سعدی (غزلیات)/بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری)
'


 بخت آیینه ندارم که در او می‌نگریخاک بازار نیرزم که بر او می‌گذری 
 من چنان عاشق رویت که ز خود بی‌خبرمتو چنان فتنه خویشی که ز ما بی‌خبری 
 به چه ماننده کنم در همه آفاق تو راکان چه در وهم من آید تو از آن خوبتری 
 برقع از پیش چنین روی نشاید برداشتکه به هر گوشه چشمی دل خلقی ببری 
 دیده‌ای را که به دیدار تو دل می‌نرودهیچ علت نتوان گفت بجز بی بصری 
 گفتم از دست غمت سر به جهان دربنهمنتوانم که به هر جا بروم در نظری 
 به فلک می‌رود آه سحر از سینه ماتو همی برنکنی دیده ز خواب سحری 
 خفتگان را خبر از محنت بیداران نیستتا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری 
 هر چه در وصف تو گویند به نیکویی هستعیبت آنست که هر روز به طبعی دگری 
 گر تو از پرده برون آیی و رخ بنماییپرده بر کار همه پرده نشینان بدری 
 عذر سعدی ننهد هر که تو را نشناسدحال دیوانه نداند که ندیدست پری