سعدی (غزلیات)/اگر به تحفه جانان هزار جان آری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(اگر به تحفه جانان هزار جان آری)
'


 اگر به تحفه جانان هزار جان آریمحقرست نشاید که بر زبان آری 
 حدیث جان بر جانان همین مثل باشدکه زر به کان بری و گل به بوستان آری 
 هنوز در دلت ای آفتاب رخ نگذشتکه سایه‌ای به سر یار مهربان آری 
 تو را چه غم که مرا در غمت نگیرد خوابتو پادشاه کجا یاد پاسبان آری 
 ز حسن روی تو بر دین خلق می‌ترسمکه بدعتی که نبودست در جهان آری 
 کس از کناری در روی تو نگه نکندکه عاقبت نه به شوخیش در میان آری 
 ز چشم مست تو واجب کند که هشیارانحذر کنند ولی تاختن نهان آری 
 جواب تلخ چه داری بگوی و باک مدارکه شهد محض بود چون تو بر دهان آری 
 و گر به خنده درآیی چه جای مرهم ریشکه ممکنست که در جسم مرده جان آری 
 یکی لطیفه ز من بشنو ای که در آفاقسفر کنی و لطایف ز بحر و کان آری 
 گرت بدایع سعدی نباشد اندر باربه پیش اهل و قرابت چه ارمغان آری