سعدی (قصاید فارسی)/نظر دریغ مدار از من ای مه منظور

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (قصاید فارسی)  از سعدی
(نظر دریغ مدار از من ای مه منظور)
'


نظر دریغ مدار از من ای مه منظورکه مه دریغ نمی‌دارد از خلایق نور
به چشم نیک نگه کرده‌ام تو را همه وقتچرا چو چشم بد افتاده‌ام ز روی تو دور
تو را که درد نبودست جان من همه عمرچو دردمند بنالد نداریش معذور
تن درست چه داند به خواب نوشین درکه شب چگونه به پایان همی برد رنجور؟
مرا که سحر سخن در همه جهان رفتستز سحر چشم تو بیچاره مانده‌ام مسحور
دو رسته لل منظوم در دهان داریعبارت لب شیرین چو لل منثور
اگر نه وعده‌ی ممن به آخرت بودیزمین پارس بهشتست گفتمی و تو حور
تو بر سمندی و بیچارگان اسیر کمندکنار خانه‌ی زین بهره‌مند و ما مهجور
تو پارسایی و رندی به هم کنی سعدیمیسرت نشود مست باش یا مستور
چنین سوار درین عرصه‌ی ممالک پارسملک چگونه نباشد مظفر و منصور؟
اجل و اعظم آفاق شمس دولت و دینکه برد گوی نکو نامی از ملوک و صدور