سعدی (غزلیات)/اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب)
'


 اگر تو برفکنی در میان شهر نقابهزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب 
 که را مجال نظر بر جمال میمونتبدین صفت که تو دل می‌بری ورای حجاب 
 درون ما ز تو یک دم نمی‌شود خالیکنون که شهر گرفتی روا مدار خراب 
 به موی تافته پای دلم فروبستیچو موی تافتی‌ای نیکبخت روی متاب 
 تو را حکایت ما مختصر به گوش آیدکه حال تشنه نمی‌دانی ای گل سیراب 
 اگر چراغ بمیرد صبا چه غم داردو گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب 
 دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهلستکه با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب 
 کجایی ای که تعنت کنی و طعنه زنیتو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب 
 اسیر بند بلا را چه جای سرزنشستگرت معاونتی دست می‌دهد دریاب 
 اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیستهمی‌کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب 
 تو باز دعوی پرهیز می‌کنی سعدیکه دل به کس ندهم کل مدع کذاب