سعدی (غزلیات)/اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند)
'


 اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اندکرام جان و انس دل و نور دیده‌اند 
 لطف آیتیست در حق اینان و کبر و نازپیراهنی که بر قد ایشان بریده‌اند 
 آید هنوزشان ز لب لعل بوی شیرشیرین لبان نه شیر که شکر مزیده‌اند 
 پندارم آهوان تتارند مشک ریزلیکن به زیر سایه طوبی چریده‌اند 
 رضوان مگر سراچه فردوس برگشادکاین حوریان به ساحت دنیا خزیده‌اند 
 آب حیات در لب اینان به ظن منکز لوله‌های چشمه کوثر مکیده‌اند 
 دست گدا به سیب زنخدان این گروهنادر رسد که میوه اول رسیده‌اند 
 گل برچنند روز به روز از درخت گلزین گلبنان هنوز مگر گل نچیده‌اند 
 عذرست هندوی بت سنگین پرست رابیچارگان مگر بت سیمین ندیده‌اند 
 این لطف بین که با گل آدم سرشته‌اندوین روح بین که در تن آدم دمیده‌اند 
 آن نقطه‌های خال چه شاهد نشانده‌اندوین خط‌های سبز چه موزون کشیده‌اند 
 بر استوای قامتشان گویی ابروانبالای سرو راست هلالی خمیده‌اند 
 با قامت بلند صنوبرخرامشانسرو بلند و کاج به شوخی چمیده‌اند 
 سحرست چشم و زلف و بناگوششان دریغکاین ممنان به سحر چنین بگرویده‌اند 
 ز ایشان توان به خون جگر یافتن مرادکز کودکی به خون جگر پروریده‌اند 
 دامن کشان حسن دلاویز را چه غمکشفتگان عشق گریبان دریده‌اند 
 در باغ حسن خوشتر از اینان درخت نیستمرغان دل بدین هوس از بر پریده‌اند 
 با چابکان دلبر و شوخان دلفریببسیار درفتاده و اندک رهیده‌اند 
 هرگز جماعتی که شنیدند سر عشقنشنیده‌ام که باز نصیحت شنیده‌اند 
 زنهار اگر به دانه خالی نظر کنیساکن که دام زلف بر آن گستریده‌اند 
 گر شاهدان نه دنیی و دین می‌برند و عقلپس زاهدان برای چه خلوت گزیده‌اند 
 نادر گرفت دامن سودای وصلشاندستی که عاقبت نه به دندان گزیده‌اند 
 بر خاک ره نشستن سعدی عجب مدارمردان چه جای خاک که بر خون طپیده‌اند