سعدی (غزلیات)/بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' سعدی (غزلیات) (بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست)
از سعدی
'


بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست
روا بُوَد که چنین بی‌حساب دل ببری؟ مکن که مظلمۀ خلق را جزایی هست
توانگران را عیبی نباشد ار وقتی نظر کنند که در کوی ما گدایی هست
به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست
کسی نماند که بر درد من نبخشاید کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست
هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی از این طرف که منم همچنان صفایی هست
به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت هنوز جهل مصوّر که کیمیایی هست
به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید و گر به کام رسد همچنان رجایی هست
به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست که در جهان به جز از کوی دوست جایی هست