سعدی (غزلیات)/ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت)
'


 ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکتزیبا نتواند دید الا نظر پاکت 
 گر منزلتی دارم بر خاک درت میرمباشد که گذر باشد یک روز بر آن خاکت 
 دانم که سرم روزی در پای تو خواهد شدهم در تو گریزندم دست من و فتراکت 
 ای چشم خرد حیران در منظر مطبوعتوی دست نظر کوتاه از دامن ادراکت 
 گفتم که نیاویزم با مار سر زلفتبیچاره فروماندم پیش لب ضحاکت 
 مه روی بپوشاند خورشید خجل ماندگر پرتو روی افتد بر طارم افلاکت 
 گر جمله ببخشایی فضلست بر اصحابتور جمله بسوزانی حکمست بر املاکت 
 خون همه کس ریزی از کس نبود بیمتجرم همه کس بخشی از کس نبود باکت 
 چندان که جفا خواهی می‌کن که نمی‌گرددغم گرد دل سعدی با یاد طربناکت