سعدی (غزلیات 1)/دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات 1)  از سعدی
(دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت)
'


 دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناختکه سنگ تفرقه ایام در میان انداخت 
 دو دوست یکنفس از عمر برنیاسودندکه آسمان به سروقتشان دو اسبه نتاخت 
 چو دل به قهر بباید گسست و مهر بریدخنک تنی که دل اول نبست و مهر نباخت 
 جماعتی که بپرداختند از ما دلدل از محبت ایشان نمی‌توان پرداخت 
 به روی همنفسان برگ عیش ساخته بودبر آنچه ساخته بودیم روزگار نساخت 
 نگشت سعدی از آن روز گرد صحبت خلقکه بیوفایی دوران اسمان بشناخت 
 گرت چو چنگ به بر درکشد زمانه‌ی دونبس اعتماد مکن کنگهت زند که نواخت