سعدی/دیوان اشعار/قطعات

از ویکی‌نبشته
< سعدی‏ | دیوان اشعار(تغییرمسیر از سعدی (قطعات))
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (قطعات)  از سعدی '


 متی حللت به شیراز یا نسیم الصبحخذالکتاب و بلغ سلامی الاحباب 
 اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیستهمی کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب 
 گر مرا بی‌تو در بهشت برنددیده از دیدنش بخواهم دوخت 
 کاین چنینم خدای وعده نکردکه مرا در بهشت باید سوخت 
 گفتا چه کرده‌ام که نگاهم نمی‌کنیوآن دوستی که داشتی اول چرا کمست؟ 
 گفتا به جرم آنکه به هفتاد سالگیسودای سور می‌پزی و جای ماتمست 
 آشفتن چشمهای مستتدود دل یار مهربانست 
 وین طرفه که درد چشم او راخونابه ز چشم ما روانست 
 دو فتنه به یک قرینه برخاستپیداست که آخرالزمانست 
 خوب را گو پلاس در بر کنکه همان لعبت نگارینست 
 زشت را گو هزار حله بپوشکه همان مرده‌شوی پارینست 
 در قطره‌ی باران بهاری چه توان گفت؟در نافه‌ی آهوی تتاری چه توان گفت؟ 
 گر در همه چیزی صفت و نعت بگنجددر صورت و معنی که تو داری چه توان گفت؟ 
 سخن عشق حرامست بر آن بیهده گویکه چو ده بیت غزل گفت مدیح آغازد 
 حبذا همت سعدی و سخن گفتن اوکه ز معشوق به ممدوح نمی‌پردازد 
 من بگویم ندیده‌ام دهنیکز دهان تو تنگتر باشد 
 تنگتر زین دهان فراخ ولیکنه همه تنگها شکر باشد 
 کوه عنبر نشسته بر زنخشراست گویی بهیست مشک آلود 
 گر به چنگال صوفیان افتدندهندش مگر به شفتالود 
 تو آن نه‌ای که به جور از تو روی برپیچندگناه تست و من استاده‌ام به استغفار 
 مرا غبار تو هرگز اثر کند در دلکه خاکپای توام؟ خاک را چه غم ز غبار؟ 
 بس ای غلام بدیع‌الجمال شیرین‌کارکه سوز عشق تو انداخت در جهان آتش 
 به نفط گنده چه حاجت که بر دهان گیریتو را خود از لب لعلست در دهان آتش 
 آن پریروی که از مرد و زن و پیر و جوانهر که بینی دم صاحبنظری می‌زندش 
 آستینم زد و از هوش برفتم در حالراست گفتند که دیوانه پری می‌زندش 
 مرا به صورت شاهد نظر حلال بودکه هرچه می‌نگرم شاهدست در نظرم 
 دو چشم در سر هرکس نهاده‌اند ولیتو نقش بینی و من نقشبند می‌نگرم 
 شبی خواهم که پنهانت بگویمنهان از آشنایان و غریبان 
 چنان در خود کشم چوگان زلفتکزو غافل بود گوی گریبان 
 ولیکن هر گناهی را جزاییستگناه عشق را جور رقیبان 
 هزار بوسه دهد بت‌پرست بر سنگیکه ضر و نفع محالست ازو نشان دادن 
 تو بت ز سنگ نه‌ای بل ز سنگ سخت‌تریکه بر دهان تو بوسی نمی‌توان دادن 
 کسی ملامتم از عشق روی او می‌کردکه خیره چند شتابی به خون خود خوردن 
 ازو بپرس که دارد اسیر بر فتراکز من مپرس که دارم کمند در گردن 
 چند گویی که مهر ازو بردارخویشتن را به صبر ده تسکین 
 کهربا را بگوی تا نبردچه کند کاه پاره‌ای مسکین؟ 
 بر آن گلیم سیاهم حسد همی آیدکه هست در بر سیمین چون صنوبر او 
 گلیم بین که در آن بر، چه عیش می‌راندسیه گلیمی من بین که دورم از بر او 
 گفتم به ره ببینم و دامن بگیرمشکای رشک آفتاب جمال منیر تو 
 شهری بر آتش غم هجران بسوختیاول منم به قید محبت اسیر تو 
 انعام کن به گوشه‌ی چشم ارادتیتا بنده‌ی تو باشم و منت پذیر تو 
 صاحبدلی به تربیتم گفت زینهارغوغا مکن که دوست ندارد نفیر تو 
 شاهد منجمست چه حاجت به شرح حالدر وی نگاه کن که بداند ضمیر تو 
 وه که چه آزار بود من از مهر تولیک چو باز آمدی آن همه برداشتی 
 سر چو برآورد صبح بپوشد گناهروز همه روز جنگ شب همه شب آشتی