سعدی (غزلیات 1)/ای به باد هوس درافتاده

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات 1)  از سعدی
(ای به باد هوس درافتاده)
'


 ای به باد هوس درافتادهبادت اندر سرست یا باده 
 یکقدم بر خلاف نفس بنهدر خیال خدای ننهاده 
 راه گم کرده از طریق صلاحدر بیابان غفلت افتاده 
 خود به یک بار از تو بستاندچرخ انصافهای ناداده 
 رنج‌بردار دیو نفس مباشدر هوای بت ای پریزاده 
 دیدی این روزگار سفله نوازچون گرفت از تو جان آزاده 
 چون تو آسوده‌ای چه می‌دانیکه مرا نیست عیش آماده 
 ملک آزادیت چو ممکن نیستشهر بند هواست بگشاده 
 لاف مردی زنی و زن باشیهمچو خنثی مباش نر ماده 
 هر زمان چون پیاله چند زنیخنده در روی لعبت ساده 
 بس که با خویشتن بگویی رازچون صراحی به اشک بیجاده