سعدی (قصاید فارسی)/کجا همی رود این شاهد شکر گفتار؟

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (قصاید فارسی)  از سعدی
(کجا همی رود این شاهد شکر گفتار؟)
'


 کجا همی رود این شاهد شکر گفتار؟چرا همی نکند بر دو چشم من رفتار؟ 
 به آفتاب نماند مگر به یک معنیکه در تأمل او خیره می‌شود ابصار 
 نظر در آینه‌ی روی عالم افروزشمثال صیقل از آیینه می‌برد زنگار 
 برات خوبی و منشور لطف و زیبایینبشته بر گل رویش به خط سبز عذار 
 به مشک سوده‌ی محلول در عرق ماندکه بر خریر نویسد کسی به خط غبار 
 لبش ندانم و خدش چگونه وصف کنمکه این چو دانه‌ی نارست و آن چو شعله‌ی نار 
 چو در محاورت آید دهان شیرینشکجا شدند تماشا کنان شیرین کار 
 نسیم صبح بر اندام نازکش بگذشتچو بازگشت به بستان بریخت برگ بهار 
 متابع توام ای دوست گر نداری ننگمطاوع توام ای یار اگر نداری عار 
 تو در کمند من آیی؟ کدام دولت و بختمن از تو روی بپیچم؟ کدام صبر و قرار 
 حدیث عشق تو با کس همی نیارم گفتکه غیرتم نگذارد که بشنود اغیار 
 همیشه در دل من هرکس آمدی و شدیتو برگذشتی و نگذشت بعد از آن دیار 
 تو از سر من و از جان من عزیزتریبخیلم ار نکنم سر فدا و جان ایثار 
 اکر ملول شوی، حاکمی و فرمان دهوگر قبول کنی بنده‌ایم و خدمتکار 
 حلال نیست محبت مگر کسانی راکه دوستی به قیامت برند سعدی‌وار 
 حکایت اینهمه گفتیم و همچنان باقیستهنوز باز نکردیم دوری از طومار 
 اگر در سخن اینجا که هست دربندمهنوز باز نکردیم دوری از طومار 
 سخن به اوج ثریا رسد اگر برسدبه صدر صاحب دیوان و شمع جمع کبار 
 جهان دانش و ابر سخا و کان کرمسپهر حشمت و دریای فضل و کوه وقار 
 امین مشرق و مغرب که ملک و دین دارندبه رای روشن او اعتماد و استظهار 
 خدایگان صدور زمانه شمس‌الدینعماد قبه‌ی اسلام و قبله‌ی زوار 
 محمد بن محمد که یمن همت اوستمعین و مظهر دین محمد مختار 
 اکابر همه عالم نهاده گردن طوعبر آستان جلالش چو بندگان صغار 
 نه هرکس این شرف و قدر و منزلت داردکه قصد باب معالی کنندش از اقطار 
 چه کعبه در همه آفاق نقطه‌ای بایدکه اهل فضل طوافش کنند چون پرگار 
 قلم به یمن یمینش چو گرم رو مرغیستکه خط به روم برد دم به دم ز هندو بار 
 برآید از ظلمات دویت هر ساعتچنانکه می‌رود آب حیاتش از منقار 
 پناه ملت حق تا چنین بزرگانندهنوز هست رسول خدای را انصار 
 عدوی دولت او را همیشه کوفت رسدوگر سرش همه پیشانیست چون مسمار 
 مرین یگانه اهل زمانه را یارببه کام دولت و دنیا و دین ممتع دار 
 که می‌برد به خداوند منعم محسنپیام بنده‌ی نعمت‌شناس شکرگزار 
 که من نه اهل سخن گفتنم درین معنینه مرد اسپ دوانیدم درین مضمار 
 مرا هزار زبان فصیح بایستیکه شکر نعمت وی کردمی یکی ز هزار 
 چو بندگی نتواتنم همی به جای آوردبه عجز می‌کنم از حق بندگی اقرار 
 وگر به جلوه‌ی طاوس شوخیی کردمبه چشم نقص نبینندم اهل استبصار 
 که من به جلوه‌گری پای زشت می‌پوشمنه پر و بال نگارین همی کنم اظهار 
 به سوق صیرفیان در، حکیم آن را بهکه بر محک نزند سیم ناتمام عیار 
 هنر نمودن اگر نیز هست لایق نیستکه خود عبیر بگوید چه حاجت عطار 
 برای ختم سخن دست در دعا داریمامیدوار قبول از مهیمن غفار 
 همیشه تا که ملک را بود تقلب دورهمیشه تا که زمین را بود قرار و مدار 
 ثبات عمر تو باد و دوام عافیتتنگاهداشته از نائبات لیل و نهار 
 توحاکم همه آفاق و آنکه حاکم تستز تخت و بخت و جوانی و ملک برخوردار