کلیات سعدی/مواعظ/ای نفس اگر به دیدهی تحقیق بنگری
ظاهر
در پند و اندرز
| ای نفس اگر بدیدهٔ تحقیق بنگری | درویشی اختیار کنی بر توانگری | |||||
| ای پادشاه شهر[۱] چو وقتت فرا رسد | تو نیز با گدای محلت برابری | |||||
| گر پنج نوبتت بدر قصر میزنند | نوبت بدیگری بگذاری و بگذری | |||||
| دنیا زنیست عشوهده و دلستان ولیک | با کس بسر همی نبرد عهد[۲] شوهری | |||||
| آهسته رو که بر سر بسیار مردمست | این جرم خاک را که تو امروز بر سری | |||||
| آبستنی که این همه فرزند زاد و کشت | دیگر که چشم دارد ازو مهر مادری؟ | |||||
| این غول روی بسته کوته نظر فریب | دل میبرد بغالیه اندوده چادری | |||||
| هاروت را که خلق جهان سحر ازو برند | در چه فکند غمزه خوبان بساحری | |||||
| مردی گمان مبر که بپنجه است و زور کتف | با نفس اگر برآئی دانم که شاطری | |||||
| با شیر مردیت سگ ابلیس صید کرد | ای بیهنر بمیر که از گربه کمتری | |||||
| هشدار تا نیفکندت پیروی نفس | در ورطهٔ که سود ندارد شناوری | |||||
| سر در سر هوا و هوس کردهٔ و ناز[۳] | در کار آخرت کنی اندیشه سرسری | |||||
| دنیا بدین خریدنت از بیبصارتیست | ای بدمعاملت بهمه هیچ میخری | |||||
| تا جان معرفت[۴] نکند زنده شخص را | نزدیک عارفان حیوانی محقری | |||||
| بس آدمی که دیو بزشتی غلام اوست | ور صورتش نماید زیباتر از پری | |||||
| گر قدر خود بدانی قدرت فزون شود | نیکونهاد باش که پاکیزه پیکری[۵] | |||||
| چندت نیاز و آز دواند ببر و بحر | دریاب وقت خویش که دریای گوهری | |||||
| پیداست قطرهٔ که بقیمت کجا رسد | لیکن چو پرورش بودت دانهٔ دری | |||||
| گر کیمیای دولت جاویدت آرزوست | بشناس قدر خویش که گوگرد[۶] احمری | |||||
| ای مرغ پایبسته بدام هوای نفس | کی بر هوای عالم روحانیان پری؟ | |||||
| باز سپید روضهٔ اُنسی چه فایده | کاندر طلب چو بال بریده کبوتری | |||||
| چون بوم بدخبر مفکن سایه بر خراب | در اوج سِدره کوش که فرخنده طایری | |||||
| آن راه دوزخست که ابلیس میرود | بیدار باش تا پی او راه نسپری | |||||
| در صحبت رفیق بدآموز همچنان | کاندر کمند دشمن آهخته خنجری | |||||
| راهی بسوی عاقبت خیر میرود | راهی بسؤ عاقبت[۷] اکنون مخیری | |||||
| گوشت حدیث میشنود هوش بیخبر | در حلقهٔ بصورت و چون حلقه بر دری | |||||
| دعوی مکن که برترم از دیگران بعلم | چون کبر کردی از همه دونان فروتری | |||||
| از من بگوی عالم تفسیرگوی را | گر در عمل نکوشی نادان مفسری[۸] | |||||
| بار[۹] درخت علم ندانم مگر عمل | با علم اگر عمل نکنی شاخ بیبری | |||||
| علم آدمیتست و جوانمردی و ادب | ور نی ددی بصورت انسان مصوری | |||||
| از صد یکی بجای نیاورده شرطِ علم | وز حب جاه در طلب علم دیگری | |||||
| هر علم را که کار نبندی چه فایده | چشم از برای آن بود آخر که بنگری | |||||
| امروزه غرّهٔ بفصاحت که در حدیث | هر نکته را هزار دلایل بیاوری | |||||
| فردا فصیح باشی در موقف حساب | گر علتی بگویی و عذری بگستری[۱۰] | |||||
| ور صد هزار عذر بخواهی[۱۱] گناه را | مر شوی کرده را نبود زیب دختری | |||||
| مردان بسعی و رنج بجائی رسیدهاند | تو بیهنر کجا رسی از نفسپروری | |||||
| ترک هواست کشتی دریای معرفت | عارف بذات شو نه بدلق قلندری | |||||
| در کم ز خویشتن بحقارت نگه مکن | گر بهتری[۱۲] بمال بگوهر برابری | |||||
| ور بیهنر بمال کنی کبر[۱۳] بر حکیم | کون خرت شمارد اگر گاو عنبری | |||||
| فرمانبر خدای و نگهبان خلق باش | این هر دو قرن اگر بگرفتی سکندری | |||||
| عمری که میرود بهمه حال جهد کن | تا در رضای خالق بیچون بسر بری | |||||
| مرگ آنک اژدهای دمانست پیچ پیچ | لیکن ترا چه غم که بخواب خوش اندری | |||||
| فارغ نشستهٔ بفراخای کام دل | باری ز تنگنای لحد یاد ناوری | |||||
| باری گرت بگور عزیزان گذر بود | از سر بنه غرور کیائی[۱۴] و سروری | |||||
| کانجا بدست واقعه بینی خلیلوار | بر[۱۵] هم شکسته صورت بتهای آزری | |||||
| فرق عزیز و پهلوی نازک نهاده تن | مسکین بخشت بالشی و خاک بستری | |||||
| تسلیم شو گر اهل تمیزی که عارفان | بردند گنج عافیت از کنج صابری | |||||
| پیش از من و تو بر رخ جانها کشیدهاند | طغرای نیکبختی و نیل بداختری | |||||
| آنرا که طوق مقبلی اندر ازل خدای | روزی نکرد چون نکشد غلّ مدبری | |||||
| زنهار پند من پدرانه است گوش گیر | بیگانگی مورز که در دین برادری | |||||
| ننگ از فقیر اشعثِ اغبر مدار از آنک | در وقت مرگ اشعث و در گور اغبری[۱۶] | |||||
| دامن مکش ز صحبت ایشان که در بهشت | دامنکشان سندسِ خُضرند و عبقری | |||||
| روی زمین بطلعت ایشان منورست | چون آسمان بزهره و خورشید و مشتری | |||||
| در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر | خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری | |||||
| گه گه خیال در سرم آید که این منم | ملک عجم گرفته بتیغ سخننوری | |||||
| بازم نفس فرو رود از هول[۱۷] اهل فضل | با کفّ موسوی چه زند سحر سامری؟ | |||||
| شرم آید از بضاعت بیقیمتم ولیک | در شهر آبگینه فروشست و جوهری | |||||
- ↑ وقت.
- ↑ دیگر بسر نمیبرد این مهر.
- ↑ باز.
- ↑ بمعرفت.
- ↑ منظری.
- ↑ کبریت.
- ↑ بسوی هاویه.
- ↑ این بیت در نسخههای قدیم نیست.
- ↑ در نسخ قدیم: شاخ.
- ↑ نیاوری، و در نسخههای قدیم: گر علتی نگوئی و عذری نگستری.
- ↑ بیاری.
- ↑ برتری.
- ↑ فخر.
- ↑ کیانی، عزیزی.
- ↑ در.
- ↑ در نسخ چاپی این دو بیت نیز هست:
فرزند بندهایست خدا را غمش مخور تو کیستی که به ز خدا بنده پروری گر مقبلست گنج سعادت ازان تست ور مدبر است رنج بضائع چرا بری - ↑ در نسخهٔ قدیم: از فیض.