سعدی (غزلیات)/ای کودک خوبروی حیران

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(ای کودک خوبروی حیران)
'


 ای کودک خوبروی حیراندر وصف شمایلت سخندان 
 صبر از همه چیز و هر که عالمکردیم و صبوری از تو نتوان 
 دیدی که وفا به سر نبردیای سخت کمان سست پیمان 
 پایان فراق ناپدیدارو امید نمی‌رسد به پایان 
 هرگز نشنیده‌ام که کردستسرو آن چه تو می‌کنی به جولان 
 باور که کند که آدمی راخورشید برآید از گریبان 
 بیمار فراق به نباشدتا به تو نکند به زنخدان 
 وین گوی سعادتست و دولتتا با که درافکنی به میدان 
 ترسم که به عاقبت بمانددر چشم سکندر آب حیوان 
 دل بود و به دست دلبر افتادجانست و فدای روی جانان 
 عاقل نکند شکایت از دردمادام که هست امید درمان 
 بی مار به سر نمی‌رود گنجبی خار نمی‌دمد گلستان 
 گر در نظرت بسوخت سعدیمه را چه غم از هلاک کتان 
 پروانه بکشت خویشتن رابر شمع چه لازمست تاوان