کلیات سعدی/غزلیات/به کوی لاله رخان هر که عشقباز آید
ظاهر
۲۸۴– ق
| بکوی لاله رخان هر که عشقباز آید | امید نیست که دیگر[۱] بعقل بازآید | |||||
| کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید | قضا همی بردش تا بچنگ باز آید | |||||
| ندانم ابروی شوخت چگونه محرابیست | که گر ببیند زندیق در نماز آید | |||||
| بزرگوار مقامی و نیکبخت کسی | که هر دم از در او چون توئی فراز آید | |||||
| ترش نباشم اگر صد جواب تلخ دهی | که از دهان تو شیرین و دلنواز آید | |||||
| بیا و گونهٔ زردم ببین و نقش بخوان | که گر حدیث کنم قصهٔ دراز آید | |||||
| خروشم از تف سینهست و ناله از سر درد | نه چون دگر سخنان کز سر مجاز آید | |||||
| بجای خاک قدم بر دو چشم سعدی نه | که هر که چون تو گرامی بود بناز آید | |||||
- ↑ هرگز.