سعدی (قصاید فارسی)/بسا نفس خردمندان که در بند هوا ماند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (قصاید فارسی)  از سعدی
(بسا نفس خردمندان که در بند هوا ماند)
'


بسا نفس خردمندان که در بند هوا مانددر آن صورت که عشق آید خردمندی کجا ماند؟
قضای لازمست آن را که بر خورشید عشق آردکه همچون ذره در مهرش گرفتار هوا ماند
تحمل چاره‌ی عشقست اگر طاقت بری ور نیکه بار نازنین بردن به جور پادشا ماند
هوادار نکورویان نیندیشد ز بدگویانبیا گر روی آن داری که طعنت در قفا ماند
اگر قارون فرود آید شبی در خیل مهرویانچنان صیدش کنند امشب که فردا بینوا ماند
بیار ای باد نوروزی نسیم باغ پیروزیکه بوی عنبرآمیزش به بوی یار ما ماند
تو در لهو و تماشایی کجا بر من ببخشایینبخشاید مگر یاری که از یاری جدا ماند
جوابم گوی و ز جرم کن به هر تلخی که می‌خواهیکه دشنام از لب لعلت به شیرین‌تر دعا ماند
دری دیگر نمی‌دانم که روی از تو بگردانممخور زنهار بر جانم که دردم بی‌دوا ماند
ملامتگوی بیحاصل نداند درد سعدی رامگر وقتی که در کویی به رویی مبتلا ماند
اگر بر هر سر کویی نشیند چون تو بت‌روییبجز قاضی نپندارم که نفسی پارسا ماند
جمال محفل و مجلس امام شرع رکن‌الدینکه دین از قوت رایش به عهد مصطفی ماند
کمال حسن تدبیرش چنان آراست عالم راکه تا دوران بود باقی برو حسن ثنا ماند
همه عالم دعا گویند و سعدی کمترین قائلدرین دولت که باقی باد تا دور بقا ماند