سعدی (غزلیات)/ای نفس خرم باد صبا

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(ای نفس خرم باد صبا)
'


 ای نفس خرم باد صبااز بر یار آمده‌ای، مرحبا! 
 قافله‌ی شب! چه شنیدی ز صبح؟مرغِ سلیمان! چه خبر از سَبا؟ 
 بر سر خشمست هنوز آن حریف؟یا سخنی می‌رود اندر رضا؟ 
 از در صلح آمده‌ای یا خلاف؟با قدم خوف روم یا رَجا؟ 
 بار دگر گر به سر کوی دوستبگذری ای پیک نسیم صبا 
 گو: «رمقی بیش نماند از ضعیفچند کند صورت بی‌جان بقا؟ 
 آن همه دلداری و پیمان و عهدنیک نکردی، که نکردی وفا 
 لیکن اگر دورِ وصالی بودصلح فراموش کند ماجرا 
 تا به گریبان نرسد دستِ مرگدست ز دامن نکنیمت رها 
 دوست نباشد به حقیقت که اودوست فراموش کند در بلا 
 خستگی اندر طلبت راحتستدرد کشیدن به امید دوا» 
 سر نتوانم که برآرم چو چنگور چو دَفَم پوست بِدَرّد قفا 
 هر سحر از عشق دمی می‌زنمروزِ دگر می‌شنوم برملا 
 قصه‌ی دَردَم همه عالم گرفتدر که نگیرد نَفَسِ آشنا؟ 
 گر برسد ناله سعدی به کوهکوه بنالد به زبان صدا