سعدی (قصاید فارسی)/توانگری نه به مالست پیش اهل کمال

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (قصاید فارسی)  از سعدی
(توانگری نه به مالست پیش اهل کمال)
'


توانگری نه به مالست پیش اهل کمالکه مال تا لب گورست و بعد از آن اعمال
من آنچه شرط بلاغست با تو می‌گویمتو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
محل قابل و آنگه نصیحت قائلچو گوش هوش نباشد چه سود حسن مقال
به چشم و گوش و دهان آدمی نباشد شخصکه هست صورت دیوار را همین تمثال
نصیحت همه عالم چو باد در قفس استبه گوش مردم نادان چو آب در غربال
دل ای حکیم درین معبر هلاک مبندکه اعتماد نکردند بر جهان عقال
مکن به چشم ارادت نگاه در دنیاکه پشت مار به نقش است و زهر او قتال
نه آفتاب وجود ضعیف انسان راکه آفتاب فلک را ضرورتست زوال
چنان به لطف همی پرورد که مرواریددگر به قهر چنان خرد می‌کند که سفال
برفت عمر و نرفتیم راه شرط و ادببه راستی که به بازی برفت چندین سال
کنون که رغبت خیرست زور طاعت نیستدریغ زور جوانی که صرف شد به محال
زمان توبه و عذرست و وقت بیداریکه پنج روز دگر می‌رود به استعجال
کنون هوای عمل می‌زند کبوتر نفسکه دست جور زمانش نه پر گذاشت نه بال
چنان شدم که به انگشت می‌نمایندمنماز شام که بر بام می‌روم چو هلال
وصال حضرت جان‌آفرین مبارک بادکه دیر و زود فراق اوفتد درین اوصال
به زیر بار گنه گام برنمی‌گیرمکه زیر بار به آهستگی رود حمال
چنین گذشت که دیگر امید خیر نماندمگر به عفو خداوند منعم متعال
بزرگوار خدایا به حق مردانیکه عارفان جمیل‌اند و عاشقان جمال
مبارزان طریقت که نفس بشکستندبه زور بازوی تقوی و للحروب رجال
یقدسون له بالخفی والاعلانیسبحون له بالغدو والاصال
مراد نفس ندادند ازین سرای غرورکه صبر پیش گرفتند تا به وقت مجال
قفا خورند و ملامت برند و خوش باشندشب فراق به امید بامداد وصال
به سر سینه این دوستان علی‌التفصیلکه دست گیری و رحمت کنی علی‌الاجمال
رهی نمی‌برم و چاره‌ای نمی‌دانمبجز محبت مردان مستقیم احوال
مرا به صبحت نیکان امید بسیارستکه مایه‌داران رحمت کنند بر بطال
بود که صدرنشینان بارگاه قبولنظر کنند به بیچارگان صف نعال
توقعست به انعام دائم‌المعروفز بهر آنکه نه امروز می‌کند افضال
همیشه در کرمش بوده‌ایم و در نعمشاز آستان مربی کجا روند اطفال؟
سال نیست مگر بر خزائن کرمشسال نیز چه حاجت که عالمست به حال
من آن ظلوم جهولم که اولم گفتیچه خواهی از ضعفا ای کریم و از جهال
مرا تحمل باری چگونه دست دهدکه آسمان و زمین برنتافتند و جبال
ثنای عزت حضرت نمی‌توانم گفتکه ره نمی‌برد آنجا قیاس و وهم و خیال
ختام عمر خدایا به فضل و رحمت خویشبه خیر کن که همینست غایةامال
بر آستان عبادت وقوف کن سعدیکه وهم منقطعست از سرادقات جلال