سعدی (غزلیات)/بتا هلاک شود دوست در محبت دوست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(بتا هلاک شود دوست در محبت دوست)
'


 بِتا هلاک شود دوست در محبت دوستکه زندگانی او در هلاک بودن اوست 
 مرا جفا و وفای تو پیش یکسانستکه هر چه دوست پسندد به جای دوست نکوست 
 مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زادستدو روح در بدنی چون دو مغز در یک پوست 
 هر آن چه بر سر آزادگان رود زیباستعلی‌الخصوص که از دست یار زیبا‌خوست 
 دلم ز دست بدر برد سروبالاییخلاف عادت آن سروها که بر لب جوست 
 به خواب دوش چنان دیدمی که زلفینشگرفته بودم و دستم هنوز غالیه بوست 
 چو گوی در همه عالم به جان بگردیدمز دست عشقش و چوگان هنوز در پی گوست 
 جماعتی به همین آب چشم بیرونینظر کنند و ندانند کآتشم در توست 
 ز دوست هر که تو بینی مراد خود خواهدمراد خاطر سعدی مراد خاطر اوست