سعدی (غزلیات)/اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمی‌پوشی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمی‌پوشی)
'


 اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمی‌پوشیبه هتک پرده صاحب دلان همی‌کوشی 
 چنین قیامت و قامت ندیده‌ام همه عمرتو سرو یا بدنی شمس یا بناگوشی 
 غلام حلقه سیمین گوشوار توامکه پادشاه غلامان حلقه در گوشی 
 به کنج خلوت پاکان و پارسایان آینظاره کن که چه مستی کنند و مدهوشی 
 به روزگار عزیزان که یاد می‌کنمتعلی الدوام نه یادی پس از فراموشی 
 چنان موافق طبع منی و در دل مننشسته‌ای که گمان می‌برم در آغوشی 
 چه نیکبخت کسانی که با تو هم سخنندمرا نه زهره گفت و نه صبر خاموشی 
 رقیب نامتناسب چه اهل صحبت توستکه طبع او همه نیش و تو سر به سر نوشی 
 به تربیت به چمن گفتم ای نسیم صبابگوی تا ندهد گل به خار چاووشی 
 تو سوز سینه مستان ندیدی ای هشیارچو آتشیت نباشد چگونه برجوشی 
 تو را که دل نبود عاشقی چه دانی چیستتو را که سمع نباشد سماع ننیوشی 
 وفای یار به دنیا و دین مده سعدیدریغ باشد یوسف به هر چه بفروشی