سعدی (غزلیات)/بر من که صبوحی زده‌ام خرقه حرامست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(بر من ک
'


 بر من که صبوحی زده‌ام خرقه حرامستای مجلسیان راه خرابات کدامست 
 هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتندما را غمت ای ماه پری چهره تمامست 
 برخیز که در سایه سروی بنشینیمکان جا که تو بنشینی بر سرو قیامست 
 دام دل صاحب نظرانت خم گیسوستوان خال بناگوش مگر دانه دامست 
 با چون تو حریفی به چنین جای در این وقتگر باده خورم خمر بهشتی نه حرامست 
 با محتسب شهر بگویید که زنهاردر مجلس ما سنگ مینداز که جامست 
 غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشتتا خلق ندانند که معشوقه چه نامست 
 دردا که بپختیم در این سوز نهانیوان را خبر از آتش ما نیست که خامست 
 سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگانچون در نظر دوست نشینی همه کامست