سعدی (غزلیات)/ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت)
'


 ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفتگوی از همه خوبان بربودی به لطافت 
 ای صورت دیبای خطایی به نکوییوی قطره باران بهاری به نظافت 
 هر ملک وجودی که به شوخی بگرفتیسلطان خیالت بنشاندی به خلافت 
 ای سرو خرامان گذری از در رحمتوی ماه درافشان نظری از رافت 
 گویند برو تا برود صحبتت از دلترسم هوسم بیش کند بعد مسافت 
 ای عقل نگفتم که تو در عشق نگنجیدر دولت خاقان نتوان کرد خلافت 
 با قد تو زیبا نبود سرو به نسبتبا روی تو نیکو نبود مه به اضافت 
 آن را که دلارام دهد وعده کشتنباید که ز مرگش نبود هیچ مخافت 
 صد سفره دشمن بنهد طالب مقصودباشد که یکی دوست بیاید به ضیافت 
 شمشیر ظرافت بود از دست عزیزاندرویش نباید که برنجد به ظرافت 
 سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا دهدریا در و مرجان بود و هول و مخافت