایشان را از معبر یَبوق عبور داد ✡︎ ۲۳ ایشانرا برداشت و از آن نهر عبور داد و تمام مایملک خود را نیز عبور داد ✡︎ ۲۴ و یعقوب تنها ماند و مردی با وی تا طلوع فجر کُشتی میگرفت ✡︎ ۲۵ و چون او دید که بر وی غلبه نمییابد کفّ ران یعقوب را لمس کرد و کفّ ران یعقوب در کُشتی گرفتن با او فشرده شد ✡︎ ۲۶ پس گفت مرا ر‌ها کن زیرا که فجر میشکافد گفت تا مرا برکت ندهی تو را ر‌ها نکنم ✡︎ ۲۷ بوی گفت نام تو چیست گفت یعقوب ✡︎ ۲۸ گفت از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه اسرائیل زیرا که با خدا و با انسان مجاهده کردی و نصرت یافتی ✡︎ ۲۹ و یعقوب از او سؤآل کرده گفت مرا از نام خود آگاه ساز گفت چرا اسم مرا میپرسی و او را در آنجا برکت داد ✡︎ ۳۰ و یعقوب آنمکانرا فَنیِئیِل نامیده (گفت) زیرا خدا را رُوبرُو دیدم و جانم رستگار شد ✡︎ ۳۱ و چون از فَنوئیل گذشت آفتاب بر وی طلوع کرد و بر ران خود میلنگید ✡︎ ۳۲ از این سبب بنی اسرائیل تا امروز عِرقَ‌النّساء را که در کفّ رانست نمی‌خورند زیرا کفّ ران یعقوب را در عِرقُ النّسا لمس کرد ✡︎

باب سی وَ سیُّم

۱ پس یعقوب چشم خود را باز کرده دید که اینک عیسو میآید و چهارصد نفر با او آنگاه فرزندان خود را به لِیَه و راحیل و دو کنیز تقسیم کرد ✡︎ ۲ و کنیزانرا با فرزندان ایشان پیش داشت و لِیَه را با فرزندانش در عقب ایشان و راحیل و یوسف را آخر ✡︎ ۳ و خود در پیش ایشان رفته هفت مرتبه رو بزمین نهاد تا ببرادر خود رسید ✡︎ ۴ امّا عیسو دوان دوان باستقبال او آمد و او را در بر گرفته بآغوش خود کشید و او را بوسید و هر دو بگریستند ✡︎ ۵ و چشمان خود را باز کرده زنان و فرزندان را بدید و گفت این همراهان تو کیستند گفت فرزندانیکه خدا ببنده‌ات عنایت فرموده است ✡︎ ۶ آنگاه کنیزان با فرزندان ایشان نزدیک شده تعظیم کردند ✡︎ ۷ و لِیَه با فرزندانش نزدیک شده تعظیم کردند پس یوسف و راحیل نزدیک شده تعظیم کردند ✡︎ ۸ و او گفت از تمامیٔ این گروهیکه بدان برخوردم چه مقصود داری • گفت تا در نظر آقای خود التفات یابم ✡︎ ۹ عیسو گفت ای برادرم مرا بسیار است مال خود را نگاه دار ✡︎ ۱۰ یعقوب گفت نی بلکه اگر در نظرت التفات یافته‌ام پیشکش مرا از دستم قبول فرما زیرا که روی تو را دیدم مثل دیدن روی خدا و مرا منظور داشتی ✡︎ ۱۱ پس هدیهٔ مرا که بحضورت آورده شد بپذیر زیرا خدا بمن احسان فرموده است و همهٔ چیز دارم • پس او را الحاح نمود تا پذیرفت ✡︎ ۱۲ گفت کوچ کرده برویم و من همراه تو میآیم ✡︎ ۱۳ گفت آقایم آگاه است که اطفال نازکند و گوسفندان و گاوان شیرده نیز با من است و اگر آن‌ها را یک روز برانند تمامی گله میمیرند ✡︎ ۱۴ پس آقایم پیشتر از بندهٔ خود برود و من موافق قدم مواشیٔ که دارم و بحسب قدم اطفال آهسته سفر میکنم تا نزد آقای خود بسعیر برسم ✡︎ ۱۵ عیسو گفت پس بعضی از این کسانی را که با منند نزد تو میگذارم گفت چه لازم است فقط در نظر آقای خود التفات بیابم ✡︎ ۱۶ در همان روز عیسو راه خود را پیش گرفته بسعیر مراجعت کرد ✡︎ ۱۷ و امّا یعقوب به سُکّوت سفر کرد و خانهٔ برای خود بنا نمود و برای مواشیٔ خود سایبانها ساخت از این سبب آن موضع به سُکّوت نامیده شد ✡︎ ۱۸ پس چون یعقوب از فَدّان اَرام مراجعت کرد بسلامتی بشهر شکیم در زمین کنعان آمد و در مقابل شهر فرود آمد ✡︎ ۱۹ و آن قطعهٔ زمینی را که خیمهٔ خود را در آن زده بود از بنی حَمُور پدر شکیم بصد قسیط خرید ✡︎

۲۰ و مذبحی در آنجا بنا نمود و آن را ایل اَلوُهی اسرائیل نامید ✡︎

باب سی و چهارم

۱ پس دِینَه دختر لِیَه که او را برای یعقوب زائیده بود برای دیدن دختران آن مُلک بیرون رفت ✡︎ ۲ و چون شکیم بن حَمُورِ حِوّی که رئیس آنزمین بود او را بدید او را بگرفت و با او همخواب شده وی را بی عصمت ساخت ✡︎ ۳ و دلش بدینَه دُختر یعقوب بسته شده عاشق آندختر گشت و سخنان دل آویز بآن دختر گفت ✡︎ ۴ و شکیم بپدر خود حَمُور خطاب کرده گفت این دختر را برای من بزنی بگیر ✡︎ ۵ و یعقوب شنید که دخترش دِینَه را بی عصمت کرده است و چون پسرانش با مواشیٔ او در صحرا بودند یعقوب سکوت کرد تا ایشان بیایند ✡︎ ۶ و حَمُور پدر شکیم نزد یعقوب بیرون آمد تا بوی سخن گوید ✡︎ ۷ و چون پسران یعقوب این را شنیدند از صحرا آمدند و غضبناک شده خشم ایشان بشدّت افروخته شد زیرا که با دختر یعقوب همخواب شده قباحتی در اسرائیل نموده بود و این عمل ناکردنی بود ✡︎ ۸ پس حَمُور ایشان را خطاب کرده گفت دل پسرم شکیم شیفتهٔ دختر شما است او را بوی بزنی بدهید ✡︎ ۹ و با ما مصاهرت نموده دختران خود را بما بدهید و دختران ما را برای خود بگیرید ✡︎ ۱۰ و با ما ساکن شوید و زمین از آن شما باشد در آن بمانید و تجارت کنید و در آن تصرّف کنید ✡︎ ۱۱ و شکیم بپدر و برادران آن دختر گفت در نظر خود مرا منظور بدارید و آنچه بمن بگوئید خواهم داد ✡︎ ۱۲ مهر و پیشکش هر قدر زیاده از من بخواهید آنچه بگوئید خواهم داد فقط دختر را بزنی بمن بسپارید ✡︎ ۱۳ امّا پسران یعقوب در جواب شکیم و پدرش حمور بمکر سخن گفتند زیرا خواهر ایشان دِینَه را بی عصمت کرده بود ✡︎ ۱۴ پس بدیشان گفتند این کار را نمی‌توانیم کرد که خواهر خود را بشخصی نامختون بدهیم چونکه این برای ما ننگ است ✡︎ ۱۵ لکن بدین شرط با شما همداستان می‌شویم اگر چون ما بشوید که هر ذکوری از شما مختون گردد ✡︎ ۱۶ آنگاه دختران خود را بشما دهیم و دختران شما را برای خود گیریم و با شما ساکن شده یک قوم شویم ✡︎ ۱۷ امّا اگر سخن ما را اجابت نکنید و مختون نشوید دختر خود را برداشته از اینجا کوچ خواهیم کرد ✡︎ ۱۸ و سخنان ایشان بنظر حَمُور و بنظر شکیم بن حمور پسند افتاد ✡︎ ۱۹ و آن جوان در کَردن این کار تأخیر نه‌نمود زیرا که شیفتهٔ دختر یعقوب بود و او از همهٔ اهل خانهٔ پدرش گرامی تر بود ✡︎ ۲۰ پس حَمُور و پسرش شکیم بدروازهٔ شهر خود آمده مردمان شهر خود را خطاب کرده گفتند ✡︎ ۲۱ این مردمان با ما صلاح اندیش هستند پس در این زمین ساکن بشوند و در آن تجارت کنند اینک زمین از هر طرف برای ایشان وسیع است دختران ایشانرا بزنی بگیریم و دختران خود را بدیشان بدهیم ✡︎ ۲۲ فقط بدین شرط ایشان با ما متّفق خواهند شد تا با ما ساکن شده یکقوم شویم که هر ذکوری از ما مختون شود چنانکه ایشان مختونند ✡︎ ۲۳ آیا مواشیٔ ایشان و اموال ایشان و هر حیوانی که دارند از آن ما نمیشود فقط با ایشان همداستان شویم تا با ما ساکن شوند ✡︎ ۲۴ پس همهٔ کسانی که بدروازهٔ شهر او درآمدند بسخن حَمُور و پسرش شکیم رضا دادند و هر ذکوری از آنانیکه بدروازهٔ شهر او درآمدند مختون شدند ✡︎ ۲۵ و در روز سیّم چون دردمند بودند دو پسر یعقوب شمعون و لاوی برادران دِینَه هر یکی شمشیر خود را گرفته دلیرانه بر شهر آمدند و همهٔ مردانرا کشتند ✡︎ ۲۶ وَ حَمُور و پسرش شکیم را بدم شمشیر کشتند و دِینَه را از خانهٔ شکیم برداشته بیرون آمدند ✡︎ ۲۷ و پسران یعقوب بر کشتگان آمده شهر را غارت کردند زیرا خواهر ایشان را بی عصمت کرده بودند ✡︎ ۲۸ و گله‌ها و رمه‌ها و الاغها و آنچه در شهر و آنچه در صحرا بود گرفتند ✡︎ ۲۹ و تمامیٔ اموال ایشان و همهٔ اطفال و زنان ایشانرا باسیری بردند و آنچه در خانه‌ها بود تاراج کردند ✡︎ ۳۰ پس یعقوب بشمعون و لاوی گفت مرا باضطراب انداختید و مرا نزد سکنهٔ این زمین یعنی کنعانیان و فِرِزّیان مکروه ساختید و من در شماره قلیلم همانا بر من جمع شوند و مرا بزنند و من با خانه‌ام هلاک شوم ✡︎ ۳۱ گفتند آیا او با خواهر ما مثل فاحشه عمل کند ✡︎

باب سی و پنجم

۱ و خدا بیعقوب گفت برخاسته به بیت‌ایل برآی و در آنجا ساکن شو و آنجا برای خدائی که بر تو ظاهر شد وقتیکه از حضور برادرت عیسو فرار کردی مذبحی بساز ✡︎ ۲ پس یعقوب باهل خانه و همهٔ کسانی که با وی بودند گفت خدایان بیگانهٔ را که در میان شما است دور کنید و خویشتن را طاهر سازید و رختهای خود را عوض کنید ✡︎ ۳ تا برخاسته به بیت‌ایل برویم و آنجا برای آنخدائیکه در روز تنگیٔ من مرا اجابت فرمود و در راهی که رفتم با من میبود مذبحی بسازم ✡︎ ۴ آنگاه همهٔ خدایان بیگانه را که در دست ایشان بود به یعقوب دادند با گوشوارهائیکه در گوشهای ایشان بود و یعقوب آنها را زیر بلوطی که در شکیم بود دفن کرد ✡︎ ۵ پس کوچ کردند و خوف خدا بر شهرهای گرداگرد ایشان بود که بنی یعقوبرا تعاقب نکردند ✡︎ ۶ و یعقوب بلوز که در زمین کنعان واقع است و همان بیت‌ایل باشد رسید او با تمامیٔ قوم که با وی بودند ✡︎ ۷ و در آنجا مذبحی بنا نمود و آن مکانرا ایل‌بیت‌ایل نامید زیرا در آنجا خدا بر وی ظاهر شده بود هنگامیکه از حضور برادر خود میگُریخت ✡︎ ۸ و دَبُورَه دایهٔ رِفْقَه مُرد و او را زیر درخت بلوط تحت بیت‌ایل دفن کردند و آنرا اَلون باکوت نامید ✡︎ ۹ و خدا بار دیگر بر یعقوب ظاهر شد وقتی که از فدّان اَرام آمد و او را برکت داد ✡︎ ۱۰ و خدا بوی گفت نام تو یعقوبست اما بعد از این نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه نام تو اسرائیل خواهد بود پس او را اسرائیل نام نهاد ✡︎ ۱۱ و خدا وی را گفت من خدای قادر مطلق هستم بارور و کثیر شو امّتی و جماعتی از امّتها از تو بوجود آیند و از صُلب تو پادشاهان پدید شوند ✡︎ ۱۲ و زمینی که بابراهیم و اسحق دادم بتو دهم و بذریّتت بعد از تو این زمین را خواهم داد ✡︎ ۱۳ پس خدا از آنجائیکه با وی سخن گفت از نزد وی صعود نمود ✡︎ ۱۴ و یعقوب ستونی برپا داشت در جائیکه با وی تکلّم نمود ستونی از سنگ و هدیهٔ ریختنی بر آن ریخت و آن را بروغن تدهین کرد ✡︎ ۱۵ پس یعقوب آنمکانرا که خدا با وی در آنجا سخن گفته بود بیت‌ایل نامید ✡︎ ۱۶ پس از بیت‌ایل کوچ کردند و چون اندک مسافتی مانده بود که به اَفْراتَه برسند راحیل را وقت وضع حمل رسید و زائیدنش دشوار شد ✡︎ ۱۷ و چون زائیدنش دشوار بود قابله وی را گفت مترس زیرا که این نیز برایت پسر است ✡︎ ۱۸ و در حین جان کندن زیرا که مرد پسر را بَن اوُنی نام نهاد لکن پدرش وی را بن‌یامین نامید ✡︎ ۱۹ پس راحیل وفات یافت و در راه اَفْراتَه که بیت‌لحم باشد دفن شد ✡︎ ۲۰ و یعقوب بر قبر وی ستونی نصب کرد که آن تا امروز ستون قبر راحیل است ✡︎ ۲۱ پس اسرائیل کوچ کرد و خیمهٔ خود را بدان طرف بُرج عِیْدَر زد ✡︎ ۲۲ و در حین سکونت اسرائیل در آن زمین رَؤبین رفته با کنیز پدر خود بِلهَه هم‌خواب شد و اسرائیل این را شنید و بنی یعقوب دوازده بودند ✡︎ ۲۳ پسران لیه رَؤبین نخست‌زادهٔ یعقوب و شمعون و لاوی و یهودا و یَسّاکار و زبولون ✡︎ ۲۴ و پسران راحیل یوسف و بن‌یامین ✡︎ ۲۵ و پسران بِلْهَه کنیز راحیل دان و نَفْتالی ✡︎ ۲۶ و پسران زِلْفَه کنیز لِیَه جاد و اَشیر • اینانند پسران یعقوب که در فَدّان اَرام برای او متولّد شدند ✡︎ ۲۷ و یعقوب نزد پدر خود اسحق در مَمْرِی آمد بقریهٔ اربع که حَبْرُون باشد جائی که ابراهیم و اسحق غربت گزیدند ✡︎ ۲۸ و عمر اسحق صد و هشتاد سال بود ✡︎ ۲۹ و اسحق جان سپرد و مرد و پیر و سالخورده بقوم خویش پیوست و پسرانش عیسو و یعقوب او را دفن کردند ✡︎

باب سی و ششم

۱ و پیدایش عیسو که اَدوم باشد این است ✡︎ ۲ عیسو زنان خود را از دختران کنعانیان گرفت یعنی عَادَه دختر اِیلُونِ حِتّی و اُهُولیَبامَه دختر عَنَی دختر صِبعُوْن حِوّی ✡︎ ۳ و بَسْمَه دختر اسمعیل خواهر نبایوت ✡︎ ۴ و عَادَه اَلیفاز را برای عیسو زائید و بَسْمَه رَعوُئیل را بزاد ✡︎ ۵ و اُهُولیبامَه یَعُوش و یَعْلام و قُورَح را زائید اینانند پسران عیسو که برای وی در زمین کنعان متولّد شدند ✡︎ ۶ پس عیسو زنان و پسران و دختران و جمیع اهل بیت و مواشی و همهٔ حیوانات و تمامیٔ اندوختهٔ خود را که در زمین کنعان اندوخته بود گرفته از نزد برادر خود یعقوب بزمین دیگر رفت ✡︎ ۷ زیرا که اموال ایشان زیاده بود از آنکه با هم سکونت کنند و زمین غربت ایشان بسبب مواشیٔ ایشان گنجایش ایشان نداشت ✡︎ ۸ و عیسو در جَبَل سَعِیر ساکن شد و عیسو همان اَدُوم است ✡︎ ۹ و این است پیدایش عیسو پدر اَدُوم در جبل سعیر ✡︎ ۱۰ اینست نامهای پسران عیسو اَلِیفاز پسر عادَه زن عیسو و رَعُوئیل پسر بَسْمَه زن عیسو ✡︎ ۱۱ و بنی اَلیفاز تَیْمَان وَ اوْمار وَ صَفْوا و جَعْتَام و قَناز بودند ✡︎ ۱۲ و تِمْناع کنیز اَلیفاز پسر عیسو بود • وی عمالیق را برای اَلیفاز زائید • اینانند پسران عاده زن عیسو ✡︎ ۱۳ و اینانند پسران رَعُوئیل نَحَت و زارَع و شَمّه و مِزَّه اینانند پسران بَسْمَه زن عیسو ✡︎ ۱۴ و اینانند پسران اُهُولیبامه دختر عَنَی دختر صِبْعُون زن عیسو که یَعُوش و یَعْلام و قُورَح را برای عیسو زائید ✡︎ ۱۵ اینانند امراء بنی عیسو پسران اَلِیفاز نخست‌زادهٔ عیسو یعنی امیر تَیمان و امیر اومار و امیر صَفْوا و امیر قَناز ✡︎ ۱۶ و امیر قُورَح و امیر جَعْتام و امیر عَمالیق • اینانند امراء الیفاز در زمین اَدُوم • اینانند پسران عَادَه ✡︎ ۱۷ و اینان پسران رعوئیل بن عیسو میباشند امیر نَحَت و امیر زارَح و امیر شَمَّه و امیر مِزَّه • اینها امراء رَعوئیل در زمین اَدوم بودند • اینانند پسران بَسْمَه زن عیسو ✡︎ ۱۸ و اینانند بنی اُهُولیبامَه زن عیسو امیر یَعُوش و امیر یَعْلَام و امیر قُوْرَح • اینها امراء اُهُولِیبامَه دختر عَنَی زن عیسو میباشند ✡︎ ۱۹ اینانند پسران عیسو که اَدُوم باشد و اینها امراء ایشان میباشند ✡︎ ۲۰ و اینانند پسران سعیر حوری که ساکن آن زمین بودند یعنی لُوطان و شُوبال و صِبْعُون و عَنَی ✡︎ ۲۱ و دِیشُون و اِیصَر و دِیشان • اینانند امراء حوریان و پسران سعیر در زمین اَدُوم ✡︎ ۲۲ و پسران لوطانْ حوری و هیمام بودند و خواهر لوطان تِمْناع بود ✡︎ ۲۳ و اینانند پسران شُوبال عَلْوان و مَنْحت و عیبال و شَفُو و اُونام ✡︎ ۲۴ و اینانند بنی صِبْعون اَیَّه و عَنَی همین عَنَی است که چشمه‌های آب گرمرا در صحرا پیدا نمود هنگامیکه الاغهای پدر خود صَبْعونرا میچرانید ✡︎ ۲۵ و اینانند اولاد عَنَی دیشون و اُهُولیبامه دختر عَنَی ✡︎ ۲۶ و اینانند پسران دیشان حَمْدان و اَشْبان و یِتْران و کَران ✡︎ ۲۷ و اینانند پسران اِیْصَر بِلْهان وَ زَعْوان و عقان ✡︎ ۲۸ اینانند پسران دیشان عُوص و اَران ✡︎ ۲۹ اینها امراء حوریانند امیر لوطان و امیر شوبال و امیر صِبْعون و امیر عَنَی ✡︎ ۳۰ امیر دِیشون و امیـر ایصَر و امیر دیشان • اینها امراء حوریانند بحسب امراء ایشان در زمیـن سعیر ✡︎ ۳۱ و اینانند پادشاهانیکه در زمین اَدُوم سلطنت کردند قبل از آنکه پادشاهی بر بنی اسرائیل سلطنت کند ✡︎ ۳۲ و بالع بن بعور در اَدُوم پادشاهی کرد و نام شهر او دِینْهابَه بود ✡︎ ۳۳ و بالع مرد و در جایش یوباب بن زارح از بُصْرَه سلطنت کرد ✡︎ ۳۴ و یوباب مرد و در جایش حوشام از زمین تَیمانی پادشاهی کرد ✡︎ ۳۵ و حُوشام مرد و در جایش هَدَاد بن بَدَاد که در صحرای موآب مدیان را شکست داد پادشاهی کرد و نام شهر او عُوِیت بود ✡︎ ۳۶ و هَدَاد مرد و در جایش سَمْلَه از مَسْرِیقَه پادشاهی نمود ✡︎ ۳۷ و سَمْلَه مرد و شاؤل از رَحُوبُوت نهر در جایش پادشاهی کرد ✡︎ ۳۸ و شاؤل مرد و در جایش بَعَل حانان بن عَکْبُور سلطنت کرد ✡︎ ۳۹ و بَعَل حانان بن عَکْبُور مُرد و در جایش هَدَار پادشاهی کرد و نام شهرش فاعُو بود و زنش مسمّاة به مَهِیطَبْئیل دختر مَطْرِد دختر مَی‌ذاهِب بود ✡︎ ۴۰ و اینست نامهای امراء عیسو حسب قبائل ایشان و اماکن و نامهای ایشان • امیر تِمَناع و امیر عَلْوَه و امیر یَتِیت ✡︎ ۴۱ و امیر اُهُولِیبامه و امیر ایلَه و امیر فِینُون ✡︎ ۴۲ و امیر قَنَاز و امیر تِیمان و امیر مِبْصار ✡︎ ۴۳ و امیر مَجْدِیئیل و امیر عِیرَام • اینان امراء اَدُومند حسب مساکن ایشان در زمین مُلک ایشان • همان عیسو پدر اَدُوم است ✡︎

باب سی و هفتم

۱ و یعقوب در زمین غربت پدر خود یعنی زمین کنعان ساکن شد ✡︎ ۲ اینست پیدایش یعقوب چون یوسف هفده ساله بود گله را با برادران خود چوپانی میکرد و آن جوان با پسران بِلْهَه و پسران زِلفَه زنان پدرش میبود و یوسف از بدسلوکیٔ ایشان پدر را خبر میداد ✡︎ ۳ و اسرائیل یوسف را از سایر پسران خود بیشتر دوست داشتی زیرا که او پسر پیریٔ او بود و برایش ردائی بلند ساخت ✡︎ ۴ و چون برادرانش دیدند که پدر ایشان او را بیشتر از همهٔ برادرانش دوست میدارد از او کینه داشتند و نمیتوانستند با وی بسلامتی سخن گویند ✡︎ ۵ و یوسف خوابی دیده آن را ببرادران خود باز گفت پس بر کینهٔ او افزودند ✡︎ ۶ و بدیشان گفت این خوابی را که دیده‌ام بشنوید ✡︎ ۷ اینک ما در مزرعه بافه‌ها می‌بستیم که ناگاه بافهٔ من برپا شده بایستاد و بافه‌های شما گرد آمده به بافهٔ من سجده کردند ✡︎ ۸ برادرانش بوی گفتند آیا فی‌الحقیقة بر ما سلطنت خواهی کرد و بر ما مسلّط خواهی شد و بسبب خوابها و سخنانش بر کینهٔ او افزودند ✡︎ ۹ از آن پس خوابی دیگر دید و برادران خود را از آن خبر داده گفت اینک باز خوابی دیده‌ام که ناگاه آفتاب و ماه و یازده ستاره مرا سجده کردند ✡︎ ۱۰ و پدر و برادران خود را خبر داد و پدرش او را توبیخ کرده بوی گفت این چه خوابیست که دیدهٔ آیا من و مادرت و برادرانت حقیقةً خواهیم آمد و ترا بر زمین سجده خواهیم نمود ✡︎ ۱۱ و برادرانش بر او حَسَد بردند و امّا پدرش آن امر را در خاطر نگاه داشت ✡︎ ۱۲ و برادرانش برای چوپانیٔ گلهٔ پدر خود بشکیم رفتند ✡︎ ۱۳ و اسرائیل به یوسف گفت آیا برادرانت در شکیم چوپانی نمیکنند بیآ تا ترا نزد ایشان بفرستم وی را گفت لبّیک ✡︎ ۱۴ او را گفت الآن برو و سلامتیٔ برادران و سلامتیٔ گله را ببین و نزد من خبر بیاور و او را از وادیٔ حبرون فرستاد و بشکیم آمد ✡︎ ۱۵ و شخصی باو برخورد و اینک او در صحرا آواره می‌بود پس آنشخص از او پرسیده گفت چه میطلبی ✡︎ ۱۶ گفت من برادران خود را می‌جویم مرا خبر ده که کجا چوپانی می‌کنند ✡︎ ۱۷ آنمرد گفت از اینجا روانه شدند زیرا شنیدم که میگفتند به دوتان میرویم پس یوسف از عقب برادران خود رفته ایشان را در دوتان یافت ✡︎ ۱۸ و او را از دور دیدند و قبل از آنکه نزدیک ایشان بیآید با هم توطئه دیدند که او را بکشند ✡︎ ۱۹ و بیکدیگر گفتند اینک این صاحب خوابها میآید ✡︎ ۲۰ اکنون بیائید او را بکشیم و بیکی از این چاهها بیندازیم و گوئیم جانوری درنده او را خورد و به‌بینیم خوابهایش چه میشود ✡︎ ۲۱ لیکن رَؤبین چون اینرا شنید او را از دست ایشان رهانیده گفت او را نکُشیم ✡︎ ۲۲ پس رَؤبین بدیشان گفت خون مریزید او را در این چاه که در صحراست بیندازید و دست خود را بر او دراز مکنید • تا او را از دست ایشان رهانیده بپدر خود ردّ نماید ✡︎ ۲۳ و بمجرّد رسیدن یوسف نزد برادران خود رختش را یعنی آن ردای بلند را که در برداشت از او کندند ✡︎ ۲۴ و او را گرفته درچاه انداختند امّا چاه خالی و بی آب بود ✡︎ ۲۵ پس برای غذا خوردن نشستند و چشمان خود را باز کرده دیدند که ناگاه قافلهٔ اسمعیلیان از جِلْعَاد میرسد و شتران ایشان کتیرا و بلسان و لادن بار دارند و میروند تا آن‌ها را بمصر ببرند ✡︎ ۲۶ آنگاه یهودا ببرادران خود گفت برادر خود را کشتن و خون او را مخفی داشتن چه سود دارد ✡︎ ۲۷ بیائید او را باین اسمعیلیان بفروشیم و دست ما بر وی نباشد زیرا که او برادر و گوشت ماست پس برادرانش بدین رضا دادند ✡︎ ۲۸ و چون تجّار مدْیانی در گذر بودند یوسف را از چاه کشیده برآوردند و یوسف را باسمعیلیان ببیست پارهٔ نقره فروختند پس یوسف را بمصر بردند ✡︎ ۲۹ و رَؤبین چون بسر چاه برگشت و دید که یوسف در چاه نیست جامهٔ خود را چاک زد ✡︎ ۳۰ و نزد برادران خود بازآمد و گفت طفل نیست و من کجا بروم ✡︎ ۳۱ پس ردای یوسف را گرفتند و بز نری را کشته ردا را در خونش فرو بردند ✡︎ ۳۲ و آنردای بلند را فرستادند و به پدر خود رسانیده گفتند این را یافته‌ایم تشخیص کن که ردای پسرت است یا نه ✡︎ ۳۳ پس آنرا شناخته گفت ردای پسر من است جانوری درنده او را خورده است و یقیناً یوسف دریده شده است ✡︎ ۳۴ و یعقوب رخت خود را پاره کرده پلاس دربر کرد و روزهای بسیار برای پسر خود ماتم گرفت ✡︎ ۳۵ و همهٔ پسران و همهٔ دخترانش بتسلّیٔ او برخاستند امّا تسلی نپذیرفت و گفت سوگوار نزد پسر خود بگور فرود میروم • پس پدرش برای وی همی گریست ✡︎ ۳۶ امّا مدیانیان یوسف را در مصر بفوطیفار که خواجهٔ فرعون و سردار افواج خاصّه بود فروختند ✡︎

باب سی و هشتم

۱ و واقع شد در آنزمان که یهودا از نزد برادران خود رفته نزد شخصی عَدُلاّمی که حِیرَه نام داشت مهمان شد ✡︎ ۲ و در آنجا یهودا دختر مرد کنعانی را که مسمّاة بشُوعَه بود دید و او را گرفته بدو درآمد ✡︎ ۳ پس آبستن شده پسری زائید و او را عِیر نام نهاد ✡︎ ۴ و بار دیگر آبستن شده پسری زائید و او را اونان نامید ✡︎ ۵ و باز هم پسری زائیده او را شیله نام گذارد و چون او را زائید (یهودا) در کزیب بود ✡︎ ۶ و یهودا زنی مسمّاة به تامار برای نخست‌زادهٔ خود عِیر گرفت ✡︎ ۷ و نخست‌زادهٔ یهودا عِیر در نظر خداوند شریر بود و خداوند او را بمیراند ✡︎ ۸ پس یهودا به اُونان گفت بزن برادرت درآی و حقّ برادر شوهریرا بجا آورده نسلی برای برادر خود پیدا کن ✡︎ ۹ لکن چونکه اونان دانست که آن نسل از آن او نخواهد بود هنگامی که بزن برادر خود درآمد بر زمین انزال کرد تا نسلی برای برادر خود ندهد ✡︎ ۱۰ و این کار او در نظر خداوند ناپسند آمد پس او را نیز بمیراند ✡︎ ۱۱ و یهودا بعروس خود تامار گفت در خانهٔ پدرت بیوه بنشین تا پسرم شیله بزرگ شود زیرا گفت مبادا او نیز مثل برادرانش بمیرد پس تامار رفته در خانهٔ پدر خود ماند ✡︎ ۱۲ و چون روز‌ها سپری شد دختر شوعه زن یهودا مُرد و یهودا بعد از تعزیّت او با دوست خود حیرَهٔ عَدُلاّمی نزد پشم‌چینان گلهٔ خود به تِمْنَه آمد ✡︎ ۱۳ و به تامار خبر داده گفتند اینک پدر شوهرت برای چیدن پشم گلهٔ خویش به تِمْنَه می‌آید ✡︎ ۱۴ پس رخت بیوگی را از خویشتن بیرون کرده بُرقِعی برو کشیده خود را در چادری پوشید و بدروازهٔ عَینایَم که در راه تِمْنَه است بنشست زیرا که دید شِیلَه بزرگ شده است و او را بوی بزنی ندادند ✡︎ ۱۵ چون یهودا او را بدید ویرا فاحشه پنداشت زیرا که روی خود را پوشیده بود ✡︎ ۱۶ پس از راه بسوی او میل کرده گفت بیا تا بتو درآیم زیرا ندانست که عروس اوست گفت مرا چه میدهی تا بمن درآئی ✡︎ ۱۷ گفت بزغالهٔ از گله میفرستم گفت آیا گرو میدهی تا بفرستی ✡︎ ۱۸ گفت ترا چه گرو دهم گفت مُهر و زنّار خود را و عصائی که در دست داری پس بوی داد و بدو درآمد و او از وی آبستن شد ✡︎ ۱۹ و برخاسته برفت و برقع را از خود برداشته رخت بیوگی پوشید ✡︎ ۲۰ و یهودا بزغاله را بدست دوست عَدُلّامیٔ خود فرستاد تا گرو را از دست آنزن بگیرد اما او را نیافت ✡︎ ۲۱ و از مردمان آن مکان پرسیده گفت آن فاحشهٔ که سر راه عَینایم نشسته بود کجاست گفتند فاحشهٔ در اینجا نبود ✡︎ ۲۲ پس نزد یهودا برگشته گفت او را نیافتم و مردمان آن مکان نیز میگویند که فاحشهٔ در اینجا نبود ✡︎ ۲۳ یهودا گفت بگذار برای خود نگاه دارد مبادا رسوا شویم اینک بزغاله را فرستادم و تو او را نیافتی ✡︎ ۲۴ و بعد از سه ماه یهودا را خبر داده گفتند عروس تو تامار زنا کرده است و اینک از زنا نیز آبستن شده پس یهودا گفت ویرا بیرون آرید تا سوخته شود ✡︎ ۲۵ چون او را بیرون می‌آوردند نزد پدر شوهرخود فرستاده گفت از مالک این چیز‌ها آبستن شده‌ام و گفت تشخیص کن که این مهر و زنّار و عصا از آن کیست ✡︎ ۲۶ و یهودا آن‌ها را شناخت و گفت او از من بیگناه تر است زیرا که او را بپسر خود شِیلَه ندادم و بعد او را دیگر نشناخت ✡︎ ۲۷ و چون وقت وضع حملش رسید اینک توأمان در رحمش بودند ✡︎ ۲۸ و چون میزائید یکی دست خود را بیرون آورد که در حال قابله ریسمانی قرمز گرفته بر دستش بست و گفت این اوّل بیرون آمد ✡︎ ۲۹ و دست خود را بازکشید و اینک برادرش بیرون آمد و قابله گفت چگونه شکافتی این شکاف بر تو باد پس او را فارص نام نهاد ✡︎ ۳۰ بعد از آن برادرش که ریسمان قرمز را بر دست داشت بیرون آمد و او را زارح نامید ✡︎

باب سی و نهم

۱ امّا یوسف را بمصر بردند و مردی مصری فوطیفار نام که خواجه و سردار افواج خاصهٔ فرعون بود ویرا از دست اسمعیلیانیکه او را بدانجا برده بودند خرید ✡︎ ۲ و خداوند با یوسف میبود و او مردی کامیاب شد و در خانهٔ آقای مصریٔ خود ماند ✡︎ ۳ و آقایش دید که خداوند با وی میباشد و هر آنچه او میکند خداوند در دستش راست میآورد ✡︎ ۴ پس یوسف در نظر وی التفات یافت و او را خدمت میکرد و او را بخانهٔ خود برگماشت و تمام مایملک خویش را بدست وی سپرد ✡︎ ۵ و واقع شد بعد از آنکه او را بر خانه و تمام مایملک خود گماشته بود که خداوند خانهٔ آنمصری را بسبب یوسف برکت داد و برکت خداوند بر همهٔ اموالش چه در خانه و چه در صحرا بود ✡︎ ۶ و آنچه داشت بدست یوسف واگذاشت و از آنچه با وی بود خبر نداشت جز نانیکه میخورد و یوسف خوش اندام و نیک منظر بود ✡︎ ۷ و بعد از این امور واقع شد که زن آقایش بر یوسف نظر انداخته گفت با من هم خواب شو ✡︎ ۸ امّا او ابا نموده بزن آقای خود گفت اینک آقایم از آنچه نزد من در خانه است خبر ندارد و آنچه دارد بدست من سپرده است ✡︎ ۹ بزرگتری از من در این خانه نیست و چیزی از من دریغ نداشته جز تو چون زوجهٔ او میباشی پس چگونه مرتکب این شرارت بزرگ بشوم و بخدا خطا ورزم ✡︎ ۱۰ و اگرچه هر روزه بیوسف سخن میگفت بوی گوش نمیگرفت که با او بخوابد یا نزد وی بماند ✡︎ ۱۱ و روزی واقع شد که بخانه درآمد تا بشغل خود پردازد و از اهل خانه کسی آنجا در خانه نبود ✡︎ ۱۲ پس جامهٔ او را گرفته گفت با من بخواب امّا او جامهٔ خود را بدستش ر‌ها کرده گریخت و بیرون رفت ✡︎ ۱۳ و چون او دید که رخت خود را بدست وی ترک کرد و از خانه گریخت ✡︎ ۱۴ مردان خانه را صدا زد و بدیشان بیان کرده گفت بنگرید مرد عبرانی را نزد ما آورد تا ما را مسخره کند و نزد من آمد تا با من بخوابد و بآواز بلند فریاد کردم ✡︎ ۱۵ و چون شنید که بآواز بلند فریاد برآوردم جامهٔ خود را نزد من واگذارده فرار کرد و بیرون رفت ✡︎ ۱۶ پس جامهٔ او را نزد خود نگاه داشت تا آقایش بخانه آمد ✡︎ ۱۷ و بوی بدین مضمون ذکر کرده گفت آن غلام عبرانی که برای ما آوردهٔ نزد من آمد تا مرا مسخره کند ✡︎ ۱۸ و چون بآواز بلند فریاد برآوردم جامهٔ خود را پیش من ر‌ها کرده بیرون گریخت ✡︎ ۱۹ پس چون آقایش سخن زن خود را شنید که بوی بیان کرده گفت غلامت بمن چنین کرده است خشم او افروخته شد ✡︎ ۲۰ و آقای یوسف او را گرفته در زندان خانهٔ که اسیران پادشاه بسته بودند انداخت و آنجا در زندان ماند ✡︎ ۲۱ امّا خداوند با یوسف میبود و بر وی احسان میفرمود و او را در نظر داروغهٔ زندان حرمت داد ✡︎ ۲۲ و داروغهٔ زندان همهٔ زندانیانرا که در زندان بودند بدست یوسف سپرد و آنچه در آنجا میکردند او کنندهٔ آن بود ✡︎

۲۳ و داروغهٔ زندان بدانچه در دست وی بود نگاه نمیکرد زیرا خداوند با وی میبود و آنچه را که او میکرد خداوند راست میآورد ✡︎

باب چهلم

۱ و بعد از این امور واقع شد که ساقی و خبّاز پادشاه مصر به آقای خویش پادشاه مصر خطا کردند ✡︎ ۲ و فرعون بدو خواجهٔ خود یعنی سردار ساقیان و سردار خبّازان غضب نمود ✡︎ ۳ و ایشانرا در زندان رئیس افواج خاصّه یعنی زندانیکه یوسف در آنجا محبوس بود انداخت ✡︎ ۴ و سردار افواج خاصّه یوسف را بر ایشان گماشت و ایشانرا خدمت میکرد و مدّتی در زندان ماندند ✡︎ ۵ و هر دو در یکشب خوابی دیدند هر کدام خواب خود را • هر کدام موافق تعبیر خواب خود یعنی ساقی و خبّاز پادشاه مصر که در زندان محبوس بودند ✡︎ ۶ بامدادان چون یوسف نزد ایشان آمد دید که اینک ملول هستند ✡︎ ۷ پس از خواجه‌های فرعون که با وی در زندان آقای او بودند پرسیده گفت امروز چرا روی شما غمگین است ✡︎ ۸ بوی گفتند خوابی دیده‌ایم و کسی نیست که آن را تعبیر کند یوسف بدیشان گفت آیا تعبیر‌ها از آنِ خدا نیست آنرا بمن بازگوئید ✡︎ ۹ آنگاه رئیس ساقیان خواب خود را بیوسف بیان کرده گفت در خواب من اینک تاکی پیش روی من بود ✡︎ ۱۰ و در تاک سه شاخه بود و آن بشکفت و گل آورد و خوشهایش انگور رسیده داد ✡︎ ۱۱ و جام فرعون در دست من بود و انگور‌ها را چیده در جام فرعون فشردم و جام را بدست فرعون دادم ✡︎ ۱۲ یوسف بوی گفت تعبیرش اینست سه شاخه سه روز است ✡︎ ۱۳ بعد از سه روز فرعون سر تو را برافرازد و بمنصبت بازگمارد و جام فرعونرا بدست وی دهی برسم سابق که ساقیٔ او بودی ✡︎ ۱۴ و هنگامیکه برای تو نیکو شود مرا یاد کن و بمن احسان نموده احوال مرا نزد فرعون مذکور ساز و مرا از این خانه بیرون آور ✡︎ ۱۵ زیرا که فی‌الواقع از زمین عبرانیان دزدیده شده‌ام و اینجا نیز کاری نکرده‌ام که مرا در سیاه‌چال افکنند ✡︎ ۱۶ امّا چون رئیس خبّازان دید که تعبیر نیکو بود بیوسف گفت من نیز خوابی دیده‌ام که اینک سه سَبَد نان سفید بر سر من است ✡︎ ۱۷ و در سَبَد زَبَرین هر قسم طعام برای فرعون از پیشهٔ خبّاز میباشد و مرغان آنرا از سَبَدیکه بر سر منست میخورند ✡︎ ۱۸ یوسف در جواب گفت تعبیرش اینست سه سَبَد سه روز میباشد ✡︎ ۱۹ و بعد از سه روز فرعون سر ترا از تو بردارد و ترا بر دار بیاویزد و مرغان گوشتت را از تو بخورند ✡︎ ۲۰ پس در روز سیّم که یوم میلاد فرعون بود ضیافتی برای همهٔ خدّام خود ساخت و سر رئیس ساقیان و سر رئیس خبّازانرا در میان نوکران خود برافراشت ✡︎ ۲۱ امّا رئیس ساقیانرا بساقی‌گریش باز آورد و جامرا بدست فرعون داد ✡︎ ۲۲ و امّا رئیس خبّازانرا بدار کشید چنانکه یوسف برای ایشان تعبیر کرده بود ✡︎ ۲۳ لیکن رئیس ساقیان یوسف را بیاد نیاورد بلکه او را فراموش کرد ✡︎

باب چهل و یکم

۱ و واقع شد چون دو سال سپری شدکه فرعون خوابی دید که اینک بر کنار نهر ایستاده‌است ✡︎ ۲ که ناگاه از نهر هفت گاو خوب‌صورت و فربه‌گوشت برآمده بر مرغزار میچریدند ✡︎ ۳ و اینک هفت گاو دیگر بدصورت و لاغرگوشت در عقب آنها از نهر برآمده بپهلوی آن گاوان اوّل بکنار نهر ایستادند ✡︎ ۴ و این گاوان زشت صورت و لاغر گوشت آن هفت گاو خوب صورت و فربه را فرو بردند و فرعون بیدار شد ✡︎ ۵ و باز بخسبید و دیگر باره خوابی دید که اینک هفت سنبلهٔ پُر و نیکو بر یک ساق بر میآید ✡︎ ۶ و اینک هفت سنبلهٔ لاغر از باد شرقی پژمرده بعد از آنها میروید ✡︎ ۷ و سنبلهای لاغر آن هفت سنبلهٔ فربه و پر را فرو بردند و فرعون بیدار شده دید که اینک خوابیست ✡︎ ۸ صبحگاهان دلش مضطرب شده فرستاد و همهٔ جادوگران و جمیع حکیمان مصر را خواند و فرعون خوابهای خود را بدیشان باز گفت امّا کسی نبود که آنها را برای فرعون تعبیر کند ✡︎ ۹ آنگاه رئیس ساقیان بفرعون عرض کرده گفت امروز خطایای من بخاطرم آمد ✡︎ ۱۰ فرعون بر غلامان خود غضب نموده مرا با رئیس خبّازان در زندان سردار افواج خاصّه حبس فرمود ✡︎ ۱۱ و من و او در یک شب خوابی دیدیم هر یک موافق تعبیر خواب خود خواب دیدیم ✡︎ ۱۲ و جوانی عبرانی در آنجا با ما بود غلام سردار افواج خاصّه و خوابهای خود را نزد او بیان کردیم و او خوابهای ما را برای ما تعبیر کرد هر یکرا موافق خوابش تعبیر کرد ✡︎ ۱۳ و بعینه موافق تعبیریکه برای ما کرد واقع شد مرا بمنصبم بازآورد و او را بدار کشید ✡︎ ۱۴ آنگاه فرعون فرستاده یوسف را خواند و او را بزودی از زندان بیرون آوردند و صورت خود را تراشیده رخت خود را عوض کرد و بحضور فرعون آمد ✡︎ ۱۵ فرعون بیوسف گفت خوابی دیده‌ام و کسی نیست که آن را تعبیر کند و دربارهٔ تو شنیدم که خواب میشنوی تا تعبیرش کنی ✡︎ ۱۶ یوسف فرعون را بپاسخ گفت از من نیست خدا فرعونرا بسلامتی جواب خواهد داد ✡︎ ۱۷ و فرعون بیوسف گفت در خواب خود دیدم که اینک بکنار نهر ایستاده‌ام ✡︎ ۱۸ و ناگاه هفت گاو فربه‌گوشت و خوب‌صورت از نهربرآمده بر مرغزار میچرند ✡︎ ۱۹ و اینک هفت گاو دیگر زبون و بسیار زشت صورت و لاغر گوشت که در تمامی زمین مصر بدان زشتی ندیده بودم در عقب آنها بر میآیند ✡︎ ۲۰ و گاوان لاغر زشت هفت گاو فربهٔ اوّلرا می‌خورند ✡︎ ۲۱ و چون بشکم آنها فرو رفتند معلوم نشد که بدرون آنها شدند زیرا که صورت آنها مثل اول زشت ماند پس بیدار شدم ✡︎ ۲۲ و باز خوابی دیدم که اینک هفت سنبلهٔ پُر و نیکو بر یکساق بر میآید ✡︎ ۲۳ و اینک هفت سنبلهٔ خشک باریک و از باد شرقی پژمرده بعد از آنها میروید ✡︎ ۲۴ و سنابل لاغر آن هفت سنبلهٔ نیکو را فرو میبرد و جادوگرانرا گفتم لیکن کسی نیست که برای من شرح کند ✡︎ ۲۵ یوسف به فرعون گفت خواب فرعون یکیست خدا از آنچه خواهد کرد فرعون را خبر داده‌است ✡︎ ۲۶ هفت گاو نیکو هفت سال باشد و هفت سنبلهٔ نیکو هفت سال • همانا خواب یکیست ✡︎ ۲۷ و هفت گاو لاغر زشت که در عقب آنها برآمدند هفت سال باشد و هفت سنبلهٔ خالیٔ از باد شرقی پژمرده هفت سالِ قحط میباشد ✡︎ ۲۸ سخنی که به فرعون گفتم اینست آنچه خدا میکند بفرعون ظاهر ساخته‌است ✡︎ ۲۹ همانا هفت سالِ فراوانیٔ بسیار در تمامیٔ زمین مصر میآید ✡︎ ۳۰ و بعد از آن هفت سالِ قحط پدید آید و تمامیٔ فراوانی در زمین مصر فراموش شود و قحط زمین را تباه خواهد ساخت ✡︎ ۳۱ و فراوانی در زمین معلوم نشود بسبب قحطی که بعد از آن آید زیرا که بغایت سخت خواهد بود ✡︎ ۳۲ و چون خواب بفرعون دو مرتبه مکرّر شد این است که اینحادثه از جانب خدا مقرّر شده و خدا آنرا بزودی پدید خواهد آورد ✡︎ ۳۳ پس اکنون فرعون میباید مردی بصیر و حکیم را پیدا نموده او را بر زمین مصر بگمارد ✡︎ ۳۴ فرعون چنین بکند و ناظران بر زمین برگمارد و در هفت سال فراوانی خُمس از زمین مصر بگیرد ✡︎ ۳۵ و همهٔ مأکولات این سالهای نیکو را که میآید جمع کنند و غلّه را زیر دست فرعون ذخیره نمایند و خوراک در شهرها نگاه دارند ✡︎ ۳۶ تا خوراک برای زمین بجهة هفت سال قحطی که در زمین مصر خواهد بود ذخیره شود مبادا زمین از قحط تباه گردد ✡︎ ۳۷ پس این سخن بنظر فرعون و بنظر همهٔ بندگانش پسند آمد ✡︎ ۳۸ و فرعون ببندگان خود گفت آیا کسیرا مثل این توانیم یافت مردی که روح خدا در ویست ✡︎ ۳۹ و فرعون بیوسف گفت چونکه خدا کلّ این امور را بر تو کشف کرده است کسی مانند تو بصیر و حکیم نیست ✡︎ ۴۰ تو بر خانهٔ من باش و بفرمان تو تمام قوم من منتظم شوند جز اینکه بر تخت از تو بزرگتر باشم ✡︎ ۴۱ و فرعون بیوسف گفت بدانکه تو را بر تمامیٔ زمین مصر گماشتم ✡︎ ۴۲ و فرعون انگشتر خود را از دست خویش بیرون کرده آنرا بر دست یوسف گذاشت و او را بکتّان نازک آراسته کرد و طوقی زرّین بر گردنش انداخت ✡︎ ۴۳ و او را بر عرّابهٔ دوّمین خود سوار کرد و پیش رویش ندا میکردند که زانو زنید پس او را بر تمامیٔ زمین مصر برگماشت ✡︎ ۴۴ و فرعون بیوسف گفت من فرعون هستم و بدون تو هیچکس دست یا پای خود را در کلّ ارض مصر بلند نکند ✡︎ ۴۵ و فرعون یوسف را صَفْنات فَعْنیح نامید و اَسْنات دختر فوطی فارَع کاهن اون را بدو بزنی داد و یوسف بر زمین مصر بیرون رفت ✡︎ ۴۶ و یوسف سی ساله بود وقتی که بحضور فرعون پادشاه مصر بایستاد و یوسف از حضور فرعون بیرونشده در تمامیٔ زمین مصر گشت ✡︎ ۴۷ و در هفت سالِ فراوانی زمین محصول خود را بکثرت آورد ✡︎ ۴۸ پس تمامیٔ مأکولات آن هفت سالرا که در زمین مصر بود جمع کرد و خوراک را در شهرها ذخیره نمود و خوراک مزارع حوالیٔ هر شهر را در آن گذاشت ✡︎ ۴۹ و یوسف غلهٔ بی کران بسیار مثل ریگ دریا ذخیره کرد تا آنکه از حساب بازماند زیرا که از حساب زیاده بود ✡︎ ۵۰ و قبل از وقوع سالهای قحط دو پسر برای یوسف زائیده شد که اَسْنات دختر فوطی فارَع کاهِن اون برایش بزاد ✡︎ ۵۱ و یوسف نخست‌زادهٔ خود را منّسی نام نهاد زیرا گفت خدا مرا از تمامیٔ مشقّتم و تمامیٔ خانهٔ پدرم فراموشی داد ✡︎ ۵۲ و دوّمین را اَفْرایم نامید زیرا گفت خدا مرا در زمین مذلّتم بارآور گردانید ✡︎ ۵۳ و هفت سال فراوانی که در زمین مصر بود سپری شد ✡︎ ۵۴ و هفت سال قحط آمدن گرفت چنانکه یوسف گفته بود و قحط در همهٔ زمینها پدید شد لیکن در تمامیٔ زمین مصر نان بود ✡︎ ۵۵ و چون تمامیٔ زمین مصر مبتلای قحط شد قوم برای نان نزد فرعون فریاد برآوردند و فرعون بهمهٔ مصریان گفت نزد یوسف بروید و آنچه او به شما گوید بکنید ✡︎ پس قحط تمامیٔ روی زمین را فروگرفت و یوسف همهٔ انبارها را باز کرده بمصریان میفروخت و قحط در زمین مصر سخت شد ✡︎ ۵۷ و همهٔ زمینها به جهت خرید غله نزد یوسف به مصر آمدند زیرا قحط بر تمامی زمین سخت شد ✡︎

باب چهل و دویم

۱ و امّا یعقوب چون دید که غلّه در مصر است پس یعقوب به پسران خود گفت چرا بیکدیگر مینگرید ✡︎ ۲ و گفت اینک شنیده‌ام که غلّه در مصر است بدانجا بروید و برای ما از آنجا بخرید تا زیست کنیم و نمیریم ✡︎ ۳ پس ده برادر یوسف برای خریدن غلّه بمصر فرود آمدند ✡︎ ۴ و امّا بنیامین برادر یوسف را یعقوب با برادرانش نه‌فرستاد زیرا گفت مبادا زیانی بدو رسد ✡︎ ۵ پس بنی اسرائیل در میان آنانیکه میآمدند بجهة خرید آمدند زیرا که قحط در زمین کنعان بود ✡︎ ۶ و یوسف حاکم ولایت بود و خود بهمهٔ اهل زمین غلّه میفروخت و برادران یوسف آمده رو به زمین نهاده او را سجده کردند ✡︎ ۷ چون یوسف برادران خود را دید ایشانرا بشناخت و خود را بدیشان بیگانه نموده آنها را بدرشتی سخن گفت و از ایشان پرسید از کجا آمده‌اید گفتند از زمین کنعان تا خوراک بخریم ✡︎ ۸ و یوسف برادران خود را شناخت لیکن ایشان او را نشناختند ✡︎ ۹ و یوسف خوابها را که دربارهٔ ایشان دیده بود بیاد آورد پس بدیشان گفت شما جاسوسانید و بجهة دیدن عریانیٔ زمین آمده‌اید ✡︎ ۱۰ بدو گفتند نه یا سیّدی بلکه غلامانت بجهة خریدن خوراک آمده‌اند ✡︎ ۱۱ ما همهٔ پسران یک شخص هستیم • ما مردمان صادقیم غلامانت جاسوس نیستند ✡︎ ۱۲ بدیشان گفت نه بلکه بجهة دیدن عریانیٔ زمین آمده‌اید ✡︎ ۱۳ گفتند غلامانت دوازده برادرند پسران یک مرد در زمین کنعان و اینک کوچکتر امروز نزد پدر ماست و یکی نایاب شده‌است ✡︎ ۱۴ یوسف بدیشان گفت همین است آنچه بشما گفتم که جاسوسانید ✡︎ ۱۵ بدین طور آزموده میشوید • بحیات فرعون از اینجا بیرون نخواهید رفت جز اینکه برادر کهتر شما در اینجا بیاید ✡︎ ۱۶ یک نفر را از خودتان بفرستید تا برادر شما را بیاورد و شما اسیر بمانید تا سخن شما آزموده شود که صدق با شماست یا نه والاّ بحیات فرعون جاسوسانید ✡︎ ۱۷ پس ایشان را با هم سه روز در زندان انداخت ✡︎ ۱۸ و روز سیّم ۵۶ یوسف بدیشان گفت این را بکنید و زنده باشید زیرا من از خدا میترسم ✡︎ ۱۹ هر گاه شما صادق هستید یک برادر از شما در زندان شما اسیر باشد و شما رفته غلّه برای گرسنگیٔ خانه‌های خود ببرید ✡︎ ۲۰ و برادر کوچک خود را نزد من آرید تا سخنان شما تصدیق شود و نمیرید • پس چنین کردند ✡︎ ۲۱ و بیکدیگر گفتند هر آینه ببرادر خود خطا کردیم زیرا تنگیٔ جان او را دیدیم وقتیکه بما استغاثه میکرد و نشنیدیم از این رو این تنگی بر ما رسید ✡︎ ۲۲ و رَؤبین در جواب ایشان گفت آیا به‌شما نگفتم که بپسر خطا مورزید و نشنیدید پس اینک خون او بازخواست میشود ✡︎ ۲۳ و ایشان ندانستند که یوسف می‌فهمد زیرا که ترجمانی در میان ایشان بود ✡︎ ۲۴ پس از ایشان کناره جسته بگریست و نزد ایشان برگشته با ایشان گفتگو کرد و شمعونرا از میان ایشان گرفته او را روبروی ایشان دربند نهاد ✡︎ ۲۵ و یوسف فرمود تا جوالهای ایشانرا از غلّه پر سازند و نقد ایشانرا در عدل هر کس نهند و زاد سفر بدیشان دهند و بایشان چنین کردند ✡︎ ۲۶ پس غلّه را بر حماران خود بار کرده از آنجا روانه شدند ✡︎ ۲۷ و چون یکی عدل خود را در منزل باز کرد تا خوراک به الاغ خود دهد نقد خود را دید که اینک در دهن عدل او بود ✡︎ ۲۸ و به برادران خود گفت نقد من ردّ شده است و اینک در عدل من است آنگاه دل ایشان طپیدن گرفت و بیکدیگر لرزان شده گفتند این چیست که خدا بما کرده است ✡︎ ۲۹ پس نزد پدر خود یعقوب بزمین کنعان آمدند و از آنچه بدیشان واقع شده بود خبر داده گفتند ✡︎ ۳۰ آنمرد که حاکم زمین است با ما بسختی سخن گفت و ما را جاسوسان زمین پنداشت ✡︎ ۳۱ و بدو گفتیم ما صادقیم و جاسوس نی ✡︎ ۳۲ ما دوازده برادر پسران پدر خود هستیم یکی نایاب شده‌است و کوچکتر امروز نزد پدر ما در زمین کنعان میباشد ✡︎ ۳۳ و آن مرد که حاکم زمین است بما گفت از این خواهم فهمید که شما راست‌گو هستید که یکی از برادران خود را نزد من گذارید و برای گرسنگیٔ خانه‌های خود گرفته بروید ✡︎ ۳۴ و برادر کوچک خود را نزد من آرید و خواهم یافت که شما جاسوس نیستید بلکه صادق آنگاه برادر شما را به شما ردّ کنم و در زمین داد و ستد نمائید ✡︎ ۳۵ و واقع شد که چون عدلهای خود را خالی میکردند اینک کیسهٔ پول هر کس در عدلش بود و چون ایشان و پدرشان کیسهای پولرا دیدند بترسیدند ✡︎ ۳۶ و پدر ایشان یعقوب بدیشان گفت مرا بی‌اولاد ساختید یوسف نیست و شمعون نیست و بنیامین را میخواهید ببرید این همه بر من است ✡︎ ۳۷ رَؤبین به پدر خود عرض کرده گفت هر دو پسر مرا بکُش اگر او را نزد تو باز نیاورم او را بدست من بسپار و من او را نزد تو باز خواهم آورد ✡︎ ۳۸ گفت پسرم با شما نخواهد آمد زیرا که برادرش مرده است و او تنها باقیست و هر گاه در راهی که میروید زیانی بدو رسد همانا مویهای سفید مرا با حزن بگور فرود خواهید بُرد ✡︎

باب چهل و سیّم

۱ و قحط در زمین سخت بود ✡︎ ۲ و واقع شد چون غلّهٔ را که از مصر آورده بودند تماماً خوردند پدرشان بدیشان گفت برگردید و اندک خوراکی برای ما بخرید ✡︎ ۳ یهودا بدو متکلّم شده گفت آنمرد بما تأکید کرده گفته است هرگاه برادر شما با شما نباشد روی مرا نخواهید دید ✡︎ ۴ اگر تو برادر ما را با ما فرستی میرویم و خوراک برایت میخریم ✡︎ ۵ امّا اگر تو او را نفرستی نمیرویم زیرا که آن مرد ما را گفت هر گاه برادر شما با شما نباشد روی مرا نخواهید دید ✡︎ ۶ اسرائیل گفت چرا به من بدی کرده بآن مرد خبر دادید که برادر دیگر دارید ✡︎ ۷ گفتند آنمرد احوال ما و خویشاوندان ما را بدقّت پرسیده گفت آیا پدر شما هنوز زنده است و برادر دیگر دارید و او را بدین مضمون اطّلاع دادیم و چه میدانستیم که خواهد گفت برادر خود را نزد من آرید ✡︎ ۸ پس یهودا به پدر خود اسرائیل گفت جوانرا با من بفرست تا برخاسته برویم و زیست کنیم و نمیریم ما و تو و اطفال ما نیز ✡︎ ۹ من ضامن او میباشم او را از دست من بازخواست کن هر گاه او را نزد تو باز نیاوردم و بحضورت حاضر نساختم تا بأبد در نظر تو مقصّر باشم ✡︎ ۱۰ زیرا اگر تأخیر نمینمودیم هر آینه تا حال مرتبهٔ دوّمرا برگشته بودیم ✡︎ ۱۱ پس پدر ایشان اسرائیل بدیشان گفت اگر چنین است پس این را بکنید از ثمرات نیکوی این زمین در ظروف خود بردارید و ارمغانی برای آن مرد ببرید قدری بَلَسان و قدری عَسل و کتیرا و لادن و پسته و بادام ✡︎ ۱۲ و نقد مضاعف بدست خود گیرید و آن نقدیکه در دهنهٔ عدلهای شما ردّ شده بود بدست خود باز برید شاید سهوی شده باشد ✡︎ ۱۳ و برادر خود را برداشته روانه شوید و نزد آن مرد برگردید ✡︎ ۱۴ و خدای قادر مطلق شما را در نظر آن مرد مکرّم دارد تا برادر دیگر شما و بنیامین را همراه شما بفرستد و من اگر بی‌اولاد شدم بی‌اولاد شدم ✡︎ ۱۵ پس آن مردان ارمغان را برداشته و نقد مضاعف را بدست گرفته با بنیامین روانه شدند و بمصر فرود آمده بحضور یوسف ایستادند ✡︎ ۱۶ امّا یوسف چون بنیامین را با ایشان دید بناظر خانهٔ خود فرمود این اشخاص را بخانه ببر و ذبح کرده تدارک ببین زیرا که ایشان وقت ظهر با من غذا میخورند ✡︎ ۱۷ و آن مرد چنانکه یوسف فرموده بود کرد و آن مرد ایشانرا بخانهٔ یوسف آورد ✡︎ ۱۸ و آن مردان ترسیدند چونکه بخانهٔ یوسف آورده شدند و گفتند بسبب آن نقدیکه دفعهٔ اوّل در عدلهای ما ردّ شده بود ما را آورده‌اند تا بر ما هجوم آورد و بر ما حمله کند و ما را مملوک سازد و حماران ما را ✡︎ ۱۹ و بناظر خانهٔ یوسف نزدیکشده در درگاه خانه بدو متکلّم شده ✡︎ ۲۰ گفتند یا سیّدی حقیقةً مرتبهٔ اوّل برای خرید خوراک آمدیم ✡︎ ۲۱ و واقع شد چون بمنزل رسیده عدلهای خود را باز کردیم که اینک نقد هر کس در دهنهٔ عدلش بود نقرهٔ ما بوزن تمام و آن را بدست خود باز آورده‌ایم ✡︎ ۲۲ و نقد دیگر برای خرید خوراک بدست خود آورده‌ایم نمیدانیم کدام کس نقد ما را در عدلهای ما گذاشته بود ✡︎ ۲۳ گفت سلامت باشید مترسید خدای شما و خدای پدر شما خزانهٔ در عدلهای شما بشما داده است نقد شما بمن رسید پس شمعون را نزد ایشان بیرون آورد ✡︎ ۲۴ و آن مرد ایشانرا بخانهٔ یوسف درآورده آب بدیشان داد تا پایهای خود را شستند و علوفه بحماران ایشان داد ✡︎ ۲۵ و ارمغان را حاضر ساختند تا وقت آمدن یوسف بظهر زیرا شنیده بودند که در آنجا باید غذا بخورند ✡︎ ۲۶ و چون یوسف بخانه آمد ارمغانیرا که بدست ایشان بود نزد وی بخانه آوردند و بحضور وی رو بزمین نهادند ✡︎ ۲۷ پس از سلامتیٔ ایشان پرسید و گفت آیا پدر پیر شما که ذکرش را کردید بسلامتست و تا بحال حیات دارد ✡︎ ۲۸ گفتند غلامت پدر ما بسلامت است و تا بحال زنده پس تعظیم و سجده کردند ✡︎ ۲۹ و چون چشمان خود را باز کرده برادر خود بنیامین پسر مادر خویش را دید گفت آیا این است برادر کوچک شما که نزد من ذکر او را کردید و گفت ای پسرم خدا بر تو رحم کناد ✡︎ ۳۰ و یوسف چونکه مهرش بر برادرش بجنبید بشتافت و جای گریستن خواست پس بخلوت رفته آنجا بگریست ✡︎ ۳۱ و روی خود را شسته بیرون آمد و خودداری نموده گفت طعام بگذارید ✡︎ ۳۲ و برای وی جدا گذاردند و برای ایشان جدا و برای مصریانیکه با وی خوردند جدا زیرا که مصریان با عبرانیان نمیتوانند غذا بخورند زیرا که این نزد مصریان مکروه است ✡︎ ۳۳ و بحضور وی بنشستند نخست‌زاده موافق نخست زادگیش و خوردسال بحسب خوردسالیش و ایشان بیکدیگر تعجّب نمودند ✡︎ ۳۴ و حصّه ها از پیش خود برای ایشان گرفت امّا حصّهٔ بنیامین پنج چندان حصّهٔ دیگران بود و با وی نوشیدند و کیف کردند ✡︎

باب چهل و چهارم

۱ پس بناظر خانهٔ خود امر کرده گفت عدلهای این مردمانرا بقدری که میتوانند برد از غلّه پر کن و نقد هر کسیرا بدهنهٔ عدلش بگذار ✡︎ ۲ و جام مرا یعنی جام نقره را در دهنهٔ عدل آن کوچکتر با قیمت غلّه‌اش بگذار پس موافق آن سخنیکه یوسف گفته بود کرد ✡︎ ۳ و چون صبح روشن شد آن مردانرا با حماران ایشان روانه کردند ✡︎ ۴ و ایشان از شهر بیرون شده هنوز مسافتی چند طیّ نکرده بودندکه یوسف بناظر خانهٔ خود گفت بر پا شده در عقب این اشخاص بشتاب و چون بدیشان فرا رسیدی ایشانرا بگو چرا بدی به عوض نیکوئی کردید ✡︎ ۵ آیا این نیست آنکه آقایم در آن می‌نوشد و از آن تفّال میزند؟ در آنچه کردید بد کردید ✡︎ ۶ پس چون بدیشان در رسید این سخنانرا بدیشان گفت ✡︎ ۷ بوی گفتند چرا آقایم چنین میگوید حاشا از غلامانت که مرتکب چنین کار شوند ✡︎ ۸ همانا نقدیرا که در دهنهٔ عدلهای خود یافته بودیم از زمین کنعان نزد تو باز آوردیم پس چگونه باشد که از خانهٔ آقایت طلا یا نقره بدزدیم ✡︎ ۹ نزد هر کدام از غلامانت یافت شود بمیرد و ما نیز غلام آقای خود باشیم ✡︎ ۱۰ گفت هم الآن موافق سخن شما بشود آنکه نزد او یافت شود غلام من باشد و شما آزاد باشید ✡︎ ۱۱ پس تعجیل نموده هر کس عدل خود را به زمین فرود آورد و هر یکی عدل خود را باز کرد ✡︎ ۱۲ و او تجسّس کرد و از مهتر شروع نموده بکهتر ختم کرد و جام در عدل بنیامین یافته شد ✡︎ ۱۳ آنگاه رخت خود را چاک زدند و هر کس الاغ خود را بار کرده بشهر برگشتند ✡︎ ۱۴ و یهودا با برادرانش بخانهٔ یوسف آمدند و او هنوز آنجا بود و بحضور وی بر زمین افتادند ✡︎ ۱۵ یوسف بدیشان گفت این چه کاریست که کردید آیا ندانستید که چون من مردی البتّه تفّال میزنم ✡︎ ۱۶ یهودا گفت بآقایم چه گوئیم و چه عرض کنیم و چگونه بیگناهیٔ خویش را ثابت نمائیم خدا گناه غلامانت را دریافت نموده است اینک ما نیز و آنکه جام بدستش یافت شد غلامان آقای خود خواهیم بود ✡︎ ۱۷ گفت حاشا از من که چنین کنم بلکه آنکه جام بدستش یافت شد غلام من باشد و شما بسلامتی نزد پدر خویش بروید ✡︎ ۱۸ آنگاه یهودا نزدیک وی آمده گفت ای آقایم بشنو غلامت بگوش آقای خود سخنی بگوید و غضبت بر غلام خود افروخته نشود زیرا که تو چون فرعون هستی ✡︎ ۱۹ آقایم از غلامانت پرسیده گفت آیا شما را پدر یا برادری است ✡︎ ۲۰ و بآقای خود عرض کردیم که ما را پدر پیریست و پسر کوچک پیریٔ او که برادرش مرده است و او تنها از مادر خود مانده است و پدر او را دوست میدارد ✡︎ ۲۱ و بغلامان خود گفتی ویرا نزد من آرید تا چشمان خود را بر وی نهم ✡︎ ۲۲ و بآقای خود گفتیم آن جوان نمیتواند از پدر خود جدا شود چه اگر از پدر خویش جدا شود او خواهد مرد ✡︎ ۲۳ و بغلامان خود گفتی اگر برادر کهتر شما با شما نیاید روی مرا دیگر نخواهید دید ✡︎ ۲۴ پس واقع شد که چون نزد غلامت پدر خود رسیدیم سخنانِ آقای خود را بدو باز گفتیم ✡︎ ۲۵ و پدر ما گفت برگشته اندک خوراکی برای ما بخرید ✡︎ ۲۶ گفتیم نمیتوانیم رفت لیکن اگر برادر کهتر با ما آید خواهیم رفت زیرا که روی آنمرد را نمیتوانیم دید اگر برادر کوچک با ما نباشد ✡︎ ۲۷ و غلامت پدر من بما گفت شما آگاهید که زوجه‌ام برای من دو پسر زائید ✡︎ ۲۸ و یکی از نزد من بیرون رفت و من گفتم هر آینه دریده شده است و بعد از آن او را ندیدم ✡︎ ۲۹ اگر این را نیز از نزد من ببرید و زیانی بدو رسد همانا موی سفید مرا بحزن بگور فرود خواهید برد ✡︎ ۳۰ و الآن اگر نزد غلامت پدر خود بروم و این جوان با ما نباشد و حال آنکه جان او بجان وی بسته است ✡︎ ۳۱ واقع خواهد شد که چون به‌بیند پسر نیست او خواهد مرد و غلامانت موی سفید غلامت پدر خود را بحزن بگور فرود خواهند برد ✡︎ ۳۲ زیرا که غلامت نزد پدر خود ضامن پسر شده گفتم هر گاه او را نزد تو باز نیاورم تا أبدالآباد نزد پدر خود مقصّر خواهم شد ✡︎ ۳۳ پس الآن تمنّا اینکه غلامت بعوض پسر در بندگی آقای خود بماند و پسر همراه برادران خود برود ✡︎ ۳۴ زیرا چگونه نزد پدر خود بروم و پسر با من نباشد مبادا بلائی را که بپدرم واقع شود به‌بینم ✡︎

باب چهل و پنجم

۱ و یوسف پیش جمعیکه بحضورش ایستاده بودند نتوانست خودداری کند پس ندا کرد که همه را از نزد من بیرون کنید و کسی نزد او نماند وقتیکه یوسف خویشتن را ببرادران خود شناسانید ✡︎ ۲ و بآواز بلند گریست و مصریان و اهل خانهٔ فرعون شنیدند ✡︎ ۳ و یوسف برادران خود را گفت من یوسف هستم آیا پدرم هنوز زنده است و برادرانش جواب ویرا نتوانستند داد زیرا که بحضور وی مضطرب شدند ✡︎ ۴ و یوسف ببرادران خود گفت نزدیک من بیائید پس نزدیک آمدند و گفت منم یوسف برادر شما که بمصر فروختید ✡︎ ۵ و حال رنجیده مشوید و متغیّر نگردید که مرا بدینجا فروختید زیرا خدا مرا پیش روی شما فرستاد تا (نفوسرا) زنده نگاه دارد ✡︎ ۶ زیرا حال دو سال شده است که قحط در زمین هست و پنج سال دیگر نیز نه شیار خواهد بود نه درو ✡︎ ۷ و خدا مرا پیش روی شما فرستاد تا برای شما بقیّتی در زمین نگاه دارد و شما را بنجاتی عظیم احیا کند ✡︎ ۸ و الآن شما مرا اینجا نفرستادید بلکه خدا و او مرا پدر بر فرعون و آقا بر تمامیٔ اهل خانهٔ او و حاکم بر همهٔ زمین مصر ساخت ✡︎ ۹ بشتابید و نزد پدرم رفته بدو گوئید پسر تو یوسف چنین میگوید که خدا مرا حاکم تمامیٔ مصر ساخته است نزد من بیا و تأخیر منما ✡︎ ۱۰ و در زمین جُوشَن ساکن شو تا نزدیک من باشی تو و پسرانت و پسران پسرانت و گله‌ات و رمه‌ات با هر چه داری ✡︎ ۱۱ تا ترا در آنجا بپرورانم زیرا که پنج سال قحط باقیست مبادا تو و اهل خانه‌ات و متعلّقانت بی‌نوا گردید ✡︎ ۱۲ و اینک چشمان شما و چشمان برادرم بنیامین می‌بیند زبان منست که با شما سخن میگوید ✡︎ ۱۳ پس پدر مرا از همهٔ حشمت من در مصر و از آنچه دیده‌اید خبر دهید و تعجیل نموده پدر مرا بدینجا آورید ✡︎ ۱۴ پس بگردن برادر خود بنیامین آویخته بگریست و بنیامین بر گردن وی گریست ✡︎ ۱۵ و همهٔ برادران خود را بوسیده بر ایشان بگریست و بعد از آن برادرانش با وی گفتگو کردند ✡︎ ۱۶ و این خبر را در خانهٔ فرعون شنیدند و گفتند برادران یوسف آمده اند و بنظر فرعون و بنظر بندگانش خوش آمد ✡︎ ۱۷ و فرعون به یوسف گفت برادران خود را بگو چنین بکنید چهارپایان خود را بار کنید و روانه شده بزمین کنعان بروید ✡︎ ۱۸ و پدر و اهل خانه‌های خود را برداشته نزد من آئید و نیکوتر زمین مصر را بشما می‌دهم تا از فربهیٔ زمین بخورید ✡︎ ۱۹ و تو مأمور هستی این را بکنید عرابها از زمین مصر برای اطفال و زنان خود بگیرید و پدر خود را برداشته بیائید ✡︎ ۲۰ و چشمان شما در پیٔ اسباب خود نباشد زیرا که نیکوئی تمامیٔ زمین مصر از آن شماست ✡︎ ۲۱ پس بنی اسرائیل چنان کردند و یوسف بحسب فرمایش فرعون عرابها بدیشان داد و زاد سفر بدیشان عطا فرمود ✡︎ ۲۲ و بهر یک از ایشان یکدست رخت بخشید امّا به بنیامین سیصد مثقال نقره و پنج دست جامه داد ✡︎ ۲۳ و برای پدر خود بدین تفصیل فرستاد ده الاغ بار شده بنفایس مصر و ده ماده الاغ بار شده بغلّه و نان و خورش برای سفر پدر خود ✡︎ ۲۴ پس برادران خود را مرخّص فرموده روانه شدند و بدیشان گفت زنهار در راه منازعه مکنید ✡︎ ۲۵ و از مصر برآمده نزد پدر خود یعقوب بزمین کنعان آمدند ✡︎ ۲۶ و او را خبر داده گفتند یوسف الآن زنده است و او حاکم تمامیٔ زمین مصر است آنگاه دل وی ضعف کرد زیرا که ایشانرا باور نکرد ✡︎ ۲۷ و همهٔ سخنانی که یوسف بدیشان گفته بود بوی گفتند و چون عرابهائیرا که یوسف برای آوردن او فرستاده بود دید روح پدر ایشان یعقوب زنده گردید ✡︎ ۲۸ و اسرائیل گفت کافیست پسر من یوسف هنوز زنده است میروم و قبل از مردنم او را خواهم دید ✡︎

باب چهل و ششم

۱ و اسرائیل با هر چه داشت کوچ کرده به بئرشَبَع آمد و قربانیها برای خدای پدر خود اسحاق گذرانید ✡︎ ۲ و خدا در رؤیاهای شب به اسرائیل خطاب کرده گفت ای یعقوب ای یعقوب گفت لبّیک ✡︎ ۳ گفت من هستم الله خدای پدرت از فرود آمدن بمصر مترس زیرا در آنجا امّتی عظیم از تو بوجود خواهم آورد ✡︎ ۴ من با تو بمصر خواهم آمد و من نیز ترا از آنجا البتّه باز خواهم آورد و یوسف دست خود را بر چشمان تو خواهد گذاشت ✡︎ ۵ و یعقوب از بئرشبع روانه شد و بنی اسرائیل پدر خود یعقوب و اطفال و زنان خویشرا بر عرابهائی که فرعون بجهة آوردن او فرستاده بود برداشتند ✡︎ ۶ و مواشی و اموالیرا که در زمین کنعان اندوخته بودند گرفتند و یعقوب با تمامیٔ ذریّت خود بمصر آمدند ✡︎ ۷ و پسران و پسران پسران خود را با خود و دختران و دختران پسران خود را و تمامیٔ ذریت خویش را بهمراهیٔ خود بمصر آورد ✡︎ ۸ و اینست نامهای پسران اسرائیل که بمصر آمدند یعقوب و پسرانش رَؤبین نخست زادهٔ یعقوب ✡︎ ۹ و پسران رَؤبین حنوک و فَلّو و حَصْرون و کَرْمی ✡︎ ۱۰ و پسران شمعون یَموئیل و یامین و اُوهَد و یاکین و صوحَر و شاؤل که پسر زن کنعانی بود ✡︎ ۱۱ و پسران لاوی جَرْشون و قَهات و مَراری ✡︎ ۱۲ و پسران یهودا عیر و اونان و شیله و فارَص و زَارَح امّا عیر و اونان در زمین کنعان مردند و پسران فارَص حَصْرون و حامُول بودند ✡︎ ۱۳ و پسران یَسَّاکار تولاع و فُوَه و یوب و شِمْرون ✡︎ ۱۴ و پسران زبولون سارَدْ و ایلون و یَاحَلّئِیل ✡︎ ۱۵ اینانند پسران لِیَه که آنها را با دختر خود دینَه در فَدّان اَرام برای یعقوب زائید همهٔ نفوس پسران و دخترانش سی و سه نفر بودند ✡︎ ۱۶ و پسران جاد صفْیُون و حَجی و شُونی و اَصْبُون و عِیری و اَروُدِی و اَرْئِیلِی ✡︎ ۱۷ و پسران اَشِیر یِمْنَه و یِشْوَه و یِشْوِی و بَرِیعَه و خواهر ایشان سارَح و پسران بَرِیعَه حابَر و مَلْکیِئِیل ✡︎ ۱۸ اینانند پسران زِلْفَه که لابان بدختر خود لِیَه داد و این شانزده را برای یعقوب زائید ✡︎ ۱۹ و پسران راحیل زن یعقوب یوسف و بنیامین ✡︎ ۲۰ و برای یوسف در زمین مصر مَنَسَّی و اَفرایم زائیده شدند که اَسْنات دختر فوطی فارَع کاهن اُون برایش بزاد ✡︎ ۲۱ و پسران بنیامین بالَع و باکَر و اَشْبِیل و جیرا و نَعْمان و اِیحِی و رُش و مُفِّیم و حُفّیم و آرَد ✡︎ ۲۲ اینانند پسران راحیل که برای یعقوب زائیده شدند همهٔ چهارده نفر ✡︎ ۲۳ و پسر دان حوشیم ✡︎ ۲۴ و پسران نفتالی یَحَصْئیل و جُونی و یِصَر و شِلّیم ✡︎ ۲۵ اینانند پسران بِلْهَه که لابان بدختر خود راحیل داد و ایشانرا برای یعقوب زائید همهٔ هفت نفر بودند ✡︎ ۲۶ همهٔ نفوسیکه با یعقوب بمصر آمدند که از صُلب وی پدید شدند سوای زنان پسران یعقوب جمیعاً شصت و شش نفر بودند ✡︎ ۲۷ و پسران یوسف که برایش در مصر زائیده شدند دو نفر بودند پس جمیع نفوس خاندان یعقوب که به مصر آمدند هفتاد بودند ✡︎ ۲۸ و یهودا را پیش روی خود نزد یوسف فرستاد تا او را بجوشَن راه‌نمائی کند و بزمین جوشَن آمدند ✡︎ ۲۹ و یوسف عرابهٔ خود را حاضر ساخت تا باستقبال پدر خود اسرائیل بجوشَن برود و چون او را بدید بگردنش بیاویخت و مدّتی بر گردنش گریست ✡︎ ۳۰ و اسرائیل بیوسف گفت اکنون بمیرم چونکه روی ترا دیدم که تا بحال زنده هستی ✡︎ ۳۱ و یوسف برادران خود و اهل خانهٔ پدر خویش را گفت میروم تا فِرْعَون را خبر دهم و بوی گویم برادرانم و خانه‌وادهٔ پدرم که در زمین کنعان بودند نزد من آمده اند ✡︎ ۳۲ و مردان شبانان هستند زیرا اهل مواشیند و گله‌ها و رمه‌ها و کلّ مایملک خود را آورده اند ✡︎ ۳۳ و چون فِرْعَون شما را بطلبد و گوید کسب شما چیست ✡︎ ۳۴ گوئید غلامانت از طفولیّت تا بحال اهل مواشی هستیم هم ما و هم اجداد ما تا در زمین جوشَن ساکن شوید زیرا که هر شبانِ گوسفند مکروه مصریان است ✡︎

باب چهل و هفتم

۱ پس یوسف آمد و بفِرْعَون خبر داده گفت پدرم و برادرانم با گله و رمهٔ خویش و هر چه دارند از زمین کنعان آمده اند و در زمین جوشن هستند ✡︎ ۲ و از جمله برادران خود پنج نفر برداشته ایشانرا بحضور فِرْعَون بر پا داشت ✡︎ ۳ و فِرْعَون برادران او را گفت شغل شما چیست بفِرْعَون گفتند غلامانت شبان گوسفند هستیم هم ما و هم اجداد ما ✡︎ ۴ و بفرعون گفتند آمده ایم تا در این زمین ساکن شویم زیرا که برای گلهٔ غلامانت مرتعی نیست چونکه قحط در زمین کنعان سخت است و الآن تمنّا داریم که بندگانت در زمین جُوشَن سکونت کنند ✡︎ ۵ و فِرْعَون بیوسف خطاب کرده گفت پدرت و برادرانت نزد تو آمده اند ✡︎ ۶ زمین مصر پیش روی تست در نیکوترین زمین پدر و برادران خود را مسکن بده در زمین جوشَنْ ساکن بشوند و اگر میدانی که در میان ایشان کسانِ قابل میباشند ایشانرا سرکاران مواشیٔ من گردان ✡︎ ۷ و یوسف پدر خود یعقوبرا آورده او را بحضور فِرْعَون برپا داشت و یعقوب فرعون را برکت داد ✡︎ ۸ و فرعون بیعقوب گفت ایّام سالهای عمر تو چند است ✡︎ ۹ یعقوب بفرعون گفت ایّام سالهای غربت من صد و سی سالست ایّام سالهای عمر من اندک و بد بوده است و بایّام سالهای عمر پدرانم در روزهای غربت ایشان نرسیده ✡︎ ۱۰ و یعقوب فِرْعَون را برکت داد و از حضور فِرْعَون بیرون آمد ✡︎ ۱۱ و یوسف پدر و برادران خود را سکونت داد و ملکی در زمین مصر در نیکوترین زمین یعنی در ارض رَعَمْسِیس چنانکه فِرْعَون فرموده بود بدیشان ارزانی داشت ✡︎ ۱۲ و یوسف پدر و برادران خود و همهٔ اهل خانهٔ پدر خویش را بحسب تعداد عیال ایشان بنان پرورانید ✡︎ ۱۳ و در تمامیٔ زمین نان نبود زیرا قحط زیاده سخت بود و ارض مصر و ارض کنعان بسبب قحط بی‌نوا گردید ✡︎ ۱۴ و یوسف تمام نقرهٔ را که در زمین مصر و زمین کنعان یافته شد بعوض غلّهٔ که ایشان خریدند بگرفت و یوسف نقره را بخانهٔ فرعون درآورد ✡︎ ۱۵ و چون نقره از ارض مصر و ارض کنعان تمام شد همهٔ مصریان نزد یوسف آمده گفتند ما را نان بده چرا در حضورت بمیریم زیرا که نقره تمام شد ✡︎ ۱۶ یوسف گفت مواشیٔ خود را بیاورید و بعوض مواشیٔ شما غلّه بشما میدهم اگر نقره تمام شده است ✡︎ ۱۷ پس مواشیٔ خود را نزد یوسف آوردند و یوسف بعوض اسبان و گله‌های گوسفندان و رمه‌های گاوان و الاغان نان بدیشان داد و در آنسال بعوض همهٔ مواشیٔ ایشان ایشانرا بنان پرورانید ✡︎ ۱۸ و چون آنسال سپری شد در سال دوّم بحضور وی آمده گفتندش از آقای خود مخفی نمیداریم که نقرهٔ ما تمام شده است و مواشی و بهایم از آن آقای ما گردیده و جز بدنها و زمین ما بحضور آقای ما چیزی باقی نیست ✡︎ ۱۹ چرا ما و زمین ما نیز در نظر تو هلاک شویم پس ما را و زمین ما را بنان بخر و ما و زمین ما مملوک فرعون بشویم و بذر بده تا زیست کنیم و نمیریم و زمین بایر نماند ✡︎ ۲۰ پس یوسف تمامیٔ زمین مصر را برای فِرْعَون بخرید زیرا که مصریان هر کس مزرعهٔ خود را فروختند چونکه قحط بر ایشان سخت بود و زمین از آن فِرْعَون شد ✡︎ ۲۱ و خلق را از این حدّ تا به آن حدّ مصر بشهرها منتقل ساخت ✡︎ ۲۲ فقط زمین کَهَنه را نخرید زیرا کَهَنَه را حصّهٔ از جانب فِرْعَون معیّن شده بود و از حصّهٔ که فِرْعَون بدیشان داده بود می‌خوردند از این سبب زمین خود را نفروختند ✡︎ ۲۳ و یوسف به قوم گفت اینک امروز شما را و زمین شما را برای فرعون خریدم همانا برای شما بذر است تا زمین را بکارید ✡︎ ۲۴ و چون حاصل برسد یک خمس به فرعون دهید و چهار حصّه از آن شما باشد برای زراعت زمین و برای خوراک شما و اهل خانه‌های شما و طعام بجهة اطفال شما ✡︎ ۲۵ گفتند تو ما را احیا ساختی در نظر آقای خود التفات بیابیم تا غلام فرعون باشیم ✡︎ ۲۶ پس یوسف این قانونرا بر زمین مصر تا امروز قرار داد که خمس از آن فرعون باشد غیر از زمین کَهَنَه فقط که از آن فرعون نشد ✡︎ ۲۷ و اسرائیل در ارض مصر در زمین جوشن ساکن شده ملک در آن گرفتند و بسیار بارور و کثیر گردیدند ✡︎ ۲۸ و یعقوب در ارض مصر هفده سال بزیست و ایّام سالهای عمر یعقوب صد و چهل و هفت سال بود ✡︎ ۲۹ و چون حین وفات اسرائیل نزدیک شد پسر خود یوسف را طلبیده بدو گفت الآن اگر در نظر تو التفات یافته‌ام دست خود را زیر ران من بگذار و احسان و امانت با من بکن و زنهار مرا در مصر دفن منما ✡︎ ۳۰ بلکه با پدران خود بخوابم و مرا از مصر برداشته در قبر ایشان دفن کن گفت آنچه گفتی خواهم کرد ✡︎ ۳۱ گفت برایم قسم بخور پس برایش قسم خورد و اسرائیل بر سر بستر خود خم شد ✡︎

باب چهل و هشتم

۱ و بعد از این امور واقع شد که بیوسف گفتند اینک پدر تو بیمار است پس دو پسر خود مَنَسّی و افرایم را با خود برداشت ✡︎ ۲ و یعقوب را خبر داده گفتند اینک پسرت یوسف نزد تو می‌آید و اسرائیل خویشتن را تقویت داده بر بستر بنشست ✡︎ ۳ و یعقوب بیوسف گفت خدای قادر مطلق در لوز در زمین کنعان بمن ظاهر شده مرا برکت داد ✡︎ ۴ و بمن گفت هر آینه من ترا بارور و کثیر گردانم و از تو قومهای بسیار بوجود آورم و این زمین را بعد از تو بذریّت تو بمیراث ابدی خواهم داد ✡︎ ۵ و الآن دو پسرت که در زمین مصر برایت زائیده شدند قبل از آنکه نزد تو بمصر بیایم ایشان از آنِ من هستند اِفرایم و مَنَسّی مثل رَؤبین و شمعون از آنِ من خواهند بود ✡︎ ۶ و امّا اولاد تو که بعد از ایشان بیاوری از آن تو باشند و در ارث خود بنامهای برادران خود مسمّی شوند ✡︎ ۷ و هنگامی که من از فَدّان آمدم راحیل نزد من در زمین کنعان بسر راه مرد چون اندک مسافتی باقی بود که باِفْرات برسم و او را درآنجا بسر راه اَفْرات که بیت لحم باشد دفن کردم ✡︎ ۸ و چون اسرائیل پسران یوسف را دید گفت اینان کیستند؟ ✡︎ ۹ یوسف پدر خود را گفت اینان پسران منند که خدا بمن در اینجا داده‌است گفت ایشانرا نزد من بیاور تا ایشان را برکت دهم ✡︎ ۱۰ و چشمان اسرائیل از پیری تار شده بود که نتوانست دید پس ایشان را نزدیک وی آورد و ایشان را بوسیده در آغوش خود کشید ✡︎ ۱۱ و اسرائیل بیوسف گفت گمان نمیبردم که روی ترا به‌بینم و همانا خُدا ذریّت ترا نیز بمن نشان داده‌است ✡︎ ۱۲ و یوسف ایشانرا از میان دو زانوی خود بیرون آورده رو به زمین نهاد ✡︎ ۱۳ و یوسف هر دو را گرفت افرایم را بدست راست خود بمقابل دست چپ اسرائیل و مَنَسّی را بدست چپ خود بمقابل دست راست اسرائیل و ایشانرا نزدیک وی آورد ✡︎ ۱۴ و اسرائیل دست راست خود را دراز کرده بر سر افرایم نهاد و او کوچکتر بود و دست چپ خود را بر سر مَنَسّی و دستهای خود را بفراست حرکت داد زیرا که مَنَسّی نخست‌زاده بود ✡︎ ۱۵ و یوسف را برکت داده گفت خدائیکه در حضور وی پدرانم ابراهیم و اسحق سالک بودندی خدائیکه مرا از روز بودنم تا امروز رعایت کرده است ✡︎ ۱۶ آن فرشتهٔ که مرا از هر بدی خلاصی داده این دو پسر را برکت دهد و نام من و نامهای پدرانم ابراهیم و اسحق بر ایشان خوانده شود و در وسط زمین بسیار کثیر شوند ✡︎ ۱۷ و چون یوسف دید که پدرش دست راست خود را بر سر افرایم نهاد بنظرش ناپسند آمد و دست پدر خود را گرفت تا آن را از سر افرایم به سر مَنَسّی نقل کند ✡︎ ۱۸ و یوسف به پدر خود گفت ای پدر من نه چنین زیرا نخست زاده این است دست راست خود را بسر او بگذار ✡︎ ۱۹ امّا پدرش ابا نموده گفت میدانم ای پسرم میدانم او نیز قومی خواهد شد و او نیز بزرگ خواهد گردید لیکن برادر کهترش از وی بزرگتر خواهد شد و ذریّت او امّتهای بسیار خواهند گردید ✡︎ ۲۰ و در آنروز او ایشانرا برکت داده گفت بتو اسرائیل برکت طلبیده خواهند گفت که خدا ترا مثل افرایم و مَنَسّی گرداناد پس افرایم را به مَنَسّی ترجیح داد ✡︎ ۲۱ و اسرائیل بیوسف گفت همانا من میمیرم و خدا با شما خواهد بود و شما را بزمین پدران شما باز خواهد آورد ✡︎ ۲۲ و من بتو حصّهٔ زیاده از برادرانت میدهم که آنرا از دست اموریان بشمشیر و کمان خود گرفتم ✡︎

باب چهل و نهم

۱ و یعقوب پسران خود را خوانده گفت جمع شوید تا شما را از آنچه در ایّام آخر بشما واقع خواهد شد خبر دهم ✡︎ ۲ ای پسران یعقوب جمع شوید و بشنوید • و به پدر خود اسرائیل گوش گیرید ✡︎ ۳ ای رَؤبین تو نخست‌زادهٔ منی • توانائیٔ من و ابتدای قوّتم • فضیلت رفعت و فضیلت قدرت ✡︎ ۴ جُوشان مثل آب برتری نخواهی یافت • زیرا که بر بستر پدر خود برآمدی • آنگاه آن را بیحرمت ساختی به بستر من برآمد ✡︎ ۵ شمعون و لاوی برادرند • آلات ظلم شمشیرهای ایشانست ✡︎ ۶ ای نفس من بمشورت ایشان داخل مشو • و ای جلال من بمحفل ایشان متّحد مباش • زیرا در غضب خود مردُمرا کشتند و در خودرأیی خویش گاوان را پی کردند ✡︎ ۷ ملعُون باد خشم ایشان که سخت بود و غضب ایشان زیرا که تند بود • ایشانرا در یعقوب متفرّق سازم و در اسرائیل پراکنده کنم ✡︎ ۸ ای یهودا ترا برادرانت خواهند ستود دستت بر گردن دشمنانت خواهد بود و پسران پدرت ترا تعظیم خواهند کرد ✡︎ ۹ یهودا شیربچه‌ایست ای پسرم از شکار برآمدی • مثل شیر خویشتن را جمع کرده در کمین میخوابد و چون شیرماده ایست کیست او را برانگیزاند ✡︎ ۱۰ عصا از یهودا دور نخواهد شد • و نه فرمان فرمائی از میان پایهای وی تا شیلو بیاید • و مر او را اطاعت امّتها خواهد بود ✡︎ ۱۱ کُرّهٔ خود را بتاک و کُرّهٔ الاغ خویشرا به مَو بسته • جامهٔ خود را بشراب و رخت خویشرا بعصیر انگور میشوید ✡︎ ۱۲ چشمانش بشراب سُرخ و دندانش بشیر سفید است ✡︎ ۱۳ زبولون بر کنار دریا ساکن شود و نزد بندر کشتیها • و حدود او تا بصیدون خواهد رسید ✡︎ ۱۴ یَسّاکار حمار قویست در میان آغلها خوابیده ✡︎ ۱۵ چون محلّ آرمیدنرا دید که پسندیده‌است و زمین را دلگشا یافت • پس گردن خویشرا برای بار خم کرد و بندهٔ خراج گردید ✡︎ ۱۶ دان قوم خود را داوری خواهد کرد • چون یکی از اسباط اسرائیل ✡︎ ۱۷ دان ماری خواهد بود بسر راه و افعیٔ بر کنار طریق • که پاشنهٔ اسب را بگزد تا سوارش از عقب افتد ✡︎ ۱۸ ای یَهُوَه منتظر نجات تو میباشم ✡︎ ۱۹ جاد گروهی بر وی هجوم خواهند آورد • و او بعقب ایشان هجوم خواهد آورد ✡︎ ۲۰ اَشیر نان او چرب خواهد بود • و لذّات ملوکانه خواهد داد ✡︎ ۲۱ نفتالی غزال آزادیست • که سخنان حَسَنَه خواهد داد ✡︎ ۲۲ یوسف شاخهٔ بارْوَرِیست شاخهٔ بارور بر سر چشمهٔ • که شاخهایش از دیوار برآید ✡︎ ۲۳ تیراندازان او را رنجانیدند • و تیر انداختند و اذیّت رسانیدند ✡︎ ۲۴ لیکن کمان وی در قوّت قایم ماند • و بازوهای دستش بدست قدیر یعقوب مقوّی گردید • که از آنجاست شبان و صخرهٔ اسرائیل ✡︎ ۲۵ از خدای پدرت که ترا اعانت میکند • و از قادرمطلق که ترا برکت میدهد • ببرکات آسمانی از اعلی و برکات لجهٔ که در اسفل واقع است • و برکات پستانها و رحم ✡︎ ۲۶ برکات پدرت بر برکات جبال اَزَلی فایق آمد و بر حدود کوههای ابدی و بر سر یوسف خواهد بود • و بر فرق او که از برادرانش برگزیده شد ✡︎ ۲۷ بنیامین گرگیست که میدرد • صبحگاهان شکار را خواهد خورد • و شامگاهان غارت را تقسیم خواهد کرد ✡︎ ۲۸ همهٔ اینان دوازده سبط اسرائیلند و اینست آنچه پدر ایشان بدیشان گفت و ایشانرا برکت داد و هر یک را موافق برکت وی برکت داد ✡︎ ۲۹ پس ایشانرا وصیّت فرموده گفت من بقوم خود ملحق میشوم مرا با پدرانم در مغارهٔ که در صحرای عَفْرونِ حِتّی است دفن کنید ✡︎ ۳۰ در مغارهٔ که در صحرای مَکْفِیلَه است که در مقابل ممری در زمین کنعان واقع است که ابراهیم آن را با آن صحرا از عَفْرون حِتّی برای ملکیّت مقبره خرید ✡︎ ۳۱ آنجا ابراهیم و زوجه‌اش ساره را دفن کردند آنجا اسحق و زوجهٔ او رِفْقه را دفن کردند و آنجا لِیَه را دفن نمودم ✡︎ ۳۲ خرید آن صحرا و مغارهٔ که در آنست از بنی حِتّ بود ✡︎ ۳۳ و چون یعقوب وصیّت را با پسران خود بپایان برد پایهای خود را ببستر کشیده جان بداد و بقوم خویش ملحق گردید ✡︎

باب پنجاهم

۱ و یوسف بر روی پدر خود افتاده بر وی گریست و او را بوسید ✡︎ ۲ و یوسف طبیبانیرا که از بندگان او بودند امر فرمود تا پدر او را حنوط کنند و طبیبان اسرائیلرا حنوط کردند ✡︎ ۳ و چهل روز در کار وی سپری شد زیرا که این قدر روزها در حنوط کردن صرف میشد و اهل مصر هفتاد روز برای وی ماتم گرفتند ✡︎ ۴ و چون ایّام ماتم وی تمام شد یوسف اهل خانهٔ فِرْعَون را خطاب کرده گفت اگر الآن در نظر شما التفات یافته‌ام در گوش فِرْعَون عرض کرده بگوئید ✡︎ ۵ پدرم مرا سوگند داده گفت اینک من میمیرم در قبریکه برای خویشتن در زمین کنعان کنده‌ام آنجا مرا دفن کن اکنون بروم و پدر خود را دفن کرده مراجعت نمایم ✡︎ ۶ فرعون گفت برو و چنانکه پدرت بتو سوگند داده است او را دفن کن ✡︎ ۷ پس یوسف روانه شد تا پدر خود را دفن کند و همهٔ نوکران فرعون که مشایخ خانهٔ وی بودند و جمیع مشایخ زمین مصر با او رفتند ✡︎ ۸ و همهٔ اهل خانهٔ یوسف و برادرانش و اهل خانهٔ پدرش جز اینکه اطفال و گله‌ها و رمه‌های خود را در زمین جُوشَن واگذاشتند ✡︎ ۹ و عرابها نیز و سواران همراهش رفتند و انبوهی بسیار کثیر بودند ✡︎ ۱۰ پس بخرمنگاه اَطاد که آنطرف اُرْدُنّ است رسیدند و در آنجا ماتمی عظیم و بسیار سخت گرفتند و برای پدر خود هفت روز نوحه‌گری نمود ✡︎ ۱۱ و چون کنعانیان ساکن آنزمین این ماتم را در خرمنگاه اَطاد دیدند گفتند این برای مصریان ماتم سخت است از این رو آن موضع را آبِل مِصْرایم نامیدند که بدان طرف اُرْدُنّ واقع است ✡︎ ۱۲ همچنان پسران او بدان طوریکه امر فرموده بود کردند ✡︎ ۱۳ و پسرانش او را بزمین کنعان بردند و او را در مغارهٔ صحرای مَکفِیْلَه که ابراهیم با آن صحرا از عِفْرون حِتّی برای ملکیّت مقبره خریده بود در مقابل مِمری دفن کردند ✡︎ ۱۴ و یوسف بعد از دفن پدر خود با برادران خویش و همهٔ کسانیکه برای دفن پدرش با وی رفته بودند بمصر برگشتند ✡︎ ۱۵ و چون برادران یوسف دیدند که پدر ایشان مرده است گفتند اگر یوسف الآن از ما کینه دارد هر آینه مکافات همهٔ بدیرا که بوی کرده‌ایم بما خواهد رسانید ✡︎ ۱۶ پس نزد یوسف فرستاده گفتند پدر تو قبل از مردنش امر فرموده گفت ✡︎ ۱۷ بیوسف چنین بگوئیدالتماس دارم که گناه و خطای برادران خود را عفو فرمائی زیرا که بتو بدی کرده‌اند پس اکنون گناه بندگان خدای پدر خود را عفو فرما و چون بوی سخن گفتند یوسف بگریست ✡︎ ۱۸ و برادرانش نیز آمده بحضور وی افتادند و گفتند اینک غلامان تو هستیم ✡︎ ۱۹ یوسف ایشانرا گفت مترسید زیرا که آیا من در جای خدا هستم ✡︎ ۲۰ شما دربارهٔ من بد اندیشیدید لیکن خدا از آن قصد نیکی کرد تا کاری کند که قوم کثیریرا احیا نماید چنانکه امروز شده است ✡︎ ۲۱ و الآن ترسان مباشید من شما را و اطفال شما را میپرورانم پس ایشان را تسلّی داد و سخنان دل آویز بدیشان گفت ✡︎ ۲۲ و یوسف در مصر ساکن ماند او و اهل خانهٔ پدرش و یوسف صد و ده سال زندگانی کرد ✡︎ ۲۳ و یوسف پسران پشت سیّم افرایم را دید و پسران ماکیر پسر مَنَسّی نیز بر زانوهای یوسف تولد یافتند ✡︎ ۲۴ و یوسف برادران خود را گفت من میمیرم و یقیناً خدا از شما تفقّد خواهد نمود و شمارا از این زمین بزمینی که برای ابراهیم و اسحق و یعقوب قسم خورده است خواهد برد ✡︎ ۲۵ و یوسف ببنی اسرائیل سوگند داده گفت هر آینه خدا از شما تفقد خواهد نمود و استخوانهای مرا از اینجا خواهید برداشت ✡︎ ۲۶ و یوسف مرد در حینیکه صد و ده ساله بود و او را حنوط کرده در زمین مصر در تابوت گذاشتند ✡︎