سعدی (غزلیات)/این چه رفتارست کارامیدن از من می‌بری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(این چه رفتارست کارامیدن از من می‌بری)
'


 این چه رفتارست کارامیدن از من می‌بریهوشم از دل می‌ربایی عقلم از تن می‌بری 
 باغ و لالستان چه باشد آستینی برفشانباغبان را گو بیا گر گل به دامن می‌بری 
 روز و شب می‌باشد آن ساعت که همچون آفتابمی‌نمایی روی و دیگر باز روزن می‌بری 
 مویت از پس تا کمرگه خوشه‌ای بر خرمنستزینهار آن خوشه پنهان کن که خرمن می‌بری 
 دل به عیاری ببردی ناگهان از دست مندزد شب گردد تو فارغ روز روشن می‌بری 
 گر تو برگردیدی از من بی‌گناه و بی سببتا مگر من نیز برگردم غلط ظن می‌بری 
 چون نیاید دود از آن خرمن که آتش می‌زنییا ببندد خون از این موضع که سوزن می‌بری 
 این طریق دشمنی باشد نه راه دوستیکبروی دوستان در پیش دشمن می‌بری 
 عیب مسکینی مکن افتان و خیزان در پیتکان نمی‌آید تو زنجیرش به گردن می‌بری 
 سعدیا گفتار شیرین پیش آن کام و دهاندر به دریا می‌فرستی زر به معدن می‌بری