سعدی (قصاید فارسی)/علم دولت نوروز به صحرا برخاست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (قصاید فارسی)  از سعدی
(علم دولت نوروز به صحرا برخاست)
'


علم دولت نوروز به صحرا برخاستزحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست بر عروسان چمن بست صبا هر گهریکه به غواصی ابر از دل دریا برخاست تا رباید کله قاقم برف از سر کوهیزک تابش خورشید به یغما برخاست طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردندشکر آن را که زمین از تب سرما برخاست این چه بویی‌ست که از ساحت خلخ بدمید؟وین چه بادی‌ست که از جانب یغما برخاست؟ چه هوایی‌ست که خلدش به تحسر بنشست؟چه زمینی‌ست که چرخش به تولا برخاست طارم اخضر از عکس چمن حمرا گشتبس که از طرف چمن لل لالا برخاست موسم نغمهٔ چنگست که در بزم صبوحبلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست بوی آلودگی از خرقهٔ صوفی آمدسوز دیوانگی از سینهٔ دانا برخاست از زمین نالهٔ عشاق به گردون بر شدوز ثری نعرهٔ مستان به ثریا برخاست عارف امروز به ذوقی بر شاهد بنشستکه دل زاهد از اندیشهٔ فردا برخاست هر دلی را هوس روی گلی در سر شدکه نه این مشغله از بلبل تنها برخاست گوییا پردهٔ معشوق برافتاد از پیشقلم عافیت از عاشق شیدا برخاست هر کجا طلعت خورشید رخی سایه فکندبیدلی خسته کمر بسته چو جوزا برخاست هرکجا سروقدی چهره چو یوسف بنمودعاشقی سوخته خرمن چو زلیخا برخاست با رخش لاله ندانم به چه رونق بشکفتبا قدش سرو ندانم به چه یارا برخاست سر به بالین عدم بازنه ای نرگس مستکه ز خواب سحر آن نرگس شهلا برخاست به سخن گفتن او عقل ز هر دل برمیدعاشق آن قد مستم که چه زیبا برخاست روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلفگفتی از روز قیامت شب یلدا برخاست ترک عشقش بنه صبر چنان غارت کردکه حجاب از حرم راز معما برخاست سعدیا تا کی ازین نامه سیه کردن؟ بسکه قلم را به سر از دست تو سودا برخاست