سعدی (غزلیات)/ای که بر دوستان همی‌گذری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(ای که بر دوستان همی‌گذری)
'


 ای که بر دوستان همی‌گذریتا به هر غمزه‌ای دلی ببری 
 دردمندی تمام خواهی کشتیا به رحمت به کشته می‌نگری 
 ما خود از کوی عشقبازانیمنه تماشاکنان رهگذری 
 هیچم اندر نظر نمی‌آیدتا تو خورشیدروی در نظری 
 گفته بودم که دل به کس ندهمحذر از عاشقی و بی‌خبری 
 حلقه‌ای گرد خویشتن بکشمتا نیاید درون حلقه پری 
 وین پری پیکران حلقه به گوششاهدی می‌کنند و جلوه گری 
 صبر بلبل شنیده‌ای هرگزچون بخندد شکوفه سحری 
 پرده داری بر آستانه عشقمی‌کند عقل و گریه پرده دری 
 چو خوری دانی ای پسر غم عشقتا غم هیچ در جهان نخوری 
 رایگانست یک نفس با دوستگر به دنیا و آخرت بخری 
 قلمست این به دست سعدی دریا هزار آستین در دری 
 این نبات از کدام شهر آرندتو قلم نیستی که نیشکری