کلیات سعدی/غزلیات/هر شبی با دلی و صد زاری
ظاهر
۶۶۲
| هر شبی با دلیّ و صد زاری | منم و آب چشم و بیداری | |||||
| بنماندست آب در جگرم | بس که چشمم کند گهرباری | |||||
| دل تو از کجا و غم ز کجا؟ | تو چه دانی که چیست غمخواری؟ | |||||
| آگه از حال من شوی آنگاه | که چو من یک شبی بروز آری | |||||
| گفتهٔ جان بیار و عشق ببر | چشم بد دور ازین کله داری | |||||
| بار عشق تو بر دلم خوش بود | هجر خوشتر کنون بسرداری | |||||
| مردمی کن مجوی آزارم | که نه کاریست مردم آزاری | |||||
| سعدی از دست تو نخواهد شد | گر کشی ور معاف میداری | |||||