سعدی (قصاید فارسی)/شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (قصاید فارسی)  از سعدی
(شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان)
'


شکر به شکر نهم در دهان مژده دهاناگر تو باز برآری حدیث من به دهان
بعید نیست که گر تو به عهد بازآییبه عید وصل تو من خویشتن کنم قربان
تو آن نه‌ای که چو غایب شوی ز دل برویتفاوتی نکند قرب دل به بعد مکان
قرار یک نفسم بی‌تو دست می‌ندهدهم احتمال جفا به که صبر بر هجران
محب صادق اگر صاحبش به تیر زندمحبتش نگذارد که بر کند پیکان
وصال دوست به جان گر میسرت گرددبخر که دیر به دست اوفتد چنین ارزان
کدام روز دگر جان به کار بازآیدکه جان‌فشان نکنی روز وصل بر جانان؟
شکایت از دل سنگین یار نتوان کردکه خویشتن زده‌ایم آبگینه بر سندان
ز دست دوست به نالیدن آمدی سعدیتو قدر دوست ندانی که دوست داری جان
گر آن بدیع صفت خویشتن به ما ندهدبیار ساقی و ما را ز خویشتن بستان
زمان باد بهارست، داد عیش بدهکه دور عمر چنان می‌رود که برق ایمان
چگونه پیر جوانی و جاهلی نکنددرین قضیه که گردد جهان پیر جوان
نظاره‌ی چمن اردیبهشت خوش باشدکه بر درخت زند باد نوبهار افشان
مهندسان طبیعت ز جامه خانه‌ی غیبهزار حله برآرند مختلف الوان
ز کارگاه قضا در درخت پوشانندقبای سبز که تاراج کرده بود خزان
به کلبه‌ی چمن از رنگ و بوی باز کنندهزار طبله‌ی عطار و تخت بازرگان
بهار میوه چو مولود نازپرور دوستکه تا بلوغ دهان برنگیرد از پستان
نه آفتاب مضرت کند نه سایه گزندکه هر چهار به هم متفق شدند ارکان
اوان منقل آتش گذشت و خانه‌ی گرمزمان برکه‌ی آبست و صفه‌ی ایوان
بساط لهو بینداز و برگ عیش بنهبه زیر سایه‌ی رز بر کنار شادروان
تو گر به رقص نیایی شگفت جانوریازین هوا که درخت آمدست در جولان
ز بانگ مشغله‌ی بلبلان عاشق مستشکوفه جامه دریدست و سرو سرگردان
خجل شوند کنون دختران مصر چمنکه گل ز خار برآید چو یوسف از زندان
تو خود مطالعه‌ی باغ و بوستان نکنیکه بوستان بهاری و باغ لالستان
کدام گل بود اندر چمن به زیباییت؟کدام سرو به بالای تست در بستان؟
چه گویم آن خط سبز و دهان شیرین رابجز خضر نتوان گفت و چشمه‌ی حیوان
به چند روز دگر کافتاب گرم شودمقر عیش بود سایه‌بان و سایه‌ی بان
تو کافتاب زمینی به هیچ سایه مرومگر به سایه‌ی دستور پادشاه زمان
سحاب رحمت و دریای فضل و کان کرمسپهر حشمت و کوه وقار و کهف امان
بزرگ روی زمین پادشاه صدرنشینعلاء دولت و دین صدر پادشاه‌نشان
که گردنان اکابر نخست فرمانشنهند بر سر و پس سر نهند بر فرمان
وگر حسود نه راضیست گو به رشک بمیرکه مرتبت به سزاوار می‌دهد یزدان
نه تافتست چنین آفتاب بر آفاقنه گستریده چنین سایه بر بسیط جهان
بلند پایه‌ی قدرش چه جای فهم و قیاسفراخ مایه‌ی فضلش چه جای حصر وبیان
به گرد همتش ادراک آدمی نرسدکه فهم برنتواند گذشتن از کیوان
برو محاسن اخلاق چون رطب بر باردرو فنون فضایل چو دانه در رمان
چو بر صحیفه‌ی املی روان شود قلمشزبان طعن نهد در بلاغت سحبان
چنان رمند و دوند اهل بدعت از نظرشکه از مسیحا دجال و از عمر شیطان
به ناز و نعمتش امروز حق نظر کردستامید هست که فردا به رحمت و رضوان
کسان ذخیره‌ی دنیا نهند و غله‌ی اوهنوز سنبله باشد که رفت در میزان
بزرگوارا شرح معالیت که دهدکه فکر واصف ازو منقطع شود حیران
به گرد نقطه‌ی عالم سپهر دایره گردندید شبه تو چندانکه می‌کند دوران
که دید تشنه‌ی ریان بجز تو در افاقبه عدل و عفو و کرم تشنه وز ادب ریان
خدای را به تو فضلی که در جهان داردکدام شکر توان گفت در مقابل آن
خنک عراق که در سایه‌ی حمایت تستحمایت تو نگویم، عنایت یزدان
ز بأس تو نه عجب در بلاد فرس و عربکه گرگ بر گله یارا نباشدش عدوان
بر درخت امیدت همیشه باد که نیستبه دور عدل تو جز بر درخت بار گران
سپهر با تو به رفعت برابری نکندکه شرمسار بود مدعی، بلا برهان
چو حصر منقبتت در قلم نمی‌آیدچگونه وصف تو گوید زبان مدحت خوان
من این قصیده به پایان نمی‌توانم بردکه شرح مکرمتت را نمی‌رسد پایان
به خاطرم غزلی سوزناک می‌گذردزبانه می‌زند از تنگنای دل به زبان
درون خانه ضرورت چو آتشی باشدبه اتفاق برون آید از دریچه دخان
نخواستم دگر این باد عشق پیمودنولیک می‌نتوان بستن آب طبع روان