سعدی (غزلیات)/صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین)
'


صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمینعقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین با جوانان راه صحرا برگرفتم بامدادکودکی گفتا تو پیری با خردمندان نشین گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقارهمچو طفلان دامنش پرارغوان و یاسمین آستین بر دست پوشید از بهار و برگ و شاخمیوه پنهان کرده از خورشید و مه در آستین باد گل‌ها را پریشان می‌کند هر صبحدمزان پریشانی مگر در روی آب افتاده چین نوبهار از غنچه بیرون شد به یک تو پیرهنبیدمشک انداخت تا دیگر زمستان پوستین این نسیم خاک شیرازست یا مشک ختنیا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین بامدادش بین که چشم از خواب نوشین برکندگر ندیدی سحر بابل در نگارستان چین گر سرش داری چو سعدی سر بنه مردانه واربا چنین معشوق نتوان باخت عشق الا چنین