سعدی (غزلیات)/برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را)
'


 برخیز تا یک‌سو نهیم این دلقِ ازرق‌فام رابر بادِ قّلاشی دهیم این شرکِ تقوا‌نام را 
 هر ساعت از نو قبله‌ای با بت‌پرستی می‌رودتوحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را 
 می با جوانان خوردنم باری تمنّا می‌کندتا کودکان در پی فتند این پیرِ دُردآشام را 
 از مایه‌ی بی‌چارگی قطمیرِ مردم می‌شودماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را 
 زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشدکز بوستان بادِ سحر خوش می‌دهد پیغام را 
 غافل مباش ار عاقلی؛ دریاب اگر صاحب‌دلیباشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایّام را 
 جایی که سروِ بوستان با پای چوبین می‌چمدما نیز در رقص آوریم آن سروِ سیم‌اندام را 
 دلبندم، آن پیمان‌گسل؛ منظورِ چشم، آرامِ دلنی نی دلارامش مخوان ــ کز دل ببُرد آرام را 
 دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمشجایی که سلطان خیمه زد، غوغا نمانَد عام را 
 بارانِ اشکم می‌رود؛ وز ابرم آتش می‌جهدبا پختگان گوی این سخن: سوزش نباشد خام را 
 سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رودصوفی، گران‌جانی ببر؛ ساقی، بیاور جام را!