کلیات سعدی/مواعظ/شبی چنین در هفت آسمان به رحمت باز
ظاهر
در لیلةالبراة فرموده است
| شبی چنین درِ هفت آسمان برحمت باز | ز خویشتن نفسی ای پسر بحق پرداز | |||||
| مگر ز مدت عمر آنچه مانده دریابی | که آنچه رفت بغفلت دگر نیاید باز | |||||
| چنان مکن که ببیچارگی فرومانی | کنون که چاره بدست اندرست چاره بساز | |||||
| ز عمرت آنچه ببازیچه رفت و ضایع شد | گرت دریغ نیامد، بقیت اندر باز | |||||
| چه روزهات بشب رفت در هوا و هوس | شبی بروز کن آخر بذکر و شکر[۱] و نماز | |||||
| مگوی شب بعبادت چگونه روز کنم | محب را ننماید شب وصال دراز | |||||
| کریم عزّ وجل غیبدان و مطلعست | گرش بلند بخوانی و گر بخفیه و راز | |||||
| برآر دست تضرع ببار اشک ندم | ز بینیاز بخواه آنچه بایدت بنیاز | |||||
| سر امید فرود آر و روی عجز بمال | بر استان خداوندگار بندهنواز | |||||
| بنیکمردان یارب که دست فعل بدان | ببند بر همه عالم خصوص بر شیراز | |||||
- ↑ نکر.