سعدی (غزلیات 1)/تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات 1)  از سعدی
(تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کار)
'


 تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کارراستی باید به بازی صرف کردم روزگار 
 هیچ دست آویزم آن ساعت که ساعت در رسدنیست الا آنکه بخشایش کند پروردگار 
 بس ملامتها که خواهد برد جان نازنینروز عرض از دست جور نفس ناپرهیزگار 
 گاه می‌گویم چه بودی گر نبودی روز حشرتا نگشتندی بدان در روی نیکان شرمسار 
 باز می‌گویم نشاید راه نومیدی گرفتپیش انعامش چه باشد عفو چون من صد هزار 
 سعی تا من می‌برم هرگز نباشد سودمندتوبه تا من می‌کنم هرگز نباشد برقرار 
 چشم تدبیرم نمی‌بیند به تاریکی جهلجرم بخشایا به توفیقم چراغی پیش دار 
 من که از شرم گنه سر برنمی‌آرم ز پیشسر به علیین برآرم گر تو گویی سر برآر 
 گر چه بی‌فرمانی از حد رفت و تقصیر از حسابهر چه هستم همچنان هستم به عفو امیدوار 
 یارب از سعدی چه کار آید پسند حضرتتیا توانایی بده یا ناتوانی در گذار