سعدی (غزلیات 1)/ای صوفی سرگردان، در بند نکونامی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات 1)  از سعدی
(ای صوفی سرگردان، در بند نکونامی)
'


 ای صوفی سرگردان، در بند نکونامیتا درد نیاشامی، زین درد نیارامی 
 ملک صمدیت را، چه سود و زیان داردگر حافظ قرآنی، یا عابد اصنامی 
 زهدت به چه کار آید، گر رانده‌ی درگاهی؟کفرت چه زیان دارد، گر نیک سرانجامی 
 بیچاره‌ی توفیقند، هم صالح و هم طالحدرمانده‌ی تقدیرند، هم عارف و هم عامی 
 جهدت نکند آزاد، ای صید که در بندیسودت نکند پرواز، ای مرغ که در دامی 
 جامی چه بقا دارد، در رهگذر سنگی؟دور فلک آن سنگست، ای خواجه تو آن جامی 
 این ملک خلل گیرد، گر خود ملک رومیوین روز به شام آید، گر پادشه شامی 
 کام همه دنیا را، بر هیچ منه سعدیچون با دگری باید، پرداخت به ناکامی 
 گر عاقل و هشیاری، وز دل خبری داریتا آدمیت خوانند، ورنه کم از انعامی