سعدی (غزلیات)/ای ساربان آهسته رو کرام جانم می‌رود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(ای ساربان آهسته رو کارام جانم می‌رود)
'


 ای ساربان آهسته رو کارام جانم می‌رودوان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود 
 من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از اوگویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود 
 گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درونپنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود 
 محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروانکز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود 
 او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشاندیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود 
 برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشمچون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود 
 با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد اودر سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود 
 بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنینکاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود 
 شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوموین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود 
 گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گلوین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود 
 صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار منگر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود 
 در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخنمن خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود 
 سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفاطاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود