سعدی (غزلیات)/بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز)
'


 بزرگ دولت آن کز درش تو آیی بازبیا بیا که به خیر آمدی کجایی باز 
 رخی کز او متصور نمی‌شود آرامچرا نمودی و دیگر نمی‌نمایی باز 
 در دو لختی چشمان شوخ دلبندتچه کرده‌ام که برویم نمی‌گشایی باز 
 اگر تو را سر ما هست یا غم ما نیستمن از تو دست ندارم به بی‌وفایی باز 
 شراب وصل تو در کام جان من ازلیستهنوز مستم از آن جام آشنایی باز 
 دلی که بر سر کوی تو گم کنم هیهاتکه جز به روی تو بینم به روشنایی باز 
 تو را هرآینه باید به شهر دیگر رفتکه دل نماند در این شهر تا ربایی باز 
 عوام خلق ملامت کنند صوفی راکز این هوا و طبیعت چرا نیایی باز 
 اگر حلاوت مستی بدانی ای هشیاربه عمر خود نبری نام پارسایی باز 
 گرت چو سعدی از این در نواله‌ای بخشندبرو که خو نکنی هرگز از گدایی باز