سعدی (قصاید فارسی)/ان هوی النفس یقد العقال

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (قصاید فارسی)  از سعدی
(ان هوی النفس یقد العقال)
'


ان هوی النفس یقد العقاللایتهدی و یعی ما یقال
خاک من و تست که باد شمالمی‌بردش سوی یمین و شمال
ما لک فی‌الخیمة مستلقیاوانتهض القوم و شدوا الرحال
عمر به افسوس برفت آنچه رفتدیگرش از دست مده بر محال
قد و عرالمسلک یا ذاالفتیافلح من هیاء زاد المل
بس که در آغوش لحد بگذردبر من و تو روز و شب و ماه و سال
لاتک تغتر بمعمورةیعقبها الهدم او الانتقال
گر به مثل جام جمست آدمیسنگ اجل بشکندش چون سفال
لو کشف التربة عن بدرهملم یر الاکدقیق الهلال
بس که درین خاک ممزق شدستپیکر خوبان بدیع الجمال
واندرس الرسم بطول الزمانوانتخر العظم بمراللیال
ای که درونت به گنه تیره شدترسمت آیینه نگیرد صقال
مالک تعصی و منادی القبولمن قبل الحق ینادی تعال؟
زنده‌ی دل مرده ندانی که کیست؟آنکه ندارد به خدای اشتغال
عز کریم احد لایزولجل قدیم صمد لایزال
پادشهان بر در تعظیم اودست برآورده به حکم سال
کم حزن فی بلد بلقعمن علیها بسحاب ثقال
بار خدایی که درون صدفدر کند از قطره‌ی آب زلال
ان نطق العارف فی وصفهیعجز عن شان عدیم المثال
کار مگس نیست درین ره پریدبلکه بسوزد پر عنقا و بال
کم فطن بادر مستفهماعاد وقد کل لسان المقال
فهم بسی رفت و نبودش طریقوهم بسی گشت و نماندش مجال
لودنت الفکرة من حجبهلاحترقت من سبحات الجلال
بر دل عشاق جمالش خوشستتلخی هجران به امید وصال
اصبح من غایة الطافهیجترم العبد و یبقی النوال
بنده دگر بر که کند اعتمادگر نکند بر کرم ذوالجلال
ان مقالی حکم فاعتبرموعظة تسمع صم الجبال
هر که به گفتار نصیحت کنانگوش ندارد بخورد گوشمال
بادیة المحشر واد عمیقتمتحن النفس و تمضی الجمال
گر قدمت هست چو مردان بروور عملت نیست چو سعدی بنال
رب اعنی و اقل عثرتیانت رجایی و علیک اتکال