سعدی (غزلیات)/بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(روز وداع یاران)
'


 بگذار تا بگرییم چون ابر در بهارانکز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران 
 هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشدداند که سخت باشد قطع امیدواران 
 با ساربان بگویید احوال آب چشممتا بر شتر نبندد محمل به روز باران 
 بگذاشتند ما را در دیده آب حسرتگریان چو در قیامت چشم گناهکاران 
 ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمداز بس که دیر ماندی چون شام روزه داران 
 چندین که برشمردم از ماجرای عشقتاندوه دل نگفتم الا یک از هزاران 
 سعدی به روزگاران مهری نشسته در دلبیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران 
 چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایتباقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران