سعدی (غزلیات)/این جا شکری هست که چندین مگسانند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(این جا شکری هست که چندین مگسانند)
'


 این جا شکری هست که چندین مگسانندیا بوالعجبی کاین همه صاحب‌هوسانند 
 بس در طلبت سعی نمودیم و نگفتیکاین هیچ‌کسان در طلب ما چه کسانند 
 ای قافله سالار چنین گرم چه رانی؟آهسته که در کوه و کمر بازپسانند 
 صد مشعله افروخته گردد به چراغیاین نور تو داری و دگر مُقتَبسانند 
 من قلب و لسانم به وفاداری و صحبتو اینان همه قلب اند که پیش تو لسانند 
 آنان که شب آرام نگیرند ز فکرتچون صبح پدیدست که صادق نفسانند 
 و آنان که به دیدار چنان میل ندارندسوگند توان خورد که بی‌عقل و خسانند 
 دانی چه جفا می‌رود از دست رقیبت؟حیفست که طوطی و زغن هم قفسانند 
 در طالع من نیست که نزدیک تو باشممی‌گویمت از دور دعا گر برسانند