سعدی (غزلیات)/باز از شراب دوشین در سر خمار دارم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(باز از شراب دوشین در سر خمار دارم)
'


 باز از شراب دوشین در سر خمار دارموز باغ وصل جانان گل در کنار دارم 
 سرمست اگر به سودا برهم زنم جهانیعیبم مکن که در سر سودای یار دارم 
 ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردممطرب بزن نوایی کز توبه عار دارم 
 سیلاب نیستی را سر در وجود من دهکز خاکدان هستی بر دل غبار دارم 
 شستم به آب غیرت نقش و نگار ظاهرکاندر سراچه دل نقش و نگار دارم 
 موسی طور عشقم در وادی تمنامجروح لن ترانی چون خود هزار دارم 
 رفتی و در رکابت دل رفت و صبر و دانشبازآ که نیم جانی بهر نثار دارم 
 چندم به سر دوانی پرگاروار گردتسرگشته‌ام ولیکن پای استوار دارم 
 عقلی تمام باید تا دل قرار گیردعقل از کجا و دل کو تا برقرار دارم 
 زان می که ریخت عشقت در کام جان سعدیتا بامداد محشر در سر خمار دارم