سعدی (غزلیات)/کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم)
'


کاش کان دلبر عیار که من کشته اویمبار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم
ترک من گفت و به ترکش نتوانم که بگویمچه کنم نیست دلی چون دل او ز آهن و رویم
تا قدم باشدم اندر قدمش افتم و خیزمتا نفس ماندم اندر عقبش پرسم و پویم
دشمن خویشتنم هر نفس از دوستی اوتا چه دید از من مسکین که ملولست ز خویم
لب او بر لب من این چه خیالست و تمنامگر آن گه که کند کوزه گر از خاک سبویم
همه بر من چه زنی زخم فراق ای مه خوباننه منم تنها کاندر خم چوگان تو گویم
هر کجا صاحب حسنیست ثنا گفتم و وصفشتو چنان صاحب حسنی که ندانم که چه گویم
دوش می‌گفت که سعدی غم ما هیچ نداردمی‌نداند که گرم سر برود دست نشویم