سعدی (غزلیات 1)/ای که انکار کنی عالم درویشان را

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات 1)  از سعدی
(ای که انکار کنی عالم درویشان را)
'


 ای که انکار کنی عالم درویشان راتو ندانی که چه سودا و سرست ایشان را 
 گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیستکه به شمشیر میسر نشود سلطان را 
 طلب منصب فانی نکند صاحب عقلعاقل آنست که اندیشه کند پایان را 
 جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتندوین چه دارد که به حسرت بگذارد آن را 
 آن به در می‌رود از باغ به دلتنگی و داغوین به بازوی فرح می‌شکند زندان را 
 دستگاهی نه که تشویش قیامت باشدمرغ آبیست چه اندیشه کند طوفان را 
 جان بیگانه ستاند ملک‌الموت به زجرزجر حاجت نبود عاشق جان‌افشان را 
 چشم همت نه به دنیا که به عقبی نبودعارف عاشق شوریده‌ی سرگردان را 
 در ازل بود که پیمان محبت بستندنشکند مرد اگرش سر برود پیمان را 
 عاشقی سوخته‌ای بیسر و سامان دیدمگفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را 
 نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر دردگفت بگذار من بیسر و بی‌سامان را 
 پند دلبند تو در گوش من آید هیهاتمن که بر درد حریصم چه کنم درمان را 
 سعدیا عمر عزیزست به غفلت مگذاروقت فرصت نشود فوت مگر نادان را