سعدی (قصاید فارسی)/شبی و شمعی و گوینده‌ای و زیبایی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (قصاید فارسی)  از سعدی
(شبی و شمعی و گوینده‌ای و زیبایی)
'


شبی و شمعی و گوینده‌ای و زیباییندارم از همه عالم دگر تمنایی
فرشته رشک برد بر جمال مجلس منگر التفات کند چون تو مجلس آرایی
نه وامقی چو من اندر جهان به دست آیداسیر قید محبت، نه چون تو عذرایی
ضرورتست بلا دیدن و جفا بردنز دست آنکه ندارد به حسن همتایی
دلی نماند که در عهد او نرفت از دستسری نماند که با او نپخت سودایی
قیامتست که در روزگار ما برخاستبه راستی که بلاییست آن نه بالایی
دگر چه بینی اگر روی ازو بگردانیکه نیست خوشتر از او در جهان تماشایی
وگر کنی نظر از دور کن که نزدیکستکه سر ببازی اگر پیشتر نهی پایی
چنان مکابره دل می‌برد که پنداریکه پادشاه منادی زده است یغمایی
ز رنج خاطر صاحبدلان نیندیشدکه پیش صاحب دیوان برند غوغایی
که نیست در همه عالم به اتفاق امروزجز آستانه‌ی او مقصدی و ملجایی
اجل روی زمین کاسمان به خدمت اوچو بنده‌ایست کمر بسته پیش مولایی
مراد ازین سخنم دانی حکیم چه بودسلامی ار نکند حمل بر تقاضایی
مراست با همه عیب این هنر بحمداللهکه سر فرو نکند همتم به هر جایی
خدای راست به عهد تو ای ولی زمانبر اهل روی زمین نعمتی و آلایی
کسان سفینه به دریا برند و سود کنندنه چون سفینه‌ی سعدی نه چون تو دریایی